X
تبلیغات
رایتل

من بودم و یک شب تاریک و سرد

غریب بود اما توی ذوق نمیزد این غربت
مثل شکوفه های باغ انارستان دلم
از بوی خوش مهربانی خدا با نشاط بودمو سرزنده
بهار بود اما برگها هنوز سبز نشده بودند گلها هنوز غنچه نداده بودند
حتی درخت انار باغچۀ دلم شکوفه نداشت اما بهار بود
و اینها را همه مدیون بودن تو بودم
عشق هم بود چون تو بودی امید هم بود چون تو بودی نگاهت بود
مهربانی ات همیشه شرمنده ام می کرد مهربانی ات بیشتر بود
تو که رفتی بهار هم رفت تابستان نشد حتی پاییز هم نیامد
نمیدانم چرا اما سالِ تقویمِ دلِ من با رفتنت از بهار به زمستان رسید
دهانم طعم دوری ات را مزه مزه کرد
طعم تلخ و گس رفتنت
انارستانم دیگر شکوفه نداد
حتی مولانای دلم به حال شمس نگاهت خواند
بشنو از نی چون حکایت می کند / وز جدایی ها شکایت می کند
و من زیر انوار شمس نگاهت ذره ذره ذوب شدم
اما باز نیامدی

و جهان مهمان سکوت شد از این نیامدنت

و خدا دلشوره گرفت این را میشد از سکوت جهان فهمید

همه جا سکوت بود و سکوت نه زمزمه آبی نه شرشر بارانی نه خش خش برگی

نه صدای بال پروانه ای نه زمزمه عاشقانه بال زنبوری بروی گلها

حتی صدای هو هوی باد هم نمیآمد و اینها همه بخاطر نیامدن تو بود

و خدا انار را آفرید انار دانه دانه شد و بروی سر تنهایی من فروریخت مثل دانه های برف

و من خم شدم و دانه ای از یاقوت اناری را برداشتم و در دهانم گذاشتم و دلم گس شد از ملس بودنش

و آنجا بود که خدا تو را به من نشان داد فهمیدم که حوا تویی و بی هوا نتوان زیست

و فردای آنروز بود که هبوط سیب وارگی اتفاق افتاد

و شد آنچه که خدا خواست

حالا دیگر خدا دلشوره نداشت و همه جا زمزمه عشق بود و مهربانی


پی شرمندگی نوشت:آنقدر واژهایم (بجز نام خدا) حقیرند که نتوانم سخن بگویم دربارۀ این دلشوره ام برادرم میدانم آنقدر بزرگوار هستید که کوتاهی قلمم را به مهربانی دل کودکانه الیاسین تان خواهید بخشید آنچه که دستور فرمودید سمعاً و طاعتا بروی دیده انجام شد اگر قصوری در این دلنوشته ام می بینید {که حتما هست} مرا عفو بفرمایید بزرگوار

پی زیبا نوشت:کاش راهمان ختم می شد به انارستان و به عمد دانه ای پنهان میکردیم لای موهایمان جهان دلشوره انار را کم دارد

«شاید این سخن شما قدری به نوشته های من منزلت و شان بدهد»

پی عکس نوشت:عکسهایی که مشاهدت فرمودید عکسهای تنها گلدان پنجرۀ پر بغض اتاقم است



تاریخ : شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1390 | 11:38 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (29)


اونروز خدا هم غمگین بود اما سعی میکرد به روی خودش نیاره بخاطر همین خیلی جدی و پرصلابت پشت میز شیشه ای تمام رفلکسش نشسته بود و داشت به امورات آیندۀ دنیا فکر می کرد اما در عوض فرشته ها همه شون داشتن گریه می کردن و هر کس به نوعی غم دل خودشو نشون میداد از اونجاکه هوا هم سرد بود اشکاشون تبدیل به دانه های برف میشد و روی سر زمینیا فرود می اومد

خدا دوتا فرشته هاشو صدا زد و سعی کرد صداشو صاف کنه و صلابتشو از دست نده گفت: - برین و بهش بگین حاضر شه درسته دو ماه از زمستون رفته اما هوا هنوز سوز سرما رو داره لباس گرم بدین بپوشه

همه ی فرشته ها مخصوصا دوستای صمیمیش دورش رو گرفته بودن و هر کس به نوعی ابراز دلتنگی میکرد اکثرشون اونو فری یا فری جون صداش میزدن اما بین همۀ اونا یه فرشتۀ خیلی مهربون و نازی بود که اونو فری ناز صدا میزد

هرکس یه چیزی بهش میگفت یه سفارشی میکرد: - فری مواظب خودت باش

ـ فری جون دنیا به هیشکی وفا نکرده زیاد دلبسته ش نشیا

ـ و اون فرشتۀ مهربون! اومد جلو و آروم فقط یه جمله بهش گفت: ـ فری نازم مواظب بالهای قشنگت باش

اما خود فریناز یه طورایی خوشحال بود و دلش میخواست یه دنیای جدید رو تجربه کنه درسته تو آسمون هفتم کلی خوش میگذروند و به نوعی یکی از فرشته های سوگلی درگاه خدا بود اما باز کنجکاوی و هیجان که فقط خاص خودش بود هی بهش هشدار تجربه  زمین رو میداد

بالاخره آماده شد و لحظۀ موعود رسید خیلی با وقار و متانت رفت و جلوی خدا برای لحظاتی دولا راست شد و بعد آروم خداحافظی کرد و رفت لبۀ آسمون هفتم ایستاد

دو تا فرشتۀ مامور هم رفتن و پشتش ایستادن و فری جون یا همان فریناز خودمون برای یه لحظه که برگشت به خدا نگاه کنه که نشد و پرت شد به طرف زمین و افتاد تو آغوش مهربون یه مادر که از قضای روزگار چهرۀ آسمونیش درست شبیه همون فرشته ای بود که فری ناز صداش می کرد

حالا بیست و دو سال (البته اگه درست گفته باشم) از اون روز میگذره فریناز قصۀ ما هنوز برای کبوتری که دلش میخواد جلد حرم امام رضا بشه اما توو دستای یه کفتر باز اسیره گریه می کنه. اون هنوزم برای همون مردی که بابای پنج تا بچۀ قد و نیم قده و همین یه ساعت پیش تو سانحه تصادف کشته شد زار می زنه و برای اون دختری که بخاطر بی وفایی دوستش مدتها افسردگی گرفت دل می سوزونه اصلاً انگار بعضی وقتا حافظۀ فرشته ایی فریناز میاد سراغش و دوست داره همونطور که اونوقتا تو آسمون هفتم برای فرشته ها جشن تولد میگرفت اینجا هم روی زمین برای دوستای زمینیش جشن تولد بگیره و متنای قشنگی هم برای تولدشون می نویسه

حتی گاهی وقتا دزدکی میره سر وقت کمد ته اتاقشو آروم و بی سروصدا درشو باز می کنه و از سر دلتنگی برای دوستای آسمونیش سری به بالهای فرشته ایش میزنه ودست میکشه بهشو نوازشش می کنه

فریناز همیشه لبخند میزنه و همیشه می خنده اما تو دلش غصه های دیگرانه و فراموش کردن غصه های خودش

من فریناز رو از نذرهای چهل جمعه ایش می شناسم اونوقتا که نذر کرده بود از اولین جمعه سال تا چهل جمعه دلنوشته های قشنگشو به امام زمان تقدیم کنه که هنوزم بعد از چهلمین جمعه هم ادامه داره

و حالا امشب شب تولد این فرشتۀ زمینیه و روزهایی که من شمردم تا به اینجا برسیم به امشب شب تولد مهربانی و دوستی

و حالا باید بگم فریناز عزیزم مهربونم خانم گل! به یمن آمدنت هزاران ستاره در آسمان دلم خندید

تنها برای تو که و اولین و آخرین حکایت بی انتهای دوستی هستی

مینویسم که به یادت هستم

و هزاران شاخه گل مریم را در روز تولدت تقدیمت میکنم

تولدت مبارک عزیز دل


به درخواست خود فریناز جون {که در پست به غم مبتلایم...ازم خواست کامنتدونیم رو باز بذارم} کامنتدونی این پست رو باز گذاشتم دیگه خودتون هر طور دوست دارین بهش تبریک بگین



تاریخ : جمعه 28 بهمن‌ماه سال 1390 | 10:30 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (27)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:


تاریخ : پنج‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1390 | 10:34 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (19)


در آتش رهایم ، خدا شاهد است !
به غم مبتلایم ، خدا شاهد است !
شب است و دل و بیکسی ، وای من !
به درد آشنایم ، خدا شاهد است !
دگر صبر و تابی ، دگر طاقتی
نمانده برایم ، خدا شاهد است !
دلم میگدازد در آتش ، دریغ !
به غم همنوایم ، خدا شاهد است !
شکسته است آیینه های مرا
غم دیر پایم ، خدا شاهد است !
رسیده است تا نا کجا ، نا کجا
طنین صدایم ، خدا شاهد است !
بگو جان ما را ز غم چاره چیست ؟
اسیر بلایم ، خدا شاهد است !
به شعر غریبم به شبهای غم
ترا میسرایم ، خدا شاهد است
پی بغض نوشت:بغض هایم را به آسمان سپرده ام ، خدا به خیر کند باران امشب را

پی مریـــمی نوشتـــ: وقتی نگاهت را در دلم ورق می زنم بزرگترین چراغ خاطره ام روشن می شود! چی بگم؟ ...بگم لعنت به چشمات که منو عاشق کرد؟... یا نه ... بهتره بگم لعنت به دل خودم... که هی بیراه میره و هی باید برم بگردمو بگردم بعد ببینم اومده تو یاد تو و اون اولین نگاهت همون لحظه ای که صدام زدی:"مریم" و من تمام هستی ام رو به این آهنگ صدات باختم و اولین باری که اسممو نوشتی میون هزاران هزار واژه ... می بینی؟! خودمم به جاده خاکی زدم انگار حق با دلمه ...هیچ جور نمیشه از یاد تو و اون چشمای سیاهت بر حذر بشمـــــــ... لعنت به من به دلم و به این غرورم که هیچوقت نذاشت بهت بگم چقدر دوستت دارم...



تاریخ : شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1390 | 12:19 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (37)

لب ما و قصۀ زلف تو، چه توّهمی چه حکایتی

تو و سر زدن به خیال، چه ترحمی چه سخاوتی

به نماز صبح و شبت سلام، به نور در نَسَبَت سلام

به خال کنج لبت سلام، که نشسته با چه ملاحتی

وسط «الست بربکم» شده ایم در نظر تو گم

دل ما پیاله لب تو خُم، زده ایم جام ولایتی

به جمال، وارث کوثری بخدا حسین مکرری

به روایتی خود حیدری چه شباهتی چه اصالتی

«بلغ العلی به کمال» تو «کشف الدجی به جمال» تو

به تو قشنگی خال تو صلوات هر دم و ساعتی

شده بر دو چشم تو در ازل یکی از شراب و یکی عسل

نظرت چه کرده در این غزل که چنین گرفته حلاوتی

تو که آینه تو که آیتی تو که آبروی عبادتی

تو که با دل همه راحتی تو قیام کن قیامتی

زد اگر کسی در خانه ات دل ماست که کرده بهانه ات

که به جستجوی نشانه ات ز سحر شنیده بشارتی

غزلم اگر تو بسازی ام و نی ام اگر تو بنوازی ام

به نسیم یاد تو راضی ام نه گلایه ای نه شکایتی

نه مرا نبین رصدم نکن و نظر به خوب و بدم کن

ز درت بیا و ردم نکن تو که از تبار کرامتی


پی نوشت1:شعر از غلام صرافان بود

پی نوشت 2:خوشا به سعادت آنهاییکه اهل سحرند و در قنوت نماز شبشان ناله کنان و با اشک الهی العفو می گویند و ذکر هر دم نیم شبشان "هذا مقام العائذ بک من النار یا رب" است و خوشتر آنهاییکه در قنوت نماز وترشان اللهم عجل لولیک الفرج گویند و به روی جمال همچو ماه یار لبخند می زنند

پی نوشت 3:من هم به بلاگ اسکای کوچ کردم البته قبلا آمده بودم اما از اونجاییکه با مدیریتش مشکل داشتم بازم برگشتم بلاگفا اما اونجا واقعاً کلافه شده بودم (به دلایل فنی و امنیتی و شخصی و ...) و بازم برگشتم بلاگ اسکای؛ حالام از تمامی دوستای بلاگ اسکاییم میخوام که برای اداره ی وبلاگم تو این محیط کمکم کنن ، مثلا الان با درج عکس تو پروفایلم مشکل دارم و میخوام یه عکس و نوشته هم زیرش بذارم و درجش کنم گوشه وبلاگم اما راستش نمی دونم چجوری؟! بازم سئوال دارم اما فعلا این اولی و مهمه س



تاریخ : یکشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1390 | 11:56 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (25)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند