X
تبلیغات
رایتل


صدای تنهایی ام تمام فضا را پر کرده... گاه از سر دلتنگی صفحه های آلبوم عکسهایم را گریزی میزنم و گاه سراغ دفتر خاطراتم می روم... و لحظه ای دیگر میان دشت خیالی ام خود را میان پروانگی های چشمانش می یابم... و لحظه ای دیگر دوباره گوشه اتاقم چمپاته زده ام و زانوه هایم را در آغوش گرفته ام و پیشانی ام را بروی زانوهایم گذاشته ام... بیقرارتر از آن هستم که آرام بنشینم و به اندوه اقاقی ها بیاندیشم... و سرخی گریز بهانه هایم را در تاریکی شب انتظار شکوه ام به نیاز غروب نگاهی دریایی بسپارم... کاش می توانستم سبزینۀ اصالت تمنایم را به صبحگاه کوچ پرستوها برسانم... وقتی یاد آن چشمان بارانی می افتم... اسیر واژه های غم میشود دلم... یاد آن قاصدک کوچ کرده به کنج تنهایی ام می افتم و شعر زیبای [م.امید]:

قاصدک! هان چ خبر آورده ای؟!!!

از کجا وز که خبر آورده ای؟

خوش خبر باشی اما

گردِ بامِ من و درِ من

بی ثمر میگردی

قاصدک انگار پی به اندوه دل منتظر من برده... با اندک دم و بازدم من تکانی می خورد... و دل من می لرزد... چ میخواهد بگوید... از که خبر آورده... من که... شاید قاصدک راه گم کرده... نمیدانمـ...

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری - باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کَس

برو آنجا که ترا منتظرند

قاصدک در دل من همه کورند و کرند...

برو قاصدک... برو آنجا که چشمی و نگاهی منتظر توست... من اکنون در هیاهوی زمان غرق غرق گشته ام... دیرگاهیست که میهمان تاریک شبم... به آغاز فنا رسیده ام... خبری نیست مرا... من به این انزوا به این بی خبری خو گرفته ام... مرا  چ به خبری از یار؟!!!... تنهایم بگذار قاصدک

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصدِ تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو! دروغ

که فریبی تو! فریب

من که در دیار خویش نیز غریبه ام... حس گریز دارم... حس تنهایی... برو قاصدک... بودنت برایم تداعی خاطره های تلخ... یادم از آنروز که آرام آمدی و در لحظه هایم نشستی و خبر از رفتن دادی و ... سنگینی واژۀ هجران بر پیکر ظریف عشق... طاقتم طاق شد و خاطره هایم مُردند... برو قاصدک... برو

قاصدک! هان،ولی...آخر... ایوای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام آی کجا رفتی آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمعه شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟!

نه صبر کن... قاصدک بگو مرا... در اندیشه انتظارت فریاد چگونه معنا میشود... شاید درک کنی غصه دل بی پناه مرا... رقص غم در شور و نوای دلِ من... قصه ناتمام گل و تگرگ... کاهگل کوچه های اهورایی... فریاد مریم های نگاهش... چشم در راهند... شاید خبری باشد از او... بگو مرا نه بمان ... نرو...

قاصــــــــــــدکم...


پی نویس... [شاید از سر دلتنگی]:دقت کردین شما هم؟... چقدر مخاطبام کم شده؟؟؟

پی نویس مخاطب خاص: دست به سینه مقابلم وایستاده بود؛چشمای عسلی رنگش متاثر از اشک قرمز شده بود؛گویی در دو کاسه عسل چند قطره خون پاشیده باشند؛ اما لبهایش می خندید و این نشون از سعی و تلاش برای تسلط بر غم درونش بود؛ و همین حالتش باعث میشد که دستی نامرئی به شدت قلب مرا نیز چنگ بندازه... لبهاشو تکون داد و گفت:بی خیال هر چی بوده و هست،بریم بستنی سنتی توت فرنگی بخوریم؟!... منم برای اینکه جّو رو عوض کنم گفتم:اونوخت مهمون جیب کی؟!... خنده بلندی سر داد و گفت:مهمون جیبای مدیریت محترم و خوشتیپ کافی شاپ... ابروامو دادم بالا و گفتم:اوه اوه چقدر خاطرخواه دارن مدیر و در عین حال خودشیفته هم هستن؛درضمن من نمیام... چشماشو ریز کرد و با دقت به چشمام زل زد و گفت چرا اونوخت؟... الکی اخم کردم و گفتم:واعجبا... چ جلافتا... من؟ با تو؟ کافی شاپ؟؟؟ استغفرللا... چشماشو باز و بسته کرد و گفت:ئه ئه باز تو مذهبی بازی در آوردی بچه؟! نگفتم بدم میاد؟... به حرفش خندیدم که گفت:کوفت،درد،مرض بلاگرفته... و من در دل با لبخند گفتم:چقدر دلم برای این لحن مزاح گونه و حتی "کوفت" گفتنات تنگ شده بود

پی نویس غم:غمی گنگ بر تمام وسعت سرزمین دلم چمبره زده... دعا لطفا!

پی نویس یاری:خدااااااااا



تاریخ : شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 | 10:54 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (41)

بخدا که من فقیرم و واژه ندارم و نمیدانم، مگر میشود از عشق نوشت آنهم از قلم سیاه دل من... مگر میشود از جنون نوشت... شرط جنون عاشقیست و شرط عاشقی رسوایی است... در عشق باید رسوا شد... باید مجنون باشی...لیلا شدن که کاری ندارد... اما مجنون شدن تو را به اوج می کشاند... امروز من عاشق شدم... میزبان بودم... مهمان شدم... امروز برای اولین بار لحظه قلم گرفتن وضو داشتم و با عشق می نوشتم... امروز من لیلا بودم مجنون شدم... امروز من... مریم را به خاک سپردم... امروز من خواهر سه مجنون بودم و برایشان هروله میکردم... امروز من آواره بودم آواره آواره... آواره



ادامه مطلب
تاریخ : سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 | 03:36 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (29)

می روم و می آیم و زیر لب می خوانمش!ظرف نباتمان خالی ست


ایستاده ام جلوے آینہ و دو دستم را گذاشتہ ام روے سرم

طوریکہ موهایم کشیده شده اند عقب!
.
.
یک وقتهایی در زندگی آدم هست کہ گره بہ دست هیچکس باز نمی شود

آنقدر خراب می شود حال دل کہ فقط باید بسپارے اش بہ دست ضامنش

آدم گاهی یک دردهایی می افتد بہ جانش کہ بہ آب و آتش هم بزند فایده اے ندارد

یک وقتهایی باید سر بیاندازے زیر و بروے بر در آستان کسی بنشینی و زار بزنی
.
.

موهایم را رها می کنم،این روزهاے آشفتہ و پریشان دلم از همان وقتهاس


پی نوشت:سفر همیشه برای من پر بوده از خاطره های تلخ و ... شیرین، سفری که دوربین و قلم در دستانم ساکت و صامت می مانند و من میمانم و حیرانی ای که از دیدن شگفتی های سفر در برابر دیدگانم نمایان می شوند... یک حس غریب، یک حس ناشناخته که تا بدین ساعت اسمی برایش پیدا نکرده ام؛ حسی آمیخته با گیجی و گنگی و تحیر و ... همیشه از اینکه قرار است از شهر و زادگاهم دور باشم دچار وحشتی مبهم می شوم و بعد آرام آرام در طول سفر این وحشت جایش را به آرامشی ظاهری میدهد... چقدر دلم میخواست از نگاه دوربینم برایتان حرف بزنم اما حیف که در لابلای خاطرات سفر جا ماند و اگر عمری باقی بود عکس ها را برایتان خواهم گذاشت؛ عکسی که در ابتدای تصویر مشاهده نموده اید (با عرض تعظیم فروتنانه در برابر استاد عکاسی بلاگستان دایی فردادم) شکار این حقیر می باشد امید دارم که بر چشمان دلتان خوش آیدش


سوغاتی سفر~~>هلینا


و بازهم عکسی دیگر: اسمشو گذاشتم غروب در برکه



تاریخ : شنبه 22 مهر‌ماه سال 1391 | 11:26 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (19)

آن شب باران می بارید…

باران که می بارد به تو مشتاق تر می شوم…

و از همین شوق بی چتر آمدم…

ولی آمدم…

و تو نمی دانی که جه بارانی بود، چون نیامدی…

و باران می بارید…

آن شب تب کردم و تو هیچ نکردی…

باران می بارید…

و بالاخره دیشب مردم و حتی تو تب هم نکردی…

میدانی؟!...

زندگی اتفاق غریبی است…

عرصه جولان آدم ها…

که مدام در حرکتند و در شتاب…

آدم هایی که می دوند برای زنده ماندن…

برای چند ساعت و چند ثانیه بیشتر ماندن…

می دوند برای رسیدن به چیزهای بیشتر…

اما درست آن موقع که می خواهند از آن لذت ببرند..

دیر می شود… و باید رفت… می رود بی آن که …

کاش در عبور همین ثانیه ها و در میان دویدن همین آدمها، به فکر قدم زدن باشیم…

قدم زدن برای زندگی… برای زندگی کردن…برای مهربانی و عشق ورزیدن

زندگی همین در کنار هم بودنهاست...

همین نفس کشیدن به یاد همدیگر بودنهاست

زندگی یعنی من... یعنی تو...

زندگی یعنی...


پی نوشت1:باران نبار من نه چتر دارم نه یار…!

پی نوشت گیج:نمیدانی چطور گیج می شوم وقتی هرچه می گردم معنی نگاهت را در هیچ فرهنگ لغتی پیدا نمی کنم… !

پی نوشت سفر:به قول شاعر که میگه لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود ناگاه چقدر زود دیر میشود ~~~> سفر به زادگاه هلینا مراقب لبخندهایتان باشید بازخواهم گشت...



تاریخ : دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1391 | 12:42 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (22)

فرشته تولد لبخند زد و گفت:

وقتی زمین هزار و سیصد و پنجاه بار به دور خورشید چرخید

و ستاره های آسمان هفتمین ماه سال را آذین بستند

پانزدهمین روز نوبت مهربانی آمده بود.

در آن روز خداوند به زمینیان فرشته ای را عطا کرد

که نگاهش سرشار از احساس و لطافت بوده و هست

در آنروز آسمان ابری نبود اما باران می بارید چرا که

فرشته ها رفتن این فرشته ی مهربانی از کنارشان را به گریه نشسته بودند.

و حال در این کلبه ی محقر جشنی برپاس که همه ی آدمهای خوب دعوتند.

و من مریمِ کوچک -ساده و آرام- مثل همیشه بودنم می گویم:

 دایی فرداد عزیز!ای نگاهت سرشار از مهربانی و احساس

ای که حرفهایت مملو از خوبی و پاکی

گفته بودی تولدت وقتیست که مهر به نیمه برسد

اما خودت نمیدانی که وقتی آمدی مهر هزاران برابر شد پس

 «تولدت هزاران بار مبارک»


پی نوشت درددل:گفتی آفتابگردانهایم به بار نمی رسند تا بارور شدن آفتابگردانهایم...فعلاً

و حالا کاش میدانستی که من چقدر از این کلمه چهار حرفیِ لعنتی بدم می آید «ف.ع.ل.اً» شنیده بودم رفتن عادت میشود برای دل آنکه مانده... چرا هنوز دل من به رفتنت عادت نکرده و گاه در گوشه های تاریکی اش بهانۀ نگاه رهایت را میگیرد... چرا من هنوز دلتنگم... برادرم راست گفته دایی:چقدر من بی معرفتم و بی خیال... چگونه طاقت آورده ام نبودنتان را؟؟؟... به من هم میگویند خواهرزاده؟؟؟!!!...کاش درک کنید دلتنگی یه گل مریمی برای دایی فردادش را


شادی نوشت:به خدا که امروز از صبح زود زودش کسی خبر آمدنت را به دل داد... وای خدای من چقدر من خوشحالم... میدانستم بازخواهی گشت... میدانستم تولدت را همراه خواهی شد با تولد دوباره آمدنت...خوش آمدی دایی



تاریخ : جمعه 14 مهر‌ماه سال 1391 | 01:11 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (28)
   1    2    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند