X
تبلیغات
رایتل


آخرین جرعه های شعبان ... میبینی امروز آخرین جمعه ی ماه شعبانه باورت میشه؟ ... یعنی حتی دیگه رووم نمیشه بگم اللهم إن لم تکن غفرت لنا فیما مضى من شعبان، فاغفر لنا فیما بقی منه یعنی همین چند روز قبل بود که غصه ی رفتن ماه رجب رو داشتم آخه چرا اینجوری؟؟؟ ...... خدایا!  

کوچکتر که بودیم ایمانمان بزرگتر بود . . . بادبادک می ساختیم . . . نمی ترسیدیم باد نباشد . . .!!!

اما حالا که بزرگتر شده ایم ایمانمان کوچک شده و آرزوهایمان بزرگ

دلها در اوج می شکنند اما چ سود که از یاد خدا غافلیم مگر وقت نیاز...


در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

 وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست

 شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست


پی نویس بندگی : گاهی رو به قبله و پشت بخدا نماز می خوانیم....   

پی نویس تبریک:خدایا تو این گرونی کی از تو توقع مهمونی داشت؟! فرارسیدن ماه مهمونی خدا مبارک!



تاریخ : جمعه 30 تیر‌ماه سال 1391 | 12:08 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (25)

از نگاه ِ پر از حرارت ِ تو. . . آسمان بی ستاره روشن شد

چشم هایت زیان به بار آورد ، دوزخی ازشراره روشن شد

چهارچوب تنم به درد آمد ...قلب من پاره پاره روشن شد

پاسبانی ِ چشم ِ خیره سرت ، عاقبت کار داد بر دستم

آتش خفته زیر خاکستر ، ساده با یک اشاره روشن شد

ناگهانی شهاب چشمانت ، مثل یک بمب در دلم ترکید

انقراض مرا رقم می زد ، شمع قبر هزاره روشن شد

پس از آن انفجار. . . تاریکی ، دوره ای مثل عصر یخبندان

التماس ، نرو ،بمان ، برگرد. . . در دل ِ سنگ واره روشن شد

بازگشتی نداشت دیوانه ، آنکه یکباره دل به دریا زد


وسط صخره ها دلش ترکید ، ساحل بی کناره روشن شد
پی مریمی نوشت: هرگـــ ـز برای عـــاشق شدن دنبال بـــ ـاران و بـــ ـابونه نبـــاش،
گـــ ـاهی در انتـــ ـهای خارهای یک کاکتـــ ـوس به غنچـــ ـه ای می رسی
کـــ ـه زندگیت را روشن می کنـــ ـد….

پی دلتنگی نوشت:دلـ ـتنگـی ؛ پیچیــده نیســت... یک دل.. یک آسمان.. یــک بغــض و آرزوهــای تـَـرک خـورده ! به همین ســادگـی ...!



تاریخ : شنبه 24 تیر‌ماه سال 1391 | 12:55 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (27)

سلام به روی ماه همه تون

اینروزا یا بهتره بگم ماه هاش که یه غم غریب بر فضای بلاگستان سایه انداخته و هر وبلاگی که بری حتماً بی برو برگرد از غم و ناراحتی رنج میبره؛جالبه هر چقدر هم تلاش کنیم به خنده و طنازی اما باز اون غمه مث اکلیل پاشیده شده رو دلامون و حتی ناخواسته مهمون واژه هامون میشه؛تو بلاگستان غم چمبره زده  دلا رو به خودش مشغول کرده؛ همینجور که داشتم مطالب یه سایت رو می خووندم بعد از مطالهع سایت به این نتیجه رسیدم خندۀ هر چند به تبسم می تونه برای چن دیقه هم که شده دلا رو آروم کنه..در انتهای مطلب چنتا لطیفه گذاشته بود که من دیدم تنهایی خووندن و آروم شدن لطفی نداره برا همین گذاشتم که شما هم بخوونین و دور همنی کمی بخندیم

پس بسمـ الله


1.دوس دارم یه روز آنقد پولدار بشم که وقتی رانی می خورم؛ اون تیکه آخر آناناس که ته قوطی گیر می کنه واسم مهم نباشه!


2.یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس می کردیم می کشیدیم رو تخته فکر می کردیم خیلی تمیز شد بعد که تخته خشک می شد می دیدم چه گندی زدیم…! الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم


3.بعضی آدما آنچنان گنج های بی بدیلی هستن که باید حتما دفنشون کنی 


4.موقع فوتبال نگاه کردن 80 دقیقه می نشینی چش تو چش تلویزیون هیچ اتفاقی نمی افته، یه دقیقه میری دستشویی، میای می بینی بازی دو دو تموم شده.


.5موقع درس خوندن پرزهای موکت هم واسه آدم جذاب می شه، دوست داری ساعت ها بشینی بهشون نگاه کنی.


6.دیدن یه سوسک توی اتاق خواب درواقع مساله خاصی نیست، مساله خاص از اونجا شروع می شه که: سوسکه ناپدید می شه


7.نمونه سوال های رایج توی همه خونه ها:

این تلویزیون بی صاحاب واسه کی روشنه؟

چی از جون این یخچال بدبخت می خوای؟

کی لامپ دستشویی رو روشن گذاشته؟

کی دمپایی دستشویی رو خیس کرده؟

این موقع شب با کی حرف می زنی؟

چشمات در نیومد پای این کامپیوتر کوفتی؟

کی غذای منو خورده؟


8.سر جلسه امتحان نشستی هرچی تو کلته رو برگه خالی می کنی آخرش نصف صفحه هم پر نمی شه بعد یه نفر بلند می شه می گه آقا یه برگه دیگه بدین جا ندارم. اون لحظه می خوای صندلی رو از پهنا بکنی تو حلقش


9.امروز رفتم از دستگاه خودپرداز پول بگیرم مبلغ رو زدم 50000 تومان

یه 10 هزار تومنی داد!

سه تا پنج هزار تومنی داد!

پنج تا دو هزار تومنی داد! پونزده تا هزاری!

یه لحظه دلم واسه دستگاه سوخت، نزدیک بود پولو برگردونم تو دستگاه!

طفلی خودشو کشت 50 تومن منو جور کرد


10.اینقدر که ما لگد به بخت خودمون زدیم بروسلی به حریفاش نزد.


11.دوغ قبول!

شیر کاکائو قبول!

آبمیوه پاکتی قبول!

اصلا نوشابه هم قبول!

آب معدنی رو دیگه برا چی تکون میدی؟

همش همونه!


12.شش ماه به دوستت مهربونی می کنی، خوبی باهاش، هر کاری میگه می کنی که بفهمونی دوستش داری… دو روز که اعصاب نداری، میگه: حالا شناختمت


13.اینقده بدم میاد وقتی دارم روی آهنگ می خونم خواننده اشتباه میخونه!دقت کردین!؟


14.الان شما اگه همینطوری بیکار هم نشسته باشید تو خونه، از نظر پدر و مادرتون، بچه همسایه یا بچه فامیل بهتر از شما بیکار می شینه


 15.من هر روز، از خونه که بیرون می زنم رو یه کاغذ می نویسم «امروز قراره بمیرم» که اگه احیانا مردم، بگن یارو چقد خفن بوده، می دونسته!…


 16.دقت کردین اگه انگشتت با تبر قطع شه، دردش کمتره تا اینکه با کاغذ بریده بشه؟! دقت کردین؟


17.دو ساعت پشت تلفن معطلی که گوشی رو برداره، تا میایی خمیازه بکشی یارو میگه الو! دقت کردین!؟

وقتی جوراب پاته، حتما دمپایی دستشویی خیسه!


18.بابای شما هم جلو تلویزیون خوابش می بره بعد تا تلویزیونو خاموش می کنی بیدار می شه میگه چرا خاموشش کردی؟

 

19.یه زمان ملت کارشون که با کامپیوتر تموم میشد روی کیبورد و مانیتور و کیس کاور می کشیدن!
یعنی در حد رو مبلی پذیرایی!
این روزا وقت نمیشه بدبختو خاموش کنیم خنک شه!!!


20.یه گلدون میخری ۱۰۰هزار تومن، هر روز دمای هوای اطرافشو اندازه می گیری
به دقت بهش آب معدنی میدی، بعد دو هفته خراب میشه!
اونوقت پیاز، تو سردترین و تاریکترین قسمت خونه درختچه میشه!


21.من : مامان شام چی داریم گشنمه
مامانم خطاب به بابام: شما شام میخوری ؟
بابام : نه
مامانم خطاب به من: من که شام نمیخورم بابات هم نمیخوره، خودت پاشو یه چیزی بخور
سه تا تخم مرغ نیمرو میکنم، میام میشینم پای سفره شروع میکنم به خوردن که:
بابام: نمیدونم چرا گشنه ام شد، من فقط یکی دو لقمه میخورم
خانم شما نمیخوری؟
مامانم: من؟ نمیدونم… حالا یکم میخورم دیگه



تاریخ : سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1391 | 08:57 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (28)

همینطور که داشتم کفشامو پام میکردم ، مامان دست به سینه کنارم واستاد و گفت:مریم تو که میری بیرون، سر راتم به مامانیت یه سر بزن...

با اخم نگاش کردمو گفتم:ئه...مامان مگه نمی دونین درس دارم خو؟برای تفریح که بیرون نمیرم...میخوام برم چنتا نمونه سئوال بگیرم و برگردم.بذارین بعدِ امتحانا میرم و بهشون سر میزنم خوبه؟...

مامان از روی ناراحتی پوفی نفسشو داد بیرون و گفت:خیلی خب...بدعنق نشو...مراقب خودت باش و زودی برگرد...

گونه شو بوسیدم و چشم بلندبالایی گفتم و از خونه زدم بیرون... تصمیم گرفتم پیاده روی کنم... مقصد عقلیم مشخص بود...نمونه سئوال و بازگشت به خونه...اما مقصد احساسیو دلیم یه جای دیگه رونشونم میداد... رفتم و نمونه سئوالا رو گرفتم وبعدش فکر کردم حدود یه هفته ای میشه مواد به بدن نزدم...بدجور کلافه شده بودم پس رفتم و یه سه چهارتا لواشک لقمه ای خریدم و اونقدر دلم خواسته بود که بی ملاحظه همونجا یه لقمه کوچولو گذاشتم توو دهنم...حالا کجا برم؟خب معلومه خونه دیگهـ... قدم زنان راه افتادم و یهو نگاه کردم دیدم تو کوچه خونه مامانی هستم... چشمم که به در خونه شون افتاد تازه یادم اومد چقدر دلم براش تنگ شده...یاد کودکیام برام زنده شد...مث همیشه تک زنگ زدمو و در رو با کلید باز کردم...حیاط رو رد کردم و نرسیده به در ورودی یه سر به لونه یاکریما زدم... برگشته بودن وداشتن با هم نمیدونم درباره چی حرف میزدن!!!...در رو باز کردم و رفتم داخل... آروم صدا زدم:مامانی؟خونه این؟حاج خانوم؟کسی خونه نیست؟... آشپزخونه وهال رو نگاه کردم هیشکی نبود...رفتم طرف اتاق خواب... فکر کردم خواب باشه...در رو آروم و بیصدا باز کردم... رو صندلی اتاقش نشسته بود و عکس داییم تو دستاش میلرزید و داشت براش لالایی میخوند و گریه میکرد... ای وایِ من ... ای داد بیداد...آهــــــــــ نمیدونستم چیکار کنم؟نه می تونستم خلوتشو بهم بزنم نه طاقت داشتم توو اون حالو هوا بذارم بمونه...اونقدر تو بهر عکس بود که متوجه حضور من نشد... در رو رها کردم و رفتم طرف آشپزخونهـ... همینطور که داشتم میرفتم هر چی فحش بلد بودم نثار روح صدام کردم...با خودم گفتم معلوم نیست چنتای دیگه مادر مث مامانیِ من اینجوری داغدار پسر جوونشون شدن؟ هعی روزگار... یه لیوان شربت بیدمشک درست کردم و رفتم طرف اتاق خواب... آروم در زدم و گفتم:مامانی؟ ...

صدای لرزون و خش دارش داغ رو دلم گذاشت:بیا تو مریمی...

رفتم داخل... عکس دایی رو گذاشته بود سر جاش چشماش سرخ گریه بود...

گفتم:سلام عرض شد عزیزجونم...

دستاشو از هم باز کرد و گفت:سلام به روی ماهت...

لیوان شربت و گذاشتم رو میز و رفتم تو آغوش مهربونش...بو کشیدم و مست شدم و اروم شدم...آخ چقدر دلم براتون تنگ شده بود مامانی...

همینجور که موامو نوازش میکرد گفت:خوبه دلتنگ شدی که یه ماهه سراغی ازم نمیگیری اگه دلتنگ نبودی اصلا نیمومدی سراغم...

تند ازش جدا شدم دستاشو گرفتم و بوسیدم و گفتم:ببخشین مامانی درس داشتم خو چیکار کنم آخه؟...

خندید و خواست بلند شه ... کمکش کردمو با هم رفتیم توو هال تا اون بشینه من رفتم و شربت رو براش آوردم...همینطور که لیوان رو گرفت گفت:من مهمونم یا تو؟

خندیدم و گفتم:هیچکدوم.مگه نگفتین که اینجا خونه نوه ها و بچه هاتونه؟...

با مهربونی گفت:برمنکرش لعنت...

رو زمین نشستم کنارش...سرمو گذاشتم رو پاشو گفتم:مگه قرار نبود دیگه دلتنگی و گریه نکنین؟مگه نمیدونین چقدر اشک و شوریش برای چشمتون مضره آخه؟...

جوابمو نداد...سرمو گرفتم بالا باز داشت گریه میکرد...با بغض گفت :دلم برای دایی محسنت تنگه مریمی.چیکار کنم ننه؟...

اشکاشو گرفتم و مالیدم به صورتم...متبرک بود اشک چشمای مادر شهید...

گفتم:اگه بیتابی کنین دایی هم بیتاب میشه مامانی؛شما که اینطور دوست نداری...داری؟... بغضشو قورت داد و گفت:نه...

برای اینکه جو عوض بشه گفتم:یاکریما برگشتن که!چرا بهم خبر ندادین؟...

آروم شده بود گفت:تازه اومدن گفتم خودت میای و می بینیشون و خوشحال میشی...

صدای تلفن بلند شد بیهوا رفتم و گوشی رو برداشتم:بله...

مامان بود:مریــــــم؟ مگه نگفتی نمیرم خونه مامانی؟...اونقدر هول شدم که گوشی رو گذاشتم رو دستگاه... مامانی از اونور پرسید کیه؟...دوباره زنگ خورد...گوشی رو جواب دادم:ببخشین مامان یهویی شد...

با ناراحتی گفت:شماها فقط بلدین منو حرص بدین یه کلام میگفتی چشم و خلاص...

گفتم:خو ببخشین دیگه.الان دیگه برمیگردم خونه...

گفت:لازم نیست شب رو اونجا بمون مریم.امشب تولد دایی محسنه...میدونم مادرجون خیلی دلتنگه...مطمئنم قورمه سبزی بار گذاشته...بمون نذار تنهایی بشینه گریه کنه خودت میدونی گریه... خودشم بغض کرده بود...

گفتم:چشم مامان فقط اجازه بدین بیام و کتابامو بیارم اینجا...

معلوم بود اونم گریه کرده فین فینی کرد و گفت:نمیخواد میدم بابات بیاره...تو فقط تنهاش نذار باشه؟...

چشمی گفتم و به گفته خودش گوشی رو دادم تا با مامانش حرف بزنه...

یه ساعت بعد بابا کتابامو آورد و رفت...نمی تونستم درس بخوونم...اونشب مامانی سر دماغ نبود...میترسیدم حالش بد بشه...سعی میکرد گریه نکنه اما نمتونست...از دایی برام گفت...از بچگیاش...از شیطنتاش...از حرفا و اخلاقش...از اینکه چشمای من به اون رفته...از رفتن جبهه اش...به بهونه خریدن کتاب میره تهران و بعد یه هفته نامه میده من جبهه ام نگرانم نباشین...سه چهار ماه بعدش برمیگرده و یه هفته نکشیده بی طاقت میشه و برمیگرده جبهه باز یه نامه دیگه و چهار ماه بعد از آخرین نامه خبر شهادتشو میارن...بازم توو دلم هر چی فحش بلد بودم نثار روح صدام لعنتی کردم... وقتی به چهره پیر و شکسته ...به دستای لرزون و چشمای منتظرش (انگار هنوزم که هنوزه باور نداره محسنش برای همیشه رفته و هنوزهم منتظرشه) قد خمیده اش نگاه می کنم انگار آتیش توو دلم روشن می کنن... برای تسلی دلش گفتم:مامانی خوبه که دایی هست...مامان منوخاله ها هستن ...

یه اه سوزانی کشید و گفت:هر گلی بوی خودشو داره گل مریمم...



ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1391 | 11:24 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (28)


اونروز وقتی داداش مهدیم به گوشیم زنگ زد و با بغض گفت:مریم میتونی یه چن روزی بیای تهران؟آره؟بگو که کمکم می کنی و تنهام نمی ذاری

دلم هری ریخت پایین، با خودم گفتم یعنی چی شده؟ اون یه ریز حرف میزد و می گفت به کمکت نیاز دارم... بالاخره که آروم شد گفتم حالا بگو ببینم چرا اینقدر پریشونی؟ گفت:مامان ِ هلینا مسمویت غذایی شده!و بیمارستان بستریه. هلینا خیلی بیقراری می کنه و حتی پیش زنداییش هم آروم نمیشه فقط کنار خودم آروم میگیره که منم نمی تونم بشینم خونه و شرکت بهم مرخصی نمیده... نمیدونم چرا اما یهو گفتم:آخه شنبه امتحان دارم داداش.... یهو گفت باشه خداحافظ... ناراحت نشد اما سرش اونقدر شلوغ بود و اونقدر کلافه بود که زیاد بحث نکرد... مامان پرسید داداشت چی میگه مریم؟.... جریان رو براش گفتم. که خودش زنگ زد به داداشم و باهاش حرف زد... از مامان پرسیدم  «چیکار کنم مامان؟» که گفت:«من نمیدونم مریمی...بهتره خودت تصمیم بگیری به فکر امتحان روز شنبه ات هم باش داداشتو هم در نظر بگیر که بهت روو انداخته» نگرانیم بیشتر شد حالا واقعا باید چیکار می کردم؟میرفتم و بهش ثابت می کردم که همیشه کنارشم؟ یا بیخیال حس خواهری بشم و بشینم امتحانمو بخوونم... نمیدونم... زنگ زدم و با دخترعموم که اونم دانشجوئه حرف زدم گفت:«ببین مریم امتحان شنبه ات مهمه...ولی اینکه داداشت رو هم تنها نذاری هم مهمه...فکر کن دانشجویی برو و برای شنبه برگرد»... با دوستای دیگه ام هم مشورت کردم که گفتن:«بهتره بری فقط اگه شد حتما برای امتحان روزه شنبه ات خودتو برسون»

بحث مشورتی که راه انداختم برای ناتوانی در تصمیم گیریم نیست.... اگه امتحان روزه شنبه ام نبود تعلل نمیکردم و میرفتم.شَکَم برای امتحانم بود... خلاصه اینکه در میان "شک و تردیدها" و "انکار و اصرارها" و "برو نروها" تصمیم بر رفتن شد و ساک سفر را بستم و عازم تهران بزرگ شدم...حدودای ساعت هفت صبح بود که رسیدم...و چ رسیدنی

تا اینجاشو که خووندین تراژدی غم بود و غصه... از اینجا به بعد فقط و فقط بخندین

بله داشتم چی میگفتم؟آهان ... خونه شونو میگی؟به بازار شام میگفت زکی...لباسای تمیز و غیرتمیز از سرو کول مبلا بالا می رفتن ... اتو و میز اتو وسط اتاق عزا گرفته بودن و زار میزدن که ما جامون اینجا نیست... وااااااااااای آشپزخونه رو نگین دیگه... وحشتناک... قیامت... محشر کبرا که میگفتن راسته ها... ووووییییییی... رو کابینتا و سینک ظرفشویی پر بود از ظرفای کثیف و نشسته... حالا این وسط داداشو هلینا کجان؟؟؟ هلینا تو بغل باباش از گرسنگی داشت زار میزد... و داداشه هم داشت براش شیرخشک آماده میکرد.و تکون تکونش میداد... نمیدونستم چیکار کنم؟.. هاج و واج داشتم به صحنه زنده مقابلم نگاه میکردم... یاد این فیلما افتادم که مثلاً مَرده عاشقه و بعد میخوان آشفتگی روحیشو نشون بدن خونه شو که خیلی بهم ریخته اس و لباسا توو خونه پخش شده رو نشون میدن همیشه با دیدن این سکانس از فیلما کلی مسخره میکردم و میگفتم چه بهم ریختگی مصنوعی ای... اما حالا از همون بهم ریختگی زنده جلو چشمم داشت رژه میرفت... داداشم همونطور که داشت نوک پستونک شیشه شیر رو میذاشت دهنش تا درجه حرارتشو امتحان کنه گفت:بدو برو لباساتو عوض کن یه دوشم بگیر و پتو بالشت بیار و با هلینا بخوابین منم میرم شرکت... گفتم:«با این بهم ریختگی و کثیفی هم مگه میشه خوابید اه اه» گفت:« حالا بذار عصری برگشتم با همدیگه تمیزش می کنیم» هلینا آروم گرفته بود و خوابیده بود... اول رختخواب هلینا رو پهن کردم و داداشم آروم گذاشتش سرجاش بعد صبونه داداشمو دادم وبعد از گرفتن سفارشات لازم راهیش کردم... بعد شروع کردم به تمیز کردن خونه و آشپزخونه و همه جا رو برق انداختم... لباس چرکیا رو انداختم توو لباسشویی و تمیزا رو هم اتو زدم و ورداشتم... بعد که خیالم از بابت خونه راحت شد یه دوش گرفتمو اومدم خوابیدم... که با گریه آروم هلینا بیدار شدم... تند گرفتمش بغلمو و گفتم:«سلام جیگر عمه» که بهم خندید... و با صدای کودکانه اش گفت: «جیش....جیش» منو میگی؟! هاج و واج موندم چیکار کنم حالا؟ من که بلد نیستم پوشک بچه رو عوض کنم ای وایِ من... هلینا هم هی میگفت جیش جیش... شلوارشو درآوردم و پوشکشم در آوردم و بردمش توو حموم حالا از استرس تمام بدنم میلرزه که نکنه از دستم لیز بخوره بندازمش زمین... هلینا هم قربونش برم بازیش گرفته بود و دلش میخواست آب بازی کنه... بالاخره با هزار مکافات برای اولین بار یه نی نی کوچولو رو شستم... حالا چجور پوشکش کنم؟... از رو دستور العمل که هیچی نفهمیدم... هلینا خودش پوشک رو روو زمین پهن کرد و رفت روش خوابید... یعنی خاک بر سرت عمه یه پوشک ساده هم بلد نیستی عوض کنی؟ بالاخره اونم یاد گرفتم ... تصمیم گرفتم این یکی دو روزه که اینجا هستم یادش بدم وقتی که خواست بره دستشویی بگه جیش و دیگه نیازی به پوشک کردنش نباشه... و تقریبا در این راه هم تونستم موفقیت هایی کسب کنم.... حالا باید میرفتم مرحله بعد... انگار که من اومده بودم تا توو کلاس بچه داری و خونه داریِ هلینا یه چیزایی یاد بگیرم در واقع هلینا مراقب من بود نه من مراقب هلینا... خلاصه بعد که شلوارشو هم پوشیدم اینبار گفت :«اَم» این دیگه چی میخواد؟ که رفت توو آشپزخونه و دست برد برای شیشه شیرش وبازم گفت:«اَم» یعنی تو چقدر خنگی عمه؟ خب گرسنمه دیگه.... رسما خجالت کشیدم... بعد با توجه به دستورالعمل رو قوطی شیرخشک براش یه شیر تپل درست کردم و بعد با پشت دستم درجه حرارتشو تست کردم و وقتی مطمئن شدم ولرمه دادم بهش که خودش گرفت و شروع کرد به مک زدن شیشه...برای خودمم یه نیمرو حسابی درست کردم و زدم توو رگ...بعد خواستم شروع کنم به درس خووندن که بله هلینا خانم کتاباشو اورد و گفت باید برای منم بخوونی...هر طور شد سرگرمش کردم و بعد شروع کردم به درس خووندن...و تا نزدیک غروب که نزدیک بود داداشم بعد از سرزدن به خانومش برگرده درس خووندم...هلینا هم خودش رو سرگرم کرده بود...اسباب بازیاشو که می آورد توو هال و پهن میکرد اون وسط بعد از بازی همه رو می برد توو اتاقش دوباره... از دیدن این کارش اونقدر ذوقیدم که نگو... از ذوق گرفتمش بغلمو کلی تف مالیش کردم... شام رو که اماده کردم داداشه برگشت... تا اون لباساشو عوض کرد سفره رو انداختم و غذای شفته شله بی نمکه و بی روغن رو دادم به خوردش... بیچاره الان توو دلش چقدر بدوبیراه گفته و چقدر یاد خانومش افتاده... هلینا هم با ما غذا خورد و اما اون خوشش اومده بود چون کلی از غذا رو خورد... بعد با هلینا و داداش رفتیم بیرون و کلی خوش گذروندیم... شب میلاد آقا بود و جشن و شربت و شیرینی و ... بعد داداشی یه دونه روسری خوشمل برام خرید و بعد با خندیدن و سربه سر گذاشتن هلینا برگشتیم... فرداش هم که زنداداشم رو مرخص کردن و وقتی هلینا چشمش به مامانش افتاد ازش می ترسید و نمیرفت پیشش... بنده خدا زنداداشم کلی از این حرکت هلینا گریه کرد و ناراحت شد...که کم کم بردمش جلو و نشوندمش بغل مامانش... اولاش می ترسید و خودشو می چسبوند به من... اما کم کم یادش اومد که مامانشه... شبش دوباره هلینا بهونه پارک رو گرفت و کلی گریه کرد که داداشم مجبور شد ببرتش بیرون البته منم باهاشون بودم... رفتیم پارک {که عکس مشهود در همون پارک گرفته شده} و بعد هم رفتیم پیتزا خوردیم که هلینا خانم یه دلستر کامل رو نوش جان کردن... اونم تلخ تلخ... من فقط یه خورده تونستم ازش بخورم اما هلی قربونش برم تا ته سر کشید... وقتی رسیدیم خونه من لباسامو جمع و جور کردم و از داداشم خواستم فرداش (یعنی جمعه) راهیم کنه برگردم که به امتحانم برسم... هلینا وقتی فهمید میخوام برم کلی بدعنقی کرد و بهونه گرفت و گریه کرد و با این حال خوابش برد... صبح جمعه راهی شدم و نزدیکای ظهر رسیدم خونه

بابا وقتی چشمش بهم افتاد وسط ترمینال بغلم کرد و گفت:هیچ وقت هیچ وقت نمیذارم تنهامون بذاری... درضمن بهت افتخار می کنم خانوم گل... یعنی یه کارخونه قند توو دلم آب کردن بعد که اومدیم خونه طبق اغلب جمعه ها رفتیم خونه مامانی جونم... که یه خبر خوب بهم داد که اینم داستانی داره برای خودش در حد اعلا... یه خاطره قشنگه مال همین دو سه هفته پیشه و به این خبرِ مامانی ربط داره... نوشتم و گذاشتم توو چرکنویس ها که در اسرع وقت براتون میذارم...

نمیدونم چجور پستمو جمع کنم؟!...آهان یادم رفت بگم که به هلی یاد دادم بهم بگه عمه... وااااااااااااااااااااااای اینقدر از شنیدن عمه از زبان هلینا ذوقیدم که حد نداشت... بازم گرفتمش توو بغلم و تف مالیش کردم... خاک بر سر بی جنبه ام نکنن... این چن روز من ذوق مرگ نشدم خیلیه ها

+گل نرگسی بهت پیشنهاد می کنم در اسرع وقت با سریعترین و مطمئن ترین وسیله برو مشهد و بعد برو خونه داداش مهدی ات و بعد از باران جون بخواه بهت بگه عمه... دیگه ذوق کردن و خوشیشو خودت درک می کنی... عمه نرگسی


بی ربط نوشت: دعا کنین تربیت بدنی2 ام رو خوب بدم که واقعا واقعا افتخارآمیز بشم و برای اولین بار توو عمر بیست و چهارسالگیم احساس مفید بودن کنم



تاریخ : شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391 | 02:12 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (24)
   1    2    3    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند