X
تبلیغات
رایتل

به قول عمه جانم تا سه نشه بازی نشه، اینم از سومین دردسر این زوج پرحادثه:)))

قرار گذاشتیم نهار ببریم بیرون و جمعه رو کنار هم باشیم... مامانها با هم قرارها رو گذاشتن و برنامه ها ردیف شد و رفتیم یه جایی که خیلی سرسبز بود و یه رودخونۀ بزرگ و قشنگ هم از اونجا رد میشد... خلاصه بساط پهن کردیم و منم که رگ شیطنتم همیشه هست و تا دسته گلی به آب ندم آروم نمیشینم داداش حسینم و محمد(داداش همسری) رو وادار کردم بریم وسطی... همسری که داشت جوجه ها رو برای نهارمون آماده میکرد و معاف شد؛ خلاصه شروع کردیم به بازی و از اونجایی که نمی تونستن با توپ منو بزنن لجشون در اومده بود و کار به جایی رسید که محمد با توپ افتاد دنبالم و من بدو،اون بدو... روی سنگ ریزه های لب روخونه میدوئیدم که یهو  



ادامه مطلب
تاریخ : سه‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1393 | 12:57 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (14)

تردید درست مثل پیچکی نیلوفری تمام لحظه های ذهن دخترانه ام را گرفته... گاه پای دل می رود بسوی حرم و گاه پای جان می نشیند کنار چشمانش...

نمی دانم بروم یا بمانم...

در هزار توی ذهنم می گردم پیِ یک جواب... جوابی که قرارم باشد و دلم را بنشاند در کنار ضریح پاک نگاهی که جانم به جانش بسته است

جوابم می دهد:سه روز؟ نه بذار سال دیگه!

و نگاهم که رنگ التماس میگیرد...

دوباره پاسخم می دهد: آخه میگی من چیکار کنم با این دل که بیقرارت میشه... مث همین الان که پیشتم وای به حال وقتی که نیستی

همچنان که خیره شده ام به چشمانش می گوید:باشه حالا... اینجوری نگاه نکن می ترسم...

و من کودکانه و معصوم ذوق میکنم و گونه اش را می بوسم...

...

حالا مسافرم...

مسافر دلدادۀ حرم امن خدا...

که اگر پای دل بگذارم و بمانم معتکفم می نامند و عشق معنا میشود در تار و پود جانم...

کوله ام را که بر میدارم بغض چنگ می اندازد ته گلویم... 

مفاتیح توی دستانم می لرزد... این منم؟ به راستی این منم که توفیق یافته ام این شیدایی و جنون را؟

قرآن را می بوسم و روی چشمانم میگذارم... خدایا سپاس که نفس میکشم در حریم امن کبریایی ات!

جانماز و تسبیح... چند کتابچه و کارتهایی از زندگینامۀ شهدا... چادرنمازم... و چند دست لباس...

حالا همه چیز برای بال گشودن مهیاست...

اما هنوز کوتاه است پرهای استجابتم... بالهای خسته ام گنجایش اینهمه سنگینی گناهانم را ندارند...

باید مقیم شوم و سکنی گزینم در مسجدی که تازه یک هفته از افتتاحش گذشته... و ما مهمان تازه رسیده اییم که دلمان عشقبازی با معبود میخواهد...

از ماشین که پیاده شدم نگاهم در نگاه دلتنگش گره خورد لبخند آرامی زدم و به خدایش سپردم...

مسجد بزرگتر از تصور من بود و زیبایی اش خیره کننده... دوستانم را که سالهای قبل هم می آمدند را دیدم و دوباره کنار هم...

و گذشت... به سرعت برق وباد... این سه روز گذشت و سومین روز از این سه روز سریعتر گذشت...

شبهایش همه شیدایی بود و دستان نوازشگر خدا بر سرمان و روزهایش همه عطر معطر تلاوت قرآن و بحث های مذهبی...

و مناجات حضرت امیر که چه کرد با دلهایمان... و زیارت عاشورا که دلمان را برد به بین الحرمین...

و نماز مغرب و عشای سومین روز... غرق در اندوه و دلتنگی... اشک ها که تند تند زدوده می شدند...

و آغوش ها که بروی هم باز میشد و گونه ها که غرق بوسه آشنایی و دوستی می شدند

خداحافظ حرم امن خدا... خداحافظ یا علی و یاعلی و یا علی... خداحافظ شبهای شیدایی... خداحافظ روزهای دلدادگی... خداحافظ ختم قرآن... خداحافظ دوستان آسمانی... خداحافظ اعتکاف...



تاریخ : جمعه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1393 | 12:59 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (10)

این مردها عجیب ترین مخلوقات زمین هستند... طوری که گاهی حس میکنم خدا هم توی خلقتشان می ماند :دی... البته نعوذبالله واقعا که اینطور نیست اما خودشان طوری رفتار میکنند که همچین حسی به آدم دست می دهد :دی

می فرمایید چطور؟؟؟... بله عرض میکنم خدمتتان...

اول اینکه بگم کودک درونشان هیچ وقت بزرگ نمی شود... یعنی بهتر است بگویم فوق فوقش تا هشت یا نهایت نه ساله برسد وقتی نود سالشان هم باشد کودک درونشان هنوز هفت-هشت ساله است؛ و این یعنی وقتی نود سالشان باشد هم هنوز کودک هستند... :))

گاهی کودک درونشان بیش فعال می شود و خودشان هم همدست کودک درونشان دست به شلوغ بازی می زنند... درست مثل یک کودک بیش فعال هفت سالۀ بسیار تخس و لجباز و بازیگوش با کارها و حرفهایشان لج تو را در می آورند...

و یا گاهی هم مثل یک نوجوان که به سن بلوغ رسیده و روی ناموس و خواهر و مادرش غیرت الکی دارد؛ حرصت را تا سر حد مرگ در می آورد، البته نه مستقیم، بلکه غیرمستقیم، مثلا وقتی تو داری با پسرخاله ات که زن دارد و دوسال هم از تو کوچکتر است، دربارۀ رشتۀ تحصیلیِ ارشدتان بحث میکنید، که آن وسط مسط های بحثتان چشمت می افتد به جمال بی مثال جناب همسری (که الان کودک درونش هیجده سالشه :دی) که ای واااااااااااایِ من، گرۀ ابروهایش را با هیچ ناخن و انگشت و قلابی نمی توانی باز کنی و تنها راهش اینست که بحثت را با پسرخالۀ گرام به پایان برسانی، آنهم بی نتیجه...

و گاهی هم کودک درونشان بزرگتر از خودشان می شود و می رسد به همسن و سال باباهایمان حتا... دستور میدهد، نصیحت الکی میکند، هی توی شلوغی ها مراقب توست که گم نشوی:دی، گاهی که تو از درد اعتیادِ لواشک و آلوچه به خود می پیچی توجهی نمیکند و میگوید برایت خوب نیست (البته راست هم میگوید:)))، و گاهی که دلت غنج می رود برای بستنی با اخم پدرانه بگوید سینوزیت هایت را چیکار میکنی؟سردردت را چه؟، و گاهی فقط گاهی مث یک بابای واقعی مهربان میشود و هر چه دلت بخواهد را برایت میخرد...

گاهی هم میشود یک بابابزرگ مهربان که هی قربان صدقۀ نوه اش می رود، برایش لباس های جورواجور با عکس های بامزه می خرد، دردِ دلهایش را به جان میخرد و شانه های مردانه و سترگش میشود مامن امن اشکهایت...

و گاهی هم خودش میشود، یک جنتلمن با کلاس و مغرور و در عین حال مهربان... وقتی توی جمع دوستانت و دوستانش میگوییم و می خندیم، فقط بروی تو می خندد، به دخترها نیم نگاه هم نمی اندازد، بوس یواشکی برایت می فرستد، آرام توی گوشت زمزمه می کند:دوستت دارم گل مریمم، حرفهای قشنگ می زند، از آینده می گوید و از فرزندمان که به خانۀ خودش رفته است اما ما آنقدر با هم خوشبختیم که هنوز هم همینطور جوان و سرحال مانده ایم، نه مویی سپید کرده ایم نه تغییری کرده ایم :دی

خلاصه اش کنم که مردها عجیب ترین و در عین حال شگفت انگیزترین مخلوقات خدا روی زمینند. که یکی از همین مخلوقات الان توی قلب من دارد فرمانروایی میکند و من با تمام وجود دوستش دارم اما هنوز هم که هنوز است کادوی روز مرد را برایش نخریده ام و او کودک هفت سالۀ درونش فعال شده و هدیه میخواهد :))


پی نوشت دل: بابا گاهی که من خوابم؛ میاد و آروم آروم موهام رو ناز میکنه؛ اینو یه بار که نیمه بیدار بودم دیدم، البته با چشمهای بسته:) و یه بار هم چکیدن اشکهای مهربانش رو روی دستم حس کردم؛ نمیخواستم بیدار بشم و گریه اش رو ببینم اما میدونم هنوز نرفته از دوری من دلتنگه، گاهی خیلی بیشتر و عمیق تر از قبلترها بغلم میکنه و نفسهای عمیقش رو کاملا حس میکنم؛ باباها همیشه یه جور عجیب دختراشون رو دوست دارن. و دخترها هم یه جور عجیبتر به باباهاشون وابسته هستن... خدا سایۀ هیچ بابایی رو از سر بچه هاش کم نکنه، بلند بگو:آمیــــــن؛ روز باباهای آسمونی مبارک


پی نوشت تبریک: سالروز ولادت مولای موحدان حضرت امیر المومنین علی علیه السلام رو به همۀ شیعیان جهان و همچنین روز پدر رو به باباهای عزیز بلاگستان (باباک اسحاقی، داداش مهرداد، داداش دانیال، جناب مشتاق، داداش مهدی خودم، داداش سپهر، دایی فردادم، و بابای بلاگستانم آقای مهین خاکی ) تبریک میگم، 

و یه تبریک خیلی خیلی ویژه به علیرضای عزیز برای بابا شدنش :دی؛ ایشالله که قدمش برای شما و مامانش پُر از خیر و برکت باشه


پی نوشت عذرخواهی: از همۀ آقایان بلاگستان مراتب عذرخواهی رو بابت متن فوق بجا می ارم و امیدوارم واقعاً جنبۀ مزاح گونه رو در نظر بگیرن چون قصد و غرضی غیر از نشاندن نشانۀ نایاب لبخند رو روی لبهاتون نداشتم؛بازهم ببخشین



تاریخ : دوشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1393 | 10:22 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (6)

برای روح مقدس سایه مقدسی:

سلام سایۀ عزیزم!

میدانی؟ من درست و حسابی نمی شناختمت، تا اینکه توی وبلاگ ها و سایت ها خواندم که تو که بودی و چه شدی؟

دلم میسوزد سایه جانم! برای تو و امثال تو انگار خدا نخواسته باشد، باید توی این مملکت گل و بلبل به دنیا بیایید!

که خیلی راحت تر از یک آدم معمولی جان بسپاری و کسی حتی سراغت را هم نگیرد، کسی حتی نفهمد که تو نخبۀ جوان مراغه ای از نادرترین بیماری خونی رنج ببری و وقتی که اوضاعت وخیم شد مسئولین به فکر بیفتند. آنهم چه فکری!

آخرش به مرگ تو ختم شد نازنینم و باز هم کسی نیست عبرت بگیرد

همیشه با خودم میگویم اینها الان می توانند قسر در بروند و سر راحت روی بالشت بگذارند و خواب راحت بکنند و ککشان هم نگزد با آن دنیا و قیامت و معادش چه میکنند؟

تو پاکی سایه درست مثل نام فامیلی ات، و میدانم معصوم تر از آن هستی که به بهشت نروی، اصلا کسی که توی ایران به دنیا میآید و بزرگ میشود حقش اینست لاقل انجا بهشت را ببیند... و تو هم همینطور!!!

تو رفتی سایه جان! خوش و پاک و آرام هم رفتی! روحت شاد سلام ما را به خدا برسان و بگو که ایرانم دارد ویران میشود، به دادش برس خدای مهربانم!


+ سایۀ مرگ بروی جسم نحیف سایه مقدسی



تاریخ : یکشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1393 | 10:34 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (3)

ساده که باشی همه چیز خوب می شود... خودت... غمت... مشکلت... غصه ات...
هوای شهرت... آدمهای اطرافت... حتی دشمنت...
یک آدم ساده که باشی برایت فرقی نمی کند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل چند ایربگ دارد
مهم نیست نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه... کدام حوالی اند
رستواران چینی ها

گرانترین غذایش چیست

ساده که باشی... همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود

همیشه لبخند بر لب داری

بروی جدولهای کنار خیابان راه می روی

زیر باران دهانت را باز میکنی و قطره قطره می نوشی...

آدم برفی که درست می کنی

شال گردنت را به او می بخشی

ساده که باشی

همین که بدانی سنگک و لواش 

همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است

ساده که باشی...


پی نوشت دلتنگی: من تمام دوشنبه ها را دوست دارم، چون تُن صدایت جمعه را نزدیک می آورد... و غسل می کنم در زیر باران لبخندت...



تاریخ : چهارشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1393 | 10:17 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (7)
   1    2    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند