X
تبلیغات
رایتل

به قول عمه جانم تا سه نشه بازی نشه، اینم از سومین دردسر این زوج پرحادثه:)))

قرار گذاشتیم نهار ببریم بیرون و جمعه رو کنار هم باشیم... مامانها با هم قرارها رو گذاشتن و برنامه ها ردیف شد و رفتیم یه جایی که خیلی سرسبز بود و یه رودخونۀ بزرگ و قشنگ هم از اونجا رد میشد... خلاصه بساط پهن کردیم و منم که رگ شیطنتم همیشه هست و تا دسته گلی به آب ندم آروم نمیشینم داداش حسینم و محمد(داداش همسری) رو وادار کردم بریم وسطی... همسری که داشت جوجه ها رو برای نهارمون آماده میکرد و معاف شد؛ خلاصه شروع کردیم به بازی و از اونجایی که نمی تونستن با توپ منو بزنن لجشون در اومده بود و کار به جایی رسید که محمد با توپ افتاد دنبالم و من بدو،اون بدو... روی سنگ ریزه های لب روخونه میدوئیدم که یهو  



ادامه مطلب
تاریخ : سه‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1393 | 12:57 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (14)

چند روزیست دست فروش شده ام

دست فروش خاطره هایم...

گم شده ام در تو در توی کوچه های کودکی ام...

مرور میکنم خاطره ها را... بعد دستمالی میآورم و دانه دانه آنها را می چینم روی دستمال...

آن لی لی بازیِ ظهر یک تابستان داغ چقدر می ارزد؟؟؟... لال میشوم...

این موهای بافته شده و دو روبان بنفش رنگ بسته شدۀ رویش چه؟... لالم و گنگ

همان... آری همان چشمهای قهوه ایِ شیطان و بازیگوش... انها چند؟...

یا آن خنده های از ته دل... خنده های دندان نشان... جیغ های از سر شوق... آنها چقدر؟؟؟

نه... نه آن یکی دیگر... ان قاب عکس رنگی... همانکه دخترکی با جثۀ کوچکش برادر کوچکترش را بغل گرفته...

تمام آن همبازیهای کودکی هایت روی هم چند؟؟؟... خنده هایشان... سادگی هایشان... بازی هایشان... چند؟؟؟

حراج کرده ای؟؟؟... یا داری به قیمت قطره قطره اشکهایت می فروشی اشان؟؟؟... یا شاید به قیمت جانت...

نمیدانم چرا تلخ هایش پر فروش  تر است

شیرین هایش روی دستم باد کرده

حراج کرده ام...

کسی نبود؟...


پی نوشت دل:به دنبال کتابی به انباری رفته بودم... با دیدن بعضی از دفترا و عروسک و اسباب بازیا و حتی لباسا و کفشای کودکیم پرت شدم به اون روزا... داشتم با خودم فکر میکردم اگه کسی پیدا بشه همۀ این خاطره ها رو یه جا ازم بخره.چقدر میتونم قیمت بذارم روش؟؟؟... در جواب خودم تنها بغض میکنم و قطره های اشکه که همراه لحظه هام میشن...



تاریخ : یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 | 12:49 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (19)


اینروزها من متولد شده ام و تازه حیات گرفته ام... اگر بخواهم تمام عمر 25 ساله ام را بگذارم کنار هم و حساب کنم که من چقدر و کی زندگی کرده ام و خون در رگهایم جاری بوده؛ همین چند روز را تنها میتوانم حساب کنمـ... وقتی کتاب محشر "درد" از پدر مهربانم رسید؛ آنروز را خوب یادم است... یک سردرد وحشیانه ای تمام هستی ام را داشت به باد میداد، نه استراحت دو سه ساعته و نه حتی مُسکن های قوی کاری از پیش نبردند و من فقط داشتم میان بودن و نبودن دست و پا میزدم و از خدا نبودن را میخواستم... مامان که برای خوراندن آن دمنوش های تلخ لعنتی به بالینم آمده بود بستۀ پستی ای را به دستم داد و گفت توی پارکینگ بود و من حدس زدم مال تو باشد... با چشمهای نیمه باز و خسته پاکت را باز کردم و چشمم خورد به کتابها... لای کتاب را که باز کردم دستخط زیبای شان خودنمایی میکرد و من درست به سان شی مقدسی کتاب را بوسیدم و بروی چشمهایم گذاشتم... دمنوش مادر خواب اور بود اما وقتی به خودم آمدم که دیدم توی دوکوهه بین بچه های شناسایی و عملیات دارم نفس می کشم... اگر درد و خواب و مشغله نبود همان شب کتاب را تمام میکردم... اما افسوس... صبح ها که از خانه میزدم بیرون وقتی کارم تمام میشد و میخواستم به خانه بیایم شوق خواندن کتاب بود که به پاهایم قدرت راه رفتن میداد و تا خانه مشتاقانه میکشاند... درست شده بودم مثل مادری که فرزند کوچکش را خانه تنها گذاشته... و باید هر چه زودتر برسد... انگار آن هبوط شهید حسینی و آن سیب نیم خورده بر من نیز تاثیر گذاشته بود و داشتم لحظه به لحظه جانکاه هبوط را تجربه میکردم... اخر من هم مریمم... بگذریم... همۀ برنامه های فشرده ام برای خواندن منابع ارشد بهم خورد... قرارم بر این بود نظریه ها را تا قبل 15 دی ماه تمام کنم اما وقتی به خودم می آمدم که میدیدم کتاب "درد" در دستانم شیدایی میکند... باز منم و شهید حسینی و شهید ایزدی و رحیم و خاکی و شهرام و ... و دعا برای لو نرفتن عملیات... حرص برای رانندگی محشر شهید حسینی و خندیدن برای صلوات فرستادن بچه های گردان بدین گونه که می گفتند:برای سلامتی رزمنده های اسلام صلوات ... و در جوابشان می گفتند: می فرستیم... می فرستیم... و گریه کردن برای محاصرۀ آن سیزده تن از بچه های خودی و دلشوره برای رها شدنشان و باز بغض کردن برای شهید شدن ایزدی... گاه خندیدن و گاه گریستن... گاه مبهوت شدن و گاه خیره ماندن... گاه نفس در سینه حبس شدن و گاه رها شدن بازدم... دیگر چه بگویم مهربانم پدرم؟؟؟... وقتی گفته بودین نظرم را دربارۀ کتاب بگویم با خودم گفتم: چه حرفهای عجیبی میزند این بابامحمد... درست مث اینست که از مامانیِ من بخواهی نظرش را درباره نظریه های پولانزاس و دورکیم و گرامشی و آنتونی گیدنز و... بگوید. از من بیسواد اکابری چه توقعاتی دارید بابا... من حتی به سان قطره ای دربرابر اقیانوس صبر این عزیزان هم نمی توانم باشم... دردهایی که اینها میکشند کجا و دردی که من می کشم کجا؟؟؟... اما...

به خودم جسارت میدهم و فقط میگویم تمام کتاب یک طرف بغض کردن و هق زدن و دیوانه شدن و غرق شدن با دانه دانه آن ورقهای خاطره های علی یک طرف... آخرش دیوانه ام کرد... مگر آرام میشد این دل... نوشتم که شما هم همراه شوید در لحظه لحظه های اضطراب علی

اذان که تمام می شود حسینی قامت می بندد، از وقتی به یاد دارد هیچ وقت نماز اول وقتش را عقب نیانداخته، حتی وقت شناسایی یا بیمارستان و حتی کنار رود راین. اما هیچ وقت فکرش را نمی کرد مجبور شود، معلق میان زمین و هوا نماز اول وقت بخواند.باز خنده اش میگیرد و می گوید:خدایا از این که این قدر به من حال می دهی واقعاً ازت راضی ام!

رکعت اول که تمام میشود سر از سجده بر میدارد می بیند شهرام بالای سرش است، وقتی گوشی اش زنگ خورده بود و جواب نداده بود با مریم تماس گرفته بودو او هم گفته بود که دو ساعت پیش راه افتاده آمده دزاشیب. شهرام بیقرار آمده بود بیرون که حسینی را در آن حال دیده بود.

- یا قمر بنی هاشم!

و می دود به طرفش، وقتی بالای سرش می رسد و می بیند حسینی سر به زیر دارد فکر میکند بیهوش شده

- علی !

علی سربلند میکند و می گوید : الله اکبر!

می فهمد که دارد نماز می خواند، حرص می خورد، می گوید: همۀ کارهایت اعصاب خردکن است، به جای این کارها یک داد می زدی یکی بیاید کمکت!

حسینی دوباره سر به زیر می اندازد و به سجده می رود: سبحان ربی الاعلی و بحمده!

شهرام همانجا می نشیند و بغض را رها میکند. می داند تا نمازش تمام نشود هیچ کاری نمی تواند بکند. نگاهی به اطراف می اندازد و می بیند از در خانۀ رو به رو مردی همراه پسر بچه بیرون می آید......

- چی شده؟ چرا ایستاده اید و نگاه می کنید؟ کمک کن!

و میخواهد دست حسینی را بگیرد که شهرام می گوید: اینطوری نمی شود یک تکه طناب باید ببندیم به ویلچر و اگر چرخش در رفت خودش توی آب نیافتد.

مرد به پسرش میگوید:همین جا بمان من الان بر میگردم

و می رود چند لحظه بعد با طناب بر می گردد.حالا نماز حسینی تمام شده است.می گوید: بیا اول این پوشه ها را بگیرکه...

و بی محابا دستش را از میله آهنی پل رها میکند و میخواهد پوشه را از لای پایش بردارد که...


پی نوشت مریم: همین دیروز بود... مشکلی که امید به حل شدنش داشتم... با شکست مواجه شد... آنقدر دلم بیقرار شد که بغض نکرده اشکهایم جاری شد و آهسته گفتم:آخر چرا خدایا؟؟؟... کتاب روی قفسۀ کتابهایم داشت صدایم میزد... برداشتمش که صدای اذان ظهر به طرف سجاده ام کشاند... نماز ظهرم که تمام شد... کتاب را که کنار دستم بود برداشتم... دوباره همان قسمت آخر را خواندم... باز خنده اش میگیرد و می گوید:خدایا از این که این قدر به من حال می دهی واقعاً ازت راضی ام!... همین جملۀ کوتاه چنان حالم را زیر و رو کرد ک میان گریه به قهقهه خندیدم و جمله را تکرار کردم... خدایا واقعاً ازت راضی ام...

این کتاب بهترین هدیۀ عمرم بود بابای عزیزم



برچسب‌ها: کتاب درد
تاریخ : یکشنبه 22 دی‌ماه سال 1392 | 12:21 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (10)


گاهی بهتره بی خیال باشی... گاهی بهتره خودتو بزنی به بی خیالی... 

همینطور که دستات توی جیب گرمکنته سرتو گرفتی بالا و داری توی اتاقت میگردی همینجور بی خیال سوت بزنی... 

انگار نه انگار اتاقت به بازار شام میگه زکی... 

انگار نه انگار برای پیدا کردن یه کش سر... یه کلیپس کوچیک یا یه بُرُس حتی، باید چن دیقه ای دور خودت بگردی... 

یا باید بی خیال جورابهای لنگه به لنگه ات باشی که یه لنگه اش افتاده گوشۀ تختت و یه لنگه اش افتاده پشت در اتاقت...با رایحه ای که ازش بلند میشه و مستت می کنه... 

یا حتی بی خیال کمد لباسات باشی که شتر با بارش توش گم میشه... 

یا کمد نازنین کتابای نازنینت که جونت بهشون بسته اس و مث بچه هات دوسشون داری... کتابایی که خودت یا یکی دیگه اونو از همداستان هاش جدا کرده و اما همینجوری الکی الکی گذاشته شون کنار کمد روی میز تحریرت... یا تلمبار (تلنبار) شدن روی هم و معلوم نیس کدومش درسیه... کدومش رُمانه... کدومش روانشناسیه... کدومش هدیه اس... و کدومش موضوعش جنگ و دفاع مقدسه... همه روی هم و توی هم گم شدن و وول میخورن... 

انگار نه انگار روی میز کامپیوترت همۀ وسایلای خونه پیدا میشن... از کتاب و دفتر بگیر تا کش سری که گم کردی... یا لنگۀ جورابت حتی... 

اصن دلت نمیخواد اتاقت رو مرتب کنی... نه اینکه حسش نیست یا حتی تنبلیت میادآ... نه... موضوع سر اینا نیس به جونِ خودم... موضوع سر دوست داشتن نامرتبی اتاقته... یه حس خوبی بهت دس میده... توام باهاش دست میدی حتا... 

حس خوب بچۀ مثبت نبودن... پاستوریزه نبودن... حس خوب قوی بودن... محکم بودن... حس خوب "دنیا رو بی خیال" بودن... حس نبودن زنجیر و تعلق... 

میدونم شاید بگی تمیز بودن ربطی به اینکه متعلق نیستی نداره... آره حق با توئه... 

اما گاهی خوبه بد باشیم تا قدر خوب بودن رو بدونیم... گاهی بهتره کثیف و نامنظم بشیم تا قدر تمیزی رو بدونیم... گاهی خوبه اتاقت نامرتب باشه و به هم ریخته تا قدر آسایش و آرامش و امنیت رو بدونیم... گاهی باید جورابات لنگه به لنگه بشن و بدبو تا قدر داشتن پاهات رو بدونی... اصن جورابی که گم نشه و لنگه به لنگه نشه جوراب نیست... دستمال بی خودیه... به درد سطل آشغال میخوره... 

حالا بعد از یه هفته بی خیالی و سوت زدن باید به فکر باشی... با تمام وجود بیفتی به جون اتاقت و از بیخ و بُن همه چی رو مرتب و تمیز کنی... لباسات رو ببری بدی دست لباسشویی محترم... کف اتاقت رو بدی دست جاروبرقیِ عزیز... شیشه های پنجره رو بدی دست شیشه شوی... جورابات رو برسونی بهم و خوشبختشون کنی... تموم کتابات رو بریزی روی زمین و از سر بچینی شون توی کمد... آخر سر هم یه دستمال بکشی روی همه چیز... و دیگه اینکه اون شتر رو با بارش که توی کُمد لباسات گم شده بود بفرستی بره خونه شون... 

وقتی خسته و کوفته میخوای بشینی روی تختت تا نفس تازه کنی چشمت میفته به تابلوی عکس خانوادگیتون روی دیوار که داره با اخم بهت نگاه میکنه و میگه پس من؟؟؟... و بلند میشی و یه دستمال هم روی جمال بی مثال آدمای توی قاب عکس می کشی... 

حالا همه چی تکمیله... میری برای خودت چایی بریزی و میای بشینی با آرامش خیال بنوشی... یهو می بینی اس ام اس اومده و نگران نبودنت شدن... و تو که جوگیر شدی میگی دارم خونه تکونی میکنم و اون عزیزدلت با تعجب بپرسه:الان؟؟؟... و تو بگی نه مهربانم یه تمیزیِ ساده اس که من زیادی بزرگش کردم... و اونم با خنده برات بفرسته: میدونم :) ...

وقتی پا به درون اتاقت میذاری و از جلو در می بینی همه جا بوی تازگی و تمیزی میده... یه لحظه حس خوب آسمانی شدن بهت دست میده... جدی میگم انگار آرامش دنیا توی دل تو باشه... تازه قدر همۀ خوبی های دنیا رو میدونی... یه حس خوب نو شدن و... حتی رایحۀ خیال انگیز عشقـــ


پی نوشت مریمی: اولا سلام... دوماً اینی که نوشتم رو زیاد جدی نگیرین... بخدا اینقدرا هم نوشتم؛ دختر کثیف و بی نظمی نیستم... اصلاً مگه کسی پیدا میشه از کثیفی و بی نظمی خوشش بیاد؟؟؟... من فقط برا محض خنده یه خُرده جریان رو بزرگ نشون دادم و پیازداغش رو زیاد کردم که دور همی بخندیم... خوشحالم که من باعث میشم حتی برای یه لحظه هم شده خنده ،مهمون چهرهای نازتون بشه...

پی نوشت تبریک: حلول ماه ربیع الاول رو به همه تون تبریک میگم

پی نوشت مخاطب دل: محرم امسال برایِ من یکی سوای همۀ محرمهای عُمرم بود؛ امسال من با وجود دلت که قرص بود و محکم که شمعدونی و اطلسی داشت حس عمیق عشق رو تجربه کردم... ممنونم از بودنت عزیزدل

دیگه اینکه من، بی "تو" غربت زدۀ زادگاه خودم اَم... به دنبالم بیا


چقدر این حس شادیِ توی عکس رو دوست دارم... الهی که همیشه اینجوری شاد باشین و بخندین



تاریخ : جمعه 13 دی‌ماه سال 1392 | 08:24 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (21)

این عکس مرا کُشت... نفس گرفت از ریه هایم... نابودم کرد... این عکس...

قرارم بود پروژۀ پایان نامه ام کودکان خیابانی باشد اما بنا به دلایلی (مشاوره) منتفی شد و همینطوری موضوعی را سر هم کردم و پایان نامه ام ارائه و دفاع شد و نمرۀ A گرفت و رفت پی کارش...

آنقدر دلم میخواست برای کودکان خیابانی پروژه بنویسم که قرار گذاشته بودم بر تحقیق میدانی... با خودم گفتم میروم و چند ماهی را با انها زندگی میکنم... با انها غذا میخورم... با آنها گل میفروشم... مهم تر از همه با آنها نفس میکشم... اما نشد که بشود... نه بابا راضی بود نه مشاوره... میگفت کارشناسی ارزشش را ندارد اینگونه خودت را به آبو آتیش بزنی... اما او نمیدانست نه برای پروژه ام... نه برای نمره... نه برای رقابت... بلکه برای دل کوچک کودکانی که این حقشان نبود... الان آنها باید توی کلاس درس به جای شاخه های گل مداد در دستشان بود... اما چه سود... چه فایده... به قول مقداد خدا به داد مسئولان در روز محشر برسد... پُرم از بغض و اشک و فریاد...

گیرم که هزاران هزار جفت دستکش و کفش هم برایشان بافتیم و خریدیم... لباس نمی خواهند؟؟؟... غذا نمی خورند؟؟؟... مدرسه نباید بروند؟؟؟... تو چه میدانی شاید استعدادهایشان اگر شکوفا شود... اگر قد بکشند... آیندۀ کشورمان را بسازند

کاش کسی جوابگو باشد...


پی نوشت بدرقه: زهرای عزیزم عازم سرزمین دل است... سرزمین عشق و وفا... خوشا به حالش... کاش در میان قنوت سبز دستانش در بهشتی ترین خیابان دنیا ما را هم به یاد بیاورد... سفرت بی خطر عزیزدل


پی نوشت حساب:این پیامک دیشب دلم را زیر و رو کرد:

ای کاش... وقتی خدا در کافه محشر بگوید چه داشتی؟

حسین <ع> سر بلند کندو بگوید: حساب شد... مهمان من است...



تاریخ : شنبه 23 آذر‌ماه سال 1392 | 12:41 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (23)
   1    2    3    4    5    6    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند