X
تبلیغات
رایتل

مامان گلم طاقت دوری بابا رو نداشتی توام پر کشیدی؟؟؟

باور اینهمه عشق,سخته سخته سخته



تاریخ : دوشنبه 6 مهر‌ماه سال 1394 | 11:43 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (7)


این روز ها و حتی این شبها که از خیابانها و کوچه پس کوچه های شهر رد میشوم همه مردهای مسن را شبیه بابا می بینم.

قبل ترها  که میگفتم چقدر حال دلم خوب است وقتی از آن غریبستان بیرون می آیم و توی زادگاه خودم میچرخم, اما من الان به جایی رسیده ام که اینجا بین مردمان زادگاهم,.وسط شهر خودم احساس غریبی میکنم وقتی دیگر بابایی نیست که منتظرم باشد تا مهمان خانه اش باشم,که اگر دیر کردم به مامان بگوید زنگ بزن ببین کجا مانده اند.که میداند من چ چیزی دوست دارم برایم بگیرد تا به بهترین نحو از به قول خودش مهمان کوچکش پذیرایی کند, همیشه به من میگفت: "مهمان کوچولوی بابا"

حالا کجایی بابای نازنینم که ببینی مهمان کوچولویت غریب و تنها آنهم توی شهر خودش دارد ذره ذره نبودنت را گریه میکند

کجایی بابایی ببینی کلیدهای درب خانه ات گوشه کیفم به من نیشخند می زنند که آنروزها که تو بودی نیاز به باز کردن در نبود چ بسا خودت منتظر جلوی در خانه می نشستی.

چقدر درد دارد جای خالی ات...

چقدر غریبم اینجا میان آدمهایی که برای مراسم ختمت خودشان را میزدند.!!!

چقدر تنهایم اینجا من بدون تو!



تاریخ : جمعه 3 مهر‌ماه سال 1394 | 12:27 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (3)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند