X
تبلیغات
رایتل

بزن باران...کمی آرام ...که پاییز همصدایم شد...

که دلتنگی و تنهایی رفیق باوفایم شد...

ببار باران بزن بر شیشه ی قلبم...بکوب این شیشه را بشکن...

که درد کمتری دارد،اگر با دست تو باشد،

ببار باران درخت و برگ خوابیدن،

اقاقی، یاس وحشی،کوچه ها روزهاست خشکیدن!

ببار باران جماعت عشق را کشتن،

کلاغ ها بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن،

ولی باران توبا من بی وفایی...تو هم تا خانه همسایه میباری

و تا من میشوی یک ابر تو خالی....




پ.ن1:پـآیـیـز آمـده؛ از نـوبـرآنـه ے لـبـ هـایتــــ انـارے شـکـفـتـه مـے خـوآهـَم مـرا بـبـوس! /.

پ.ن2:فصل عشاق مبارک

+حلول ماه مهرماه اتمام خوابهای رویایی شب بیداری های طولانی بخور بخواب و بیکاری گشت و گزار و عیاشی بر شما خجستگان عزیزتر از جان ، تبریک و تسلیت باد …

+حاضر بودم نصف عمرمُ بدم اما در عوض پس فردا یکی از اون نیمکتای کلاس اول مدرسه ابتدایی یگانه(مدرسه دوران ابتداییم) مال من بود

+لالا گل مریم...



تاریخ : پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1391 | 11:20 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (40)


مترسک چشمان خدا بود توی مزرعه... دستانش همیشه هم عرض شانه هایش بود... مترسک فقط یک آرزو داشت... او دلش میخواست عاشق شود... با خودش میگفت:« کاش میشد دستانم را به سوی آسمان قنوت بگیرم تا شاید خد آرزویم را براورده کند.»... کلاغها و گنجشکها مسخره اش میکردند... شده بود مضحکه دست آنها... اما در میان آنهمه گنجشک یکی کوچکتر از همه بود... نزدیک به غروب که میشد قبل از اینکه به لانه اش برود می آمد و روی شانه های مترسک می نشست... روزی به مترسک گفت:« من هرگز از دانه های مزرعه ای که تو نگهبان آن هستی نمی چینم»... مترسک با تعجب پرسید:«چرا؟!!!»... گنجشک گفت:«بخاطر تو،آخر من تو را دوست دارم»... و آن لحظه بود که قلب از جنسِ کاهِ مترسک شروع به تپیدن کرد... مترسک عاشق شد... به گنجشک نگاه کرد و با عشق و مهربانی گفت:«من هم تو را دوست دارم»... گنجشک از خجالت سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت...

روزها از پی هم گذشتند... هفت روز بود که مترسک عاشق گنجشک شده بود... هر روز غروب گنجشک سر بر شانه مترسک می گذاشت و عاشقانه در گوشش جیک جیک می کرد و مترسک هر روز بیشتر عاشق میشد...

تا اینکه روزی...

پسرک مزرعه دار با یک تیرکمان وارد مزرعه شد... ناخودآگاه رنگ مترسک پرید و دعا دعا میکرد گنجشکش امروز نیاید... اما گنجشک مث هر روز از دور نمایان شد... مترسک میخواست فریاد بزند... نه...نیا گنجشککم...اما انگار زبان در دهانش قفل شده بود... پسرک تیرکمانش را بالا آورد و نشانه گرفت... حالا گنجشک به بالای سر مترسک رسیده بود...همینکه خواست بروی شانه اش بنشیند سنگ تیرکمان پسرک به جسم کوچک و نحیف گنجشک برخورد کرد... آه از نهاد مترسک برخاست... گنجشک جلوی پای مترسک افتاد... گلوی مترسک مهمان بغضی آنی شد... دلش میخواست خم بشود و با دستهای خشک و چوبی اش گنجشگک زخمی اش را از روی زمین بردارد...اما حیف نمی توانست پاهای چوبی اش را خم کند... گنجشک بال بال میزد... مترسک با غم و درد و حسرت به گنجشک نگاه کرد... گنجشک اما لبخندی آرام گوشه منقار کوچکش خودنمایی میکرد... بعد آهسته گفت:« من فدایی این عشق شدم»...و....... آرام شد

مترسک هم طاقتش را از دست داد و چوب خشک پاهایش شکست


پ.ن1:نه با خودت چتـــر داشتی... نه روزنـــامه... نه چمـــدان…عـــاشقت شدم... از کجا می فهمیدم مســـافری !؟


پ.ن2:خدایــــا ! خط و نشان دوزخـــــت را برایـــم نکش ! جهنم تـــــر از نبــــودنش جایـــی سراغ ندارم…


+ عشق بی چرا...



تاریخ : یکشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1391 | 12:29 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (38)


آرامش تو دریا را به ساحل می کشاند

آسمان را به ماه، به خورشید می رساند

آرامش تو

ای جاری در لحظه هایم

گمشدۀ تاریخی من است

آرام باش

چون تمام اقیانوس ها تنها با یاد تو آرام می شوند

مهربانم

گیاهان را بنگر

به خاطر نگاه تو از خاک تا افلاک می روند

پرندگان را نگاه کن

از لب های تو بوسه می چینند

کلمات تو که دل آسمانی ات را تفسیر میکنند

مسیر کوچ پرندگان را نشانم می دهند

آرامش تو

گمشده تاریخی من است


پی نوشت مخاطب خاص:تمام دیروز در پیاده روی کنار من بودی... من لبخند زدم تو نگاهم کردی... من بغض کردم تو نگاهم کردی... من اشک ریختم تو نگاهم کردی... من برایت حرف زدم تو نگاهم کردی... من نامت را در کف دستان خیالی ات هجی کردم تو نگاهم کردی... من دلم همه فریاد شد تو نگاهم کردی... آخرین قدمهایمان بود... دستم هنوز در میان دستت می لرزید... از کنارم گذشتی آهسته و من تهی شدم... روبروی ام ایستادی به لبخندی نمکین... دستم را رها کردی و دست به سینه نگاهم کردی... لب گشودی... من سراپا گوش شدم...

- مواظب "خودت" باش

و با همان لبخند از کنارم گذشتی...

آه از نهادم برخاست

چ زیباست حتی در خیال هم با تو بودن...


پی درد نوشت: تمام همان دیروزِ من به سردرد و تشنج عصبی دستها گذشت... از غروبش حرف نمیزنم که تا دقایق طولانی چشم هایم را بر هم می فشردم... اما وقتی مادر گفت چشمانم قرمز شده جلوی آینه رفتم تا خودم نیز ببینم... ناخودآگاه دست بردم لای موهای شقیقه ام... که وحشت سرار وجودم را گرفت... موهای شقیقه ام یک در میان سفید شده اند و من تازه فهمیدم... نای از پاهایم ربوده شد و بر جا نشستم... مگر من چند سال دارم؟؟؟

++ اینجا دلی آتش گرفته آتشنشان دل خبر کنید!!!


*یادتونه تو این پست توو پی نوشتش خواستم ازتون که برای دوست وبلاگیمون دعا کنین؟...یادتون اومد؟...حالا برین معجزه خدا رو نگاه کنین.خدایا شکرت



تاریخ : پنج‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1391 | 11:53 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (43)


یارو:قد 2 متر و نیم

وزن 140
بازوش دور کمر من
فاقد هرگونه چربی
تو تلوزیون اومده میگه توصیه من به جوانا اینه که از مکملها استفاده نکنند.
خودت آخه با نون و پنیر اینجوری شدی:|

***************************************

قایقی خواهم ساخت, خواهم انداخت به آب .... !
قایقم سوراخ خواهد شد ... دست به شنا خواهم زد ... خسته خواهم شد ... کوسه مرا خواهد خورد ... !خــــُــــ چه مرضی هست؟؟
بمونم تو خونه بهتر نیست سهراب...؟

***************************************

طرف ﻋﮑﺴﺸﻮ ﺭﻭ ﭘﺎﮐﺖ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﻨﺪﺍﺯﻥ ﻫﻤﻪ
ﺳﯿﮕﺎﺭﻭ ﺗﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﭘﺮﻭﻓﺎﯾﻠﺶ
ﻧﻮﺷﺘﻪ: ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻧﺸﻮ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ :|
یعنی اعتماد به نفسه تورو خر داشت الان سلطان جنگل بود

****************************************

واکنش زنها بعد از نگاه شوهرشون :
زن اروپایی : عزیزم این نگاهت رودوست دارم ..
زن ایرانی : چیــــــــــــــه ؟! بیا منو بخـــــــــــور بازخونه ننت اینابودی چیزیادت دادن...

****************************************

مـــــــــــــا دهه شصتی ها خیلی زجر کشیدیم, اذیتمون نکنید ؛ سر به سرمون نزارید , گناه داریم....من حتی یادمــه ده دوازده سال پیش یه سری از هم سن سالای خودم برا مخ زدن یه دختر , یه چسب میزدن به دماغشون..!
به سوی ِ همین چراغ اگه دروغ بگم.... :|

****************************************

یکی از آشناها تلوزیون ال سی دی خریده بود
بهش گفتم مبارک باشه ال سی دیه یا ال ای دی ؟
گفت نه بابا ال جیه الجـــــــــــــــــی :|

******************************************

بگذار لبانم را به گناه بوسیدن لبانت آلوده کنم !
( رمئو به ژولیت )
.
بینید کصافط چطوری داشته مخ میزده :))

*******************************************

میگه : تـیـلـیـد
میگن ظهر ناهار چی میخوری
میگه : تـیـلـیـد
میگن شام چی می خوری
میگه : تـیـلـیـد
میگن اصلا ولش کن اوقات فراغتت رو چیکار می کنی
میگه میشینم نون خورد می کنم واسه تـیـلـیـد :)))

********************************************

دختره زنگ زده 118 به یارو میگه شماره خدمات ایرانسل و لطف میکنید؟یارو میگه 937هفت میلیون....خواهرم میگه به ریال؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اپراتور ~~>
خدمات ایرانسل ~~>
همراه اول ~~>
من ~~>

*******************************************

دخـتــــــر گـلـــــــم چیـست ؟
واژه ای است که مادران از آن برای بهره کشی از فرزندان خود در انجام کارهایی از قبیل
جارو برقی کشیدن طی کشیدن وظرف شستن و گردگیری حال و پذیرایی واز همه مهمتر شستن سرویسهای بهداشتی استفاده میکنند :)))

*******************************************

بچگیا تفریحم این بود که وقتی جوراب پوشیدم، پامو روی فرش بکشم و به یه نفر دیگه دست بزنم تا جرقه بزنه!!!
شما هم از این کارا میکردین؟؟ :دی

******************************************

بیرون بودم زنگ زدم به مامانم میگم مامان شام چی داریم ؟
مامانم میگه یکم گوشت گذاشتم برات بیرون
یه لحظه حس کردم گربم !:|
منظورش این بود یه تیکه گوشت از فریزر گذاشتم بیرون یخش اب بشه برات یه چیزی درست کنم :|

*******************************************

اینائی که همیشه کلید دارن اما زنگ میزنن و
آسایش آدمو بهم میزنن
همونائی هستن که هر سری میرن حموم
بعدش میگن اون حوله منو میاری ؟:|

*******************************************

من میخوام بدونم اونیکه داشت ذبان فارثی رو اخطراء میکرد... اون روض اول چی شد که تسمیم گرفط غورباقه "ق" اولش غاف باشه و "غ" دومش قین ... قلت املایی داشت؟ نداشت جون خودم...

*******************************************

عمو زنجیرباف جان! ضمن عرض سلام و خسته نباشید جهت زحمات بی دریغ شما بزرگوار... یک گلگی داشتم خدمتتون... شما که اینهمه زحمت کشیدی زنجیر ما رو بافتی... پس چرا پشت کوه انداختی؟!!!.... مشکلتون دقیق چی بود؟... مرض داشتید اونهمه زنجیر بافته شده رو پشت کوه انداختید؟!!!!!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

پی نوشت: مگه قراره هی غم باشه و گریه...نفرین باشه و غم... نمیشه یه کم بخندیم؟...شاد باشیم و دیگرانو توو این شادی سهیم کنیم؟... هان؟... بخندید تا دنیا به روتون بخنده


++ما یه رسم خانوادگی داریم اونم اینه که وقتی سفره غذا رو پهن می کنیم، یا آب میاریم لیوان نمیاریم، یا لیوان میاریم آب نمیاریم …

این رسم در کل فامیل ما هستش و نسل به نسل منتقل میشه ؛ کلا خود درگیری داریم !


تاریخ : دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1391 | 11:16 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (27)

نفرین ابد بر تو که آن ساقی چشمت

دردی کش خمخانه تزویر و ریا بود

پرورده مریم هم اگر چشم تو میدید

عیسای دگر میشد وغافل زخدا بود

نفرین ابد بر تو که از پیکر عمرم

نیمی که روان داشت جدا کردی و رفتی

نفرین ابد بر تو که این شمع سحر را

در رهگذر باد رها کردی و رفتی

نفرین به ستایشگرت از روز ازل باد 

کاین گونه تو را غره به زیبایی خود کرد

پوشیده ز خاک آینه حسن تو گردد

کاین گونه تو را مست ز شیدایی خود کرد

این بود وفاداری و این بود محبت؟ 

ایکاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت

ای کاش که آن محفل دلساده فریبت

بر سر در خود مهر و نشانی ز قفس داشت

دیوانه برو ورنه چنان سخت ببوسم 

      لبهای تو می ریخته را کز سخن افتی

دیوانه برو ورنه چنان سخت خروشم

تا گریه کنان آیی و در پای من افتی

دیوانه برو تا نزدم چنگ به گیسوت

صورتگر تو زحمت بسیار کشیده

تا نقش تو را با همه نیرنگ به  صد رنگ

چون صورت بی روح به دیوار کشیده

تنها بگذارم که در این سینه دل من

یک چند لب از شکوه بیهوده ببندد

بگدار که این شاعر دلخسته هم از رنج

یک لحظه بیاساید و یکبار بخندد

ساکت بنشین تا بگشایم گره از روی

در چهره من خستگی از دور هویداست

آسوده گذارم که در این موج سرشکم

گیسوی بهم ریخته بر دوش تو پیداست

من عاشق احساس پر از آتش خویشم

خاکستر سردی چو تو با من ننشیند

باید تو ز من دور شوی تا که جهانی

این آتش پنهان شده را باز ببیند


پی توضیح نوشت: این شعر زیبای پر احساس از شاعر با ذوق کرمانشاهی آقای معینی کرمانشاهیه اونقد از شعر خوشم اومد که حیفم شد ساده از کنارش بگذرم... امید دارم که شما هم خوشتون بیاد


پی طاقت نوشت:دیگر چیزی نمانده ... طاقت من ... یک کبریت بکشم ، تمام می شود ... " عباس معروفی"


پی انتظار نوشت:چقَـــدر دلــَـــــم می خواهد نامه بنویسم ...کاغذ و پاکت هم هست ...و یک عالمه حرف ...کاش ... کسی ... جایی ...منتظرم بود ...


++بغض های سنگین اینروزها و شبهایم.... این دلتنگی غریبم.... و آخرش هق هق گریه های بی امانم را تو مدیونی...تو... تو ای لعنتی دوست داشتنی ِ من



تاریخ : شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391 | 12:33 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (29)
   1    2    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند