X
تبلیغات
رایتل

 

آخر پاییز شد... 

همه دم میزنن از شب بلندش از یلدایش از ... 

دم میزنن از شمردن جوجه های آخر پاییز 

اما تو بشمار تعداد دلهایی را که به دست آورده ای 

بشمار تعداد لبخندهایی که بر لب دوستانت نشانده ای 

بشمار تعداد اشک هایی که از سر شوق ریختی 

آری پاییز هم رفت... فصل زردی بود اما... 

تو چقدر سبز بودی؟؟؟ بی خیال جوجه ها را هم میتوانیم بعد با هم بشمریم 

بیایید برای دلهای هم دعا کنیم و فال حافظ بگیریم 

یلدایتان خوش دلهاتان شاد لبهاتان به خنده مهمان 


 سلام عزیزای دلم... جز شرمندگی چیزی ندارم بگم و چنتا پی نوشت: 

۱.امشب شب سالگرد فوت خواهرمه براش فاتحه بخونین همراه صلوات 

۲. به نیت منم فال حافظ بگیرین... 

۳. و مهم تر از حتی پست!!! امشب شب تولد داداش آفتابیمونه... از همین دور نزدیک تولد مهربونی ها رو بهش تبریک میگم و امید دارم که در سایه سار رحمت و مهربانی خالق همیشه سلامت و موفق باشن... ایشالله جشن تولد صد سالگی... البته فوت کردن صدتا شمع کمی سخته ولی به هر حال شدنیه خلاصه تولدتون مبارک داداش



تاریخ : پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391 | 06:05 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (14)

 

 

روز تولد تو 

ستاره ها آبی میشن 

پرنده ها شعر می خونن 

با گلا هم بازی می شن 

روز تولد تو 

زمین پراز شادی می شه 

ستاره ها نور می پاشن 

رودخونه مهتابی می شه 

روزتولد تو 

میام کنارت می شینم 

از گلشن پاک چشات 

سبد سبد گل می چینم

روز تولد تو 

پرنده ها جون می گیرن 

از قفس آزاد می شن و 

با نگات آروم می گیرن 

روزتولد تو 

درختچه ها گل می کنن 

واسه گذشتن از چشات 

برگاشونو پل می کنن 

روز تولد تو 

خیابونا خاکی می شن 

چشات رو آینه ی دلم 

می مونن‌ حکاکی می شن 

روز تولد تو 

پرستوها میان خونه 

تودنیا هیچکی مثل من 

قدر تورو نمی دونه 

روزتولد تو 

فرشته ها بال می گیرن 

اگه نمونی پیششون 

از دوریه تو می میرن 

روز تولد تو 

نسیم عاشقونه هاست 

تو نیستی و بدون تو 

دلم پراز بهونه هاست 

روز تولد تو 

پراز عشق و حرارت 

       می خوام بگم گل من:          

 تولدت مبارک 


پی نوشت دل: باورم نمیشه این نازدونه خانوم رفت توو دو سالگی... خدایا بزرگواریتو شکر... 

سلام به همه دوستای مهربون و عزیزم... دیشب بود به داداش حسینم میگفتم دلم برای بچه های مجازی یه دنیا تنگ شده اما چ کنم که ... بگذریم... خوبین؟ خوشین؟ چه خبرا؟؟؟... 

دارم میرم سفر... زادگاه هلینا... نه که قبلا زیاد میومدم نت حالا که برم سفر چه شود؟؟؟!!!! 

دعا کنین ت.. این سفر آرامشم رو بدست بیارم... شاید کمی دلم سامون گرفت و برگشتم پیشتون... دوستتون دارم ... فعلا یا علی



تاریخ : شنبه 18 آذر‌ماه سال 1391 | 09:19 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (14)


تمـام لحظہ‌ها را بایـد بہ نمـاز آیات بیاستـم؛عمرے‌ست کہ هر ثانیہ "تو" در حال ِ خسوفی ...همہ‌اش خسوف...همہ‌اش خسوف، بی روے تو چہ‌قـدر می‌شود دوام آورد؟
.
.
رحمی اے ماه 

 


 پی نوشت شرمندگی:فدای مهربونیای همه تون... دلم تنگ شده براتون... بخدا که خاک زیر پاتونم اما چیکار کنم که دستم از همه جا کوتاهه؟!... جبران می کنم عزیزای دلم... اگه عمری برای مریم بمونه جبران می کنم بخدا... دوستتون دارم...به اندازه تمام دنیا



تاریخ : پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391 | 01:00 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (15)

 

روضه خوان نیستم شعر هم نمی دانم اگر خواندید و دلتان شکست و اشکی گریخت از دیدگانتان این بنده ی سراپا تقصیر را هم از دعای خیرتان فراموش نفرمایید

ظهر عاشورا و خواهری که دنبال برادر از کنار تن های بی سر عبور می کند و ناگه از جسم چاک چاکی فریاد می آید:خواهرم بیا برادرت منم       و زینب وحشت زده با برادر سخن می گوید 

آبی که تر نکرد لب تشنه ی تو را
حالا نصیب خاک مزارت شده اخا


دیروز بود؟ همینجا سرت شکست؟
اینجا دل من و پدر و مادرت شکست


دیروز بود که به گودال رفتی و ...
از پشت، نیزه خوردی و از حال رفتی و ...


از تل زینبیه رسیدم که وای وای ...
بالا سرت نشستم و دیدم که وای وای ...


نیزه ز جای جای تن تو در آمده
حتی لباسهای تن تو در آمده


جمعیتی که بود به گودال جا نشد
یک ضربه و دو ضربه...  ولی سر جدا نشد


دیدم کسی حسین مرا نحر می کند ...
آقای عالمین مرا نحر می کند ...


من را ببخش دست به گیسوی تو زدند ...
من را ببخش چکمه به پهلوی تو زدند ...


فرصت نشد ز خاک بگیرم سر تو را
فرصت نشد در آورم انگشتر تو را ...


می خواستم ببوسمت اما مرا زدند
ناراحتم کنار تو با پا مرا زدند ...


بین من و تو فاصله ها سد شدند - آه
با اسب از روی بدنت رد شدند - آه ...


در شهر کوفه بود که بال و پرم شکست
نزدیک خانه ی پدریّ ام سرم شکست ...


وای از عبور کردن مثل غلام ها
وای از نگاههای سر پشت بام ها ...


باور نمی کنی که سرم سایبان نداشت؟!
در ازدحام، محمل من پاسبان نداشت؟! 

تا شهر شام رفتم و معجر نداشتم
تقصیر من چه بود؟ برادر نداشتم ...  


 پی نوشت مریم:به یادتون هستم... اما  چه کنم که روحی داغون و آشفته نمیگذارد باشم... دلم برای همه تون تنگ شده... چه اونایی که به یادم بودین واحوالم رو پرسیدین چه اونایی که ... بگذریم 

دعا یادتون نره... 

یا علی



تاریخ : پنج‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1391 | 12:45 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (17)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند