X
تبلیغات
رایتل

دردهایت کی پایان پذیرد ای دل؟!

اولین نجوا:ضربان قلب حکایتی را که برای عمر گذشته تعریف کرده برای عمر نگذشته بازگو می کند با حاصل جمع عمرهای سپری شده هم نمی توان یک لحظه زندگی کرد .
حاصل جمع شبها هم نمی تواند دامن سفید خورشید را به اندازه یک سر سوزن لکه دار کند
زمان حاصل جمع گذشته و آینده است .
بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم حالا دنیایی داری با شناسنامه ا ی کهنه و پیراهنی پر از پونه و پروانه های بنفش …باد اگر آمد شناسنامه ام برای او … باران اگر آمد چشم هایم برای او … تنها دعا کن که لای کتاب کهنه را نگشاید تا ببیند این همه سال به هیچ و پوچ و بطالت گذشت 

روزهایم خسته و بی رمق می گذرند و … با خود کودکی های دخترکی را می برند که عجیب داردخواسته و نا خواسته به دنیای آدم بزرگها پا می گذارد … دارد یاد می گیرد کم کم حرف  گوش دهد : پاهایش را بگذارد روی زمین! … کمتر سادگی کند! حواسش بماند که … اینجا مدینه ی فاضله نیست !  دارد یاد می گیرد کم کم زندگی ارزش خیلی چیزها را ندارد ! می شود گاهی وقتها خواسته هایش را نخواهد ! … دارد یاد میگیرد کم کم عاقلانه عاشقی کند… بلند نخندد ... دارد یاد میگیرد که باید بجز درس به آینده مبهم خود نیز بیاندیشد ... دارد یاد می گیرد که باید همیشه یاد بگیرد آنچه را که نمی داند ...

روز تولد من است فردا... 

می  بینی کودک درون من چه امشب شادمان است؟!

با آرزوهایش زمانی خوش بود.

با زندگی ،زندگی می کرد هرروز

و چه سخت گذشت .... آن روزهای من....

تا گذشت و گذشت .... شاید امسال   قلب من.... آرام شود ....

و شاید امروز روز تولد تو هم باشد

تولد من 

یا  تو

شب می شود ... چه غریبم ... شب تولد من ...  

دومین نجوا:باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان، خندان و شتابان به استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نو روز و جشن شکوفه ها را برگزار می نمایند

وه... چه افسانه ی زیبایی… زیباتر از واقعیت .. راستی مگر هر شخصی احساس نمیکند که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟

دلتان به نور لطف خدا منور ، مشام جانتان به شمیم بهارمعطر

لطف روزگار برایامتان مقرر ، نوروزتان با شادی وصفا و سال جدیدتان مبارک

(سومین نجوا)و اکنون دردلی برای مولایمان : بی تو اینجا همه در حبس ابد، تبعیدند

سالها، هجری و شمسی همه بی خورشیدند

سیرتقویم جلالی به جمال توخوش است

فصلها راهمه با فاصله ات سنجیدند

توبیایی همه ساعتها، ثانیه ها

از همین روز همین لحظه همین دم عیدند

اللهم عجل لولیک الفرج



تاریخ : یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1390 | 03:03 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (39)

ستاره آسمان دلم! 

تو را می شناسم قبل از اینکه باریده باشی بر پلک هایم که از بهار سرشارند

تو را می شناسم پیش از آنکه دریا دریا تا ساحل زندگی دویده باشی یا رد بالهایت در آسمان دیده باشم

تو را می شناسم، این را دلم میگوید که بهار بهار در پایت می دود و آینه آینه به تکثیر زلالی ات کمر بسته است

تو را می شناسم از روز نخست افرینش، هماندم که فرشته ها بر خاک مقدس انسان سجده کردند

تو را می شناسم بیشتر از خودم و پیش از چشمهایم می شناسم تو از نسل باران های نباریده و ابرهای نیامده هستی

تو از سمتی آغاز می شوی که آسمان طلوع می کند با خورشیدی که از سر انگشتانت پرواز میکند

سرگرم نگاه تو بودم که جهان از کنارم رد شد و من هیچ نفهمیدم از این رد شدن زندگی از چشمهایم گذشت تا بر پیشانی ام فرود آمد و آفتاب از شانه های خنجر خورده ام عبور کرد

ما پیراهن احساسمان را در کدام آفتاب خشک کرده ایم و روحمان را در خیسی کدام بهار به تابستان سپردیم تا باد از سرشاخه هایمان عبور کند و میوه های دلداگیمان نارس نماند

خواهرم ما به پاییز رسیده ایم با رنگ هایی که از زمستان از بهار از تابستان به همراه آورده ایم

خواهرترینم!که چشمان تو زندگیست! روح مقدست سایه دل تنهای من است! نامم را شیرین تر بخوان و مرا با نام کوچک که شیوه تمام گل های عالم است صدا بزن

من –مریم- توام. همان که چشمهایش را برای تو به کسی قرض نداده است و قلبش را از آسمان وام گرفته است تا رازدار تمام شکفتگی هایت باشد

مهربان نرگسم! بر شانه های خسته از زمانۀ من دست مگذار. این شانه ها زخمی سالهایی است که هنوز تو را ندیده بودم. من روزها به دنبال تو کوچه پس کوچه های دلواپسی را دویده ام. و شب ها در خیال تو آرامشم را خواب کردم تا بیقراریت قدری آرام گیرد

چقدر زمین کوچک است بانو! حالا تازه می فهمم زمین گرد و کوچک است از هر طرف که می روم به تو میرسم که تمام آفتابگردان ها آفتاب پیشانی ات را به رکوع ایستاده اند

از هر طرف که می روم تو را می بینم که چشم های مهتاب را به دنبال خود می کشانی و با دل دریا جوان جوان حرف می زنی تا من زخم هایم را زندگی کنم

تا من پیشانی ام را به آسمان بسپارم و ماه را در جیب پیراهن کتانی ام پنهان کنم

چقدر خواهرانگی تو زیباست و چه اندازه زیبایی تو نامحدود است چقدر چقدر چقدر باید بدوم تا به دستهای تو بروی گیسوان احساسم برسم ؛ به تو که گیسوانی بلند و آرزوهای کوتاه داشتی و آه من که حتی نتوانستم به آرزوهای تو بیاندیشم

چه زود چه زود زندگی از کنارمان گذشت و اکنون یک سال و اندی ست که می شناسمت اما دریغ از شناخت روح مقدست

چه زود بهار باران هایش را به پایان رسانید و تابستان خورشیدش تمام شد

چه زود کودکانگی های من بزرگ شد واینها را همه مدیون یک کرشمه نگاه توام

خوشبوترین گلم! بیا بار دیگر نه تو بزرگ باش و نه من کوچک!!! بیا به دستهای هم فکر کنیم و حرفهایی که برای هم زمزمه می کردیم و به خورشیدی که در عمق قلبهایمان می درخشد به گلهایی که هنوز به هم هدیه نداده ایم و لبخندهایی که برای روز مبادا ذخیره کرده ایم

نرگسم بیا به چشمهای هم خیره بمانیم و تمام "دوستت دارم" های باقیمانده ذهن و دلمان را به هم هدیه دهیم

حالا که زمین گرد است و ما از هر طرف به هم می رسیم بیا و به دلهایمان رنگ شادی ببخشیم و برای هم بمانیم


پی نرگسی نوشت:گل نرگسم!مریمت را به بزرگواری خودت ببخش، میدانم واژه هایم حقیرند و فقیر، میدانم فرهنگستان لغات دلم چند برگ بیشتر ندارد، میدانم که قد احساسم حتی تا زانوهای مهربانی تو را بیشتر نمی تواند رصد کند، میدانم که نگاهت چون گذشته سرشار از مریم گفتنهایت نیست؛ میدانم که ...

مرا می بخشی بانو؟!



تاریخ : چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1390 | 11:08 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (27)

چشم انتـــــــــظارم 

 

 جـمــعــه هـا طـبــع مـن احــساس تــغـزل دارد

نــاخــودآگـاه بــه سمـت تـــو تـمایـل دارد

بی تو چنــدیـــست که در کار زمــیـن حــیرانم

مانـده ام بی تـو چرا باغـچه ام گـل دارد

شایـد ایـن باغــچه ده قـرن به اســتقبــالت

فــرش گسـتـرده و در دســت گلایــل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

مــاه مخــفـی شــدنـش نـیــز تـعــادل دارد

کودکی فـال فروش است و به عشــقـت هـر روز

می خـــرم از پــسرک هـر چه تـفــال دارد

یــازده پـله زمــین رفـت بــه سـمــت مــلکوت

یــک قـدم مانــده زمـیـن شــوق تکامـل دارد

هـیــچ سـنگی نـشـــود سـنگ صـبورت، تـنـــها

تکیـــه بــر کــعـبــه بــزن، کـعــبه تــحـمــل دارد ... 


 

پی دلی نوشت:آقا در این زمانه ای که ما را به هیچ می فروشند! نمیخری کنیزی مولا؟! آقا منم مریم... خاک پای گریه کنان بچه های هیئت امام علی دانشگاه... چای ریز و کفش جفت کُن هیئت محبان رقیه ات! آقا دلم به جمعه های مسجد ولیعصر خوشه و به زیارت عاشورای دم غروبش ... آقا نکنه از درگاهت بیرونم کنی ... آقا نکنه حسرت کربلا رو به دلم بذاری

دلم هواتو کرده منو ببر به کربلا

یاد چشاتو کرده منو بخر تو رو خدا

اگه تو رو نبینم دق می کنم میمیرم

وقتی دارم میمیرم سراغتو میگیرم

عیب نداره ... صبر می کنم ... اصلاً دیگه از این به بعد تو خلوتم که باهات بشینم درددل میگم آقا باشه ... منم خدا دارم ... درسته بدم... روسیاهم ... چه بگی برو ... چه بگی بیا... بازم میگم دوستت دارم به همه روسیاهیم با همه بدبختیام بازم جار میزنم آی حسین فاطمه دوستت دارم با دوری حرمت میسازم با دلتنگی بین الحرمین میسازم این دلتنگی رو ازم نگیر آقا... عیب نداره بازم میگم اگه تو کربلا راهم ندادن ... اگه نتونستم حرم عباس رو ببینم ... میگم دلم گرفت میرم پیش امام رضا سر رو سنگ حرمش میذارم و عقده دل وا می کنم میگم همه رفتن کربلا و من جا موندم... جا موندم... جا موندم؛ همه رفتن شش گوشه رو دیدن من ندیدم ندیدم ندیدم 

آقا نذار حسرت به دل و ناکام از دنیا برم. حسین جان! بیا و رحم کن به این کنیزت و امضا کن دعوتنامه کربلاتو براش ... آقــــــــا!



تاریخ : پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1390 | 12:04 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (42)

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو  بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که:
عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود
پی مریمی نوشت:هنوز اون روز فراموشم نمی شه
که با دست قشنگت روی شیشه
کشیدی عکس قلبی و نوشتی
واسه امروز و فردا و همیشه



تاریخ : دوشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1390 | 09:39 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (22)

 

 

طبق معمول وقتی وارد خونه میشم و در حال درآوردن کفشام با صدای بلند میگم:سلـــــــام ، من اومدم؛ 

امروز از اون روزای خسته کننده بود برام ؛چادرمو کیفمو پرت می کنم رو رخت آویزو میرم تو سالن و میخوام مستقیم برم تو اتاقم یه دوش و بعدش خواب تا وقتی خستگیم در بره همینکه میخوام برم طرف اتاقم که یهو احساس می کنم یکی ته سالن نشسته از پشتی مبلا درست نمی تونم ببینمش میرم جلو وای خدای من ... با دیدنم از جاش بلند میشه و حالا فاصله مون فقط یه قدمه، داره نگام می کنه!مهربون و محکم! چقدر به بودنش محتاجم!چقدر دوست دارم این یه قدم از بین بره یه قدم ... تا چشیدن محبت ... تا محبت دیدن و محبت کردن ... تا ازبین رفتن فاصله نسلها ... تا شنیدن بهترین آهنگ زندگی ... چقدر محتاج نگاهشم! چقدر محتاج بودنشم! چقدر محتاج از بین رفتن فاصله هام فقط یه قدم! یه قدم تا رسیدن به یه دنیا مهربونی و عشق! 

چند وقته ازش دور بودم؟  

دستاشو که از هم باز کرد خودبخود اون یه قدم از بین رفت احتیاج به یه قدمم نبود اون یه قدم رو ناتوان و خسته اما محتاج برداشتم و خزیدم تو آغوش پر از محبتش و دستاشو دورم حلقه کرد و من پشت پرده های اشک بازوهای سترگ مردونه شو دیدم تکیه گاه مطمئن زندگیم!  

حالا صدای قلبشو می شنیدم آرامش دهنده و تسکین بخش 

صدای پرصلابت و محکم اما مهربونش به گوشم رسید: مریم... مریمم... گل خوشبوی زندگیم... یکی یه دونه ام ... مریم مقدسم

بغض صدامو لرزون کرده بود اما با تمام عشق اسمشو صدا زدم:پدر... بابای مهربونم... عزیزدلم... امیدم ... نفسم... زندگیم دلم براتون تنگ شده بود   

-سرشو خم کرد موهامو بوسید و گفت: منم همینطور   

آروم ازش فاصله میگیرم و میگم :بابایی قول بدین دیگه از این سفرای دور و طولانی نرین باشه؟    

-قول میدم که دیگه بدون شما سفر نرم خوبه؟  

بعد به چشمام خیره میشه و میگه : مریم مگه تو قول نداده بودی خودتو خسته نکنی؟ پس این خستگی تو چشمات چیه هان؟    

- فقط این یکی دو روزه س بابا روزای آخر سال برای همه پر از کارای عقب مونده س دیگه، خودتون چی کی برگشتین که چهره تون اینقدر خسته س؟          

- یکی دو ساعتی میشه موندم تو بیای ببینمت بعد برم بخوابم            

- مرسی پدر! پس منم برم بخوابم  

بعد همونجور که داشتم ازش آروم آروم دور میشدم گفتم: بابایی یه سئوال (با دیدنش تمام غصه هام از دلم پر کشید و شیطنتم گل کرده بود)  

- شما ده تا بپرس مریمی!     

خنده ام گرفته بود اما به خودم مسلط بودم گفتم:دلتون برای مامان شیرین هم تنگ شده بود؟    

خندید و گفت:- آخه دخترجون کدوم فرهاده که دلش برای شیرینش تنگ نشده باشه؟ بله تنگ شده بود  بعد دوباره پرسیدم بابایی بیشتر از من؟   

خندید و گفت:بله بیشتر از شما و تمام دنیا!!!    

دوباره گفتم:خب حتما وقتی مامان شیرینمو دیدین بوسیدینش نه؟(خنده ام گرفته بود اما به خودم مسلط شدم)   

به حالت دو گارد گرفت و گفت:ای پدر سوخته این فضولیا به تو نیومده وروجک برو تو اتاقت استراحت کن!  

من دویدم طرف اتاقم که با مامان فیس تو فیس شدم و اگه یه ثانیه دیرتر ترمز کرده بودم شاخ به شاخ میشدیم مامان با دیدنم گفت:هی مواظب باش چه خبرته؟نیومده باز چه اتیشی سوزوندی که داری در میری؟  

گونه شو بوسیدمو گفتم:از فرهادتون بپرسین شیرین خانم،  

بابا که به کنار ما رسیده بود گفت:گوش بهش نده خانوم این الان شیطون رفته تو جلدش بذار بره تو اتاقش      

نزدیک در اتاقم برگشتم و گفتم:باباجونم مامان سئوال داشت ازتون جوابشو بدین خو! 

که اینبار جدی جدی دوید طرفمو گفت مریم مگه نگیرمت ای شیطونک د برو دیگه،  

تند دویدم تو اتاقم و بعد از پشت در نیمه باز شنیدم که مامان گفت: میگم مریم تو همون تریپ غمو دلتنگی برداری بهتره آروم میای آروم میری کاری به کار کسی ام نداری وقتی که سرحال باشی از دستت امون نداریم دختر شیطنتت گل کنه دیگه واویلا ... دیگه صداشو نشنیدم

از فرط خستگی افتادم رو تخت و همونجور که داشتم سقف رو نگاه می کردم با خدا شروع کردم به دردل:خدا جون شکرت برای بهترین بابا و مامان دنیا برای بهترین داداشای دنیا برای بهترین مریم دلم خداجون ببخش که این مدت هی سرت غر زدمو هی ناشکری کردمو هی گریه زاری کردم خدا جونم تو خیلی مهربونی و این از درک من حقیر خارجه خدا من فقط تو رو دارم فقط ار تو کمک میخوام فقط تو رو می پرستم خدا جون هیچوقت تنهام نذار خداجونم...

بقیه حرفامو نمیدونم چی شد آخه خوابم برد



تاریخ : شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1390 | 08:52 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (33)
   1    2    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند