X
تبلیغات
رایتل

مث یه قایق چوبی

مث یه موج کوچیک

همسفر شده دلم با دل دریایی تو

میخوام از باغ دلم تا شهر تو

جاده موج رو چراغونی کنم

میخوام از کوچه تنهایی برم

سفر از خواب پریشونی کنم

بیا از دریای ناب زندگی

ماهی شعرای تازه بگیریم

بیا از چشم بلور ماهیا

هر چی رازه سر به مهره ببینیم

بیا قایقی بسازیم از ابر

شعر هجرت رو دوباره بخونیم

نگاه کن دریا همین نزدیکی هاست

اگه چشم به راه موجا بمونیم

بیا از دفتر خاک خورده شب

بریم و ستاره ها رو بچینیم

بیا تا آیینه رو صدا کنیم

عکس خورشید رو توو چشماش ببینیم

صورتی مثل گل محمدی

آبی باش مث صدای آسمون

جاده ای بساز با ابرای سفید

جاده ای که میرسه به کهکشون


+ عکس تصویری زیبا از چهرۀ عزیز دل عمه مریمه دیگه پیش اکثرتون دیده شناخته اس؛ کلی هم دلم براش تنگ شده و دلم غنج میره برای یه دیقه بغل کردنش، الهی عمه فدای اون چشمای دریاییت که از بابات به ارث بردی بشه


++ هستم به یادتان به امید خدا و به شرط حیاتـ.....حلالم کنید شاید دیگر نبودم


پی نوشت دل :یادم می آید از چند سال پیش کہ می نوشتم،دم دم هاے رجب کہ میشد،
می افتادم بہ جان کدهاے HTML... راستش را بخواهید نمی دانم امسال اما چہ شده؟... یک حس خاص ِ توصیف ناشدنی گریبان گیر این روزهایم شده... دلم می خواهد یک نفس ِ حقی بنشیند روبہ رویم و بزند زیر خواندن!یک صداے خیلی گرم کہ هُرم نفس هایش این روح ِ وامانده را بہ جا بیاورد... یک بغض لعنتی مثل خوره افتاده تہ گلویم از آن بغض ها کہ هرلحظہ ممکن است روے سر روزگارت آوار شود!می دانم بہ این زودے ها نمی شکند!از آنهائیست کہ نفست را بند می آورد از تنگی... دعایم می کنید؟



تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1391 | 12:37 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (30)
☑.من واژه نمی دانم!

فقط گَه گاهی به نیت فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ،تهیِ وجودم را پیشکش کردم و کلمه ارزانی م داشتند


و الا این ذهنِ درهمِ الگوریتم وارۀ صفر و یکیِ ما را چه به قلم؟!


چه به جسارتِ از عشق نوشتن؟!


حالا هم کلمه ندارم!دل و دیده ای برای پیشکشی هم!


فقط این روزها با یک حس مبهم بی سابقه،انگشتر دُر در دست می چرخانم!


فرصت شرح و شطح زنی ندارم!یمین و یسارش به کنار،


نمی دانم قلبِ لشگرم را چگونه سامان دهم...


ساده می گویم


به سلیمانِ زمان قسم،خیلی محتاج دعای دست های گره گشایتان هستم... دعایم می کنید؟



تاریخ : شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1391 | 10:07 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (23)


آخرین سطر طوفان که به پایان رسید تو آغازت را جشن گرفتی با گونه هایی که به گل خورشید لبخند میزد

آخرین قطره های باران که به زمین دل من نشست تو روئیدی با دستهایی که جوانه عشق در آن سبز و سبزتر میشد

آخرین گردباد چشمهایم که خوابید تو بیدار شدی...

با چشم هایی از ترانه و تبسم ،

بیدار شدی با لبهایی که جز به مهربانی گشوده نشده است

با چشم هایی که جز زلالی ندیده اند و جز در زیبایی ندویده اند

آخرین موج قلب دریایی من که آرام گرفت تو طلوع کردی چون آفتاب که پرده نشینی چشمانت خواب هزار ساله پریان دریای دلم را آشفته کرد

تو ای بانوی مهربانی و لبخند! مهربانو! مهربانویی که دستان معصومت آسمان را وسعت می دهد پیراهنم را جوان می کند

تو ای زلال تر از نسیم که دریا تا وسعت چشمهایت به گدایی نشسته است

ای زن زلال که پیشانی پرنورت انوار طلایی خورشید را به تمسخر گرفته است ونگاه آینه پوشت کلبه دردهاست

برایم بگو تو از کدام قبیله آمدی که وقتی تو را به ادراک نشستم انگار کن هزار سال است با دستانت انس گرفته ام که انگار سالهاس قلبم به طواف چشمانت آمده است

برایم بگو گل ها را چگونه به نظاره نشسته ایی که انگار نذر پرپر شدنشان هزار دهن آواز را قربانی کرده اند

تو ای بهار از چشمهایت سرشار تو ای زمستان از نگاهت رو سیاه !!! فردا دیروز امیدواریمان خواهد شد اگر عشق این آتش منتشر در دلها را تجربه سازی

عاشق شدن کم آرزویی نیست و نگاه بهانه کوچکی است که دلت را مشترک شویم نگاه کمترین بهانه بود اصلا بودن بهانه ای است تا تو آغاز کنی خودت را...

بعد از دو رکعت طوفان...

پس از دو قنوت باران...

پس از دو سجده نگاه...

نگاه بهانه ای است تا دستهایت را تا لبهایم ارتفاع دهم آنگاه بدویم تا ته باران

نگاه کمترین بهانه بودن است

آیه های چشمانت کافرترین ها را تا بهشت راهبر خواهد بود

آیه های چشمانت بهشت را وسعت می بخشد

آیه های چشمانت را نخوانده مومنم

باید نمازهای قضایم را با آواز بخوانم و برای پرندگان ماهی خوار دریا باشم

تمام سایه ها همسایه مهربانی تو شدند تمام آب های دریا به یاد تو دف کوبیدند تا خود ساحل همراهم شدند

باید دوباره برخیزم و تمام نگاه های قصر شده ام را چشم های قضا شده ام را نیت باشم

بانوی من کوه ها برای دویدن تو فوران می کنند دره ها زیبایی ات را خمیازه می کشند و رودها برای رسیدن به وضویت از هم سبقت می گیرند

آرامش دیرینه ام را در سایه گیسوان تو پیدا می کنم

برقص تا خواب هزار ساله موریانه ها آشفته گردد بخوان تا زبان قناریها گم شود و بمان تا تولد دوباره ام را جشن بگیرم

بمان که بی تو حال گلها خوش نیست زمین دور خودش می چرخد من دور خودم و گلها به یاد مرثیه های تو برای باد زیارتنامه می خوانند بی تو که دل تمام شقایق های عالمی باد نیست ابر نیست باران و آفتاب نیست آسمان سکوت کرده است

ای ابرهای تشنه!

آفتاب خسته!

ماه کم فروغ!

بودن و نبودن شما چه فرقی می کند وقتی بانوی عشق من لبخند نزند کاش میشد آسمان پیر را آسمان خسته و اسیر را تا دیار عشق برد

دوستت دارم تا ابد ای که بهشت ارزانی چشمانت

روزت مبارک مادر


پی دعا نوشت:دعایی نیست جز سلامتی همۀ مامانا...و

یه دعای ویژه توو این شبای خاص که خدا داره نگامون می کنه... دستامونو به طرفش قنوت بگیریم ودعا کنیم برای اون خانمایی که در حسرت مامان شدن میسوزن و ... آه ... ای حسرت مادر شدن


پی تولدانه نوشت:امروز در کنار شادیهایی به این بزرگی و عظمت،من یه شادی مضاعف دیگه هم تو دلم برقراره؛ امروز تولد داداش حسین عزیزمه؛ آخ الهی مریم فدای اون چشمای نجیبت بشه کاش بودی اینجا و مثل هر سال با هم بریم برای مامان هم از طرف خودمون هم از طرف بابا کادو بخریم، عیب نداره عزیزدل خودم از طرف و تو داداش مهدی روی ماه مامان رو می بوسم و شما هم که تلفنی تبریک بگین؛ خلاصه... حسین عزیزم داداش گلم تولدت مبارک


پی دلی نوشت:عجب لذتی داره بوسیدن دستهای یک مادر، مادری که مادرت نیست اما حکم مادر دومت را دارد، مادری که مادر شهید است و همیشه منتظر محسن به سفر رفته اش، مادری که مادربزرگترین مادربزرگ دنیاس و عزیزدلته... مامانی مهربونم فدای چشمای بی فروغت روزت مبارک




تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1391 | 09:31 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (28)


دنیایی پر از سیاهی

چیزی نشد نصیبم جز تباهی

بازیهای عاشقانهـ... انواع قلبها... یکی شکسته و یکی به انتظار پوچی نشسته

حرفهای تکراری ... این تنها صداقت است که از آن بیزاریم

سخت شده قدم برداشتن در راه عـ ـشـ ـق

صدها قدم برداشتیم و این شد یک تصویر زشت

تصویر سیاه و سفید، طعم تلخ عـ ـشـ ـق را تنها آن دل شکسته چشید

صدایی زیباتر از صدای سکوت نیست؛ در این دنیا دلی عاشقتر از یک دل تنها نیست

نمی فهمیم و آغاز می کنیم، پایانش پیداست و باز هم هوس پرواز می کنیم

به دنبال یک بازی زیبا... رنگ دلها همیشه سیاه... من با بقیه فرق دارم تا آخرش بیا

وعده های دروغ... لحظه هایی شلوغ... تپشها تندتر... بیقراریها بیشتر

نمیدانم چرا ؟؟؟ نمی گذرد این ساعتهای نفسگیر؟!

... و باز هم شب زنده داری و بی تابی پاسخی نمی شنوم به خواب نمی روم

برای اشکهایی که گونه هایم را مهمان خیسی پر دردشان می کنند

و آه هایی که شوری اشک را به یادم می آوردند

برای دلی که نمی فهمد نمی داند نمی بیند...

به انتظار چه نشسته ای؟ نگاهش؟ یا خود نا مهربانش؟!

باز نخواهد گشت... میدانم

و تو می مانی و انتظاری که...

باز هم باید بشنوی حرفهای تکراری... باورت می شود که اینبار...

دلت را شکسته است...

بیاد بیاور که مرهم دلت... به تو خیره شده است

همانکه به تو نزدیک است

نزدیکتر از ...نحن اقرب من حبل الورید

پی درددل نوشت:اینروزها پرم از حرفهای مگو...مرا ببخشید اگر هوایم مثل بهار شده است...گاهی ابری ام...گاهی بارانی...گاهی آفتابی و گاهی صافِ صاف


پی مناجات نوشت: خدایا دلم معجزه میخواهد از آن معجزه هایی که به هنگامه ی وقوعش "خدایا دوستت دارم" خدایا شکرت" میان هق هق ِ گریه هایم گم شود خدایا دلم معجزه میخواهد معجزه ای در حد "خــــــــــدا "بودنت...


پی مریمی نوشت: خیلــی حــرف اسـت ...کـــه تــو هــر روز در گلـــویت خـــاری کشنده احســـاس کنــی بـــرای کســی کــه "بـــدانـــی " حتــی یک بــار در عمـــرش بــه خــاطــر تــو " بغــض " هــم نکــرده اسـت...



تاریخ : سه‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1391 | 11:00 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (17)

نمی دونم چقدر به روحیات من آشنایید؛ اما خب مسلماً هیچکسی دوست نداره غمگین باشه یا دوستان و اطرافیانشو در غم و ناراحتی ببینه حالا اونقدرا هم که فکر میکنیم دنیا غمگین نیست و به قول عزیزی چون می گذرد خیالی نیست این نیز بگذرد، به طبع هر کی توو زندگی شخصیش مشکلاتی داره و در صدد بر طرف کردن اوناس حالا هر کسی بستگی به روحیات و خلقیاتش در برابر اون مشکلش مقاومت نشون میده؛یکی میشینه و غم میخوره و منتظره تا بلا و مشکل مثل خوره جونشو بخورن و یکی دیگه با خنده و خوشحالی و سرخوشی(البته نه از نوع بیخودیش) میره به جنگ مشکلات و به قولی خودشو میسپره دست خدا و از خدا کمک میگیره

اینهمه حرف زدم که چی بگم؛امروز یه برنامه ای (اگه ریا نشه "سمت خدا") رو نگاه می کردم که میگفت بهتره با خودمون روراست باشیم و همه چی رو ازدید مثبتش ببینیم و توکل رو فراموش نکنیم دنیا رو هر جور نگاه کنیم همونجور بهمون رو میاره

حالا اینو هم بگم قرار نیست الکی خوش باشیم و هی فقط بخندیم و بگیم خودش حل میشه گاهی نگرانی استرس حتی غم هم باشه خوبه که باعث میشه به فکر حل مسئله باشیم؛

انگاری طنز هم به ما نیومده آ... واللا... در پی اعلانیه های حمایت از حقوق حیوانات چندین نامه و پیام خصوصی دریافت شد که بردار داستان وصیت نامه این بزبزقندی بیچاره را ... این شد که برآن شویم تا چندی دیگر پیامک و لطیفه به جای آن "وصیتنامه مذکور " درج نماییم


چه لحظه باشکوهی بود اون لحظه..!
وقتی معلم میبردمون پا تخته ازمون درس بپرسه وسطش زنگ می خورد..!
.
.
.
یعنی اگه اسمت
“میرزا پشم الدین خانِ گل کَلَمیان”
هم باشه، وقتی میخوای ایمیل درست کنی
میگه قبلا یه ایمیل با این اسم ساخته شده ..!
.
.
.
یه آدمایی هستن که زنگ میزنن رو خط ثابت خونه بعد می پرسن کجایی ؟
به روح اعتقاد دارن اینااا ؟؟؟
.

.

.

تا حالا دقت کردین اگه بخوای ۱۰ تومن از عابر بانک بگیری
۶۰ نفر تو صف با حقارت نگات میکنن
حالا روزی که ۲۰۰ تومن میگیری , تا نیم مایلی, خر هم پر نمیزنه!
.
.
.
یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس میکردیم میکشیدیم رو تخته
فکر میکردیم خیلی تمیز شد
بعد که تخته خشک میشد میدیدم چه گندی زدیم…!
الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم !
.
.
.
کاش میشد هر شب از خودمون ۱ سی سی خون بگیریم
بریزیم تو یه نعلبکی بذاریم کنار تخت!
که این پشه ها بشینن عین بچۀ آدم بخورن دست از سر ما بردارن !!
.
.
.
دقت کردی وقتی غیبت می کنیم و یکی میگه غیبت نکن
همون لحظه میگیم جلو روشم میگم ؟؟؟
.
.
.
طرف زنگ زده میگه کجایی؟
میگم تو چمران گیر کردم. میگه بزرگراه چمران؟
پـَـــ نــه پـَـــ خونه آقامصطفی شام دعوتیم گیردادن نمیزارن بیایم !!
.
.
.
با آرامشم اعتماد پشه رو جلب کردم و بعد کشتمش ؛ از این دورویی خودم بیزارم !
.
.
.
یه بار به یه نفر میگن با نخود جمله بساز ؛ میگه بلد نیستم …
خب چیه ؟ مگه حتما باید بلد باشه !؟!؟!
.
.
.
سالها بعد از گران شدن نان …
مادر به دخترش موقع خواستگاری :
مادر لگد به بختت نزن ، پسره نون خشکیه هاااا
.
.
.
غضنفرمی ره عیادت مادرزنش. می پرسه “بهتری؟”
مادرزنش می گه: “تبم قطع شده ولی گردنم هنوز درد می کنه…”
حیف نون می گه: “انشاالله اون هم قطع می شه!”
.
.
.
فیلم “ورود آقایان ممنوع” در شهر عضنفر اینا اکران شد
%۱۰۰ تماشاچیان زن بودن !
.
.
.
به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!
.
.
.
داشتم تلویزیون میدیدم…
بعد مادر بزرگم اومده کانال رو عوض کرده بهد به من میگه داشتی میدیدی؟؟؟!!!
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم گرمش میکردم تا شما بیای ببینی!!!



ادامه مطلب هم چنتا لطیفه اس که دعا دعا کردم براتون تکراری نباشه



ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1391 | 05:26 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (16)
   1    2    3    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند