X
تبلیغات
رایتل


تو نبودے اشک واره ے گونہ هایم را بہ کدام صحن و سرا متبرک می کردم؟

تو نبودے رمق پاهایم را بر سنگفرش هاے کدامین خانہ ارزانی می کردم؟

تو نبودے دل بہ قربِ کدامین سقاخانہ ے آشنا می سپردم؟

فداے رقص بیرق سبزت بر کرانہ ے آسمان

کرامتت نبود،بخیل می شدند بذرهاے سرخ ِ روئیدنم..

تو نبودے،درد و تنهایی و خستگی و آوارگی و بی خانمانی می کشت مرا..

دو قطره اشک سُر می خورد و می ریزد..گره اے،پنجره اے،صحن و سرایی..

کسی مرا بہ ضامن دلم برساند..بہ انیس نفس هاے غصہ دارم..بہ طبیبم..

پی نوشت دوست:این پست برای دل زندگی که اینروزا دلش بدجور هوای مشهدالرضا رو کرده،ایشالله قسمتت بشه خانم گل



تاریخ : سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1391 | 01:12 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (27)


میشود تو را یک امشبی از حرا گرفت و آهستہ بردت جایی کہ بشود تو را دید

و گذاشتت توے دستِ جبرئیل و منتظر ماند تا بخوانی قصہ ے آغاز را...

میشود امشب تو را با افتخار بہ همہ ے عالم نشان داد

کہ این است آن پیامبرے کہ هم خودش و هم امت اش برنده ے روز محشرند...

میشود امشب تو را گذاشت یک گوشہ ے هستی و رفت خیلی دور!

آنقدر دور کہ بشود انتهاے وسعت ات را دید..اما هرچقدر هم دور،تو بی انتهایی ایها الرسول..

فقط میشود امشب بہ تو و اهل خانه تو پناه آورد..

بہ تو کہ همہ ے آیین و راه ِ رفتن ِ منی..


پی دل نوشت:اصلاً حجم کوچک تصورات ما چہ می فهمد رحمة للعالمین بودنت را..؟قحطی پیالہ ے وجودم،ارزانی ِ آستانت..و تصدّق،اے همہ ے عشق...


پی سفارش نوشت:امشب شب خیلی عزیزیه...شاید شب قدر که میگن امشب باشه...اصلا امشب مادر شبهای قدر ساله...من سفارش به نماز و غسل و دعا و ... نمی کنم...فقط تا می تونین امشب و فردا رو صلوات بفرستین...هر چقدر که می تونین...نیاز نیست که مثلا هزاران هزار دور تسبیح...نه...صدو یه تا هم شد گره گشاست...به هر نیتی هم میشه...سلامتی و ظهور آقا...شفای مریضا... برای دل مریم هم دعا کنین...منم اگه لایق باشه براتون دعا می کنم...



تاریخ : یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1391 | 03:39 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (15)

 

  

ای حُسن یوسف دکمه ی پیراهن تو

دل می شکوفد گل به گل از دامن تو

جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست

گلگشت من دیدار سرو و سوسن تو

آغاز فروردین چشمت ، مشهد من

شیراز من ، اردیبهشت دامن تو

هر اصفهانِ ابرویت نصف جهانم

خرمای خوزستانِ من خندیدن تو

من جز برای تو ، نمی خواهم خودم را

ای از همه من های من بهتر ، منِ تو

هرچیز و هر کس رو به سویی در نمازند  

حیران و سرگردان چشمت تا ابد باد

منظومه ی دل بر مدار روشنِ تو...  

قیصر امین پور



تاریخ : پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1391 | 11:32 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (23)


با یک شکلات شروع شد
من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم... اونم بچه بود
سرمو بالا کردم... سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه
خندیدم
گفت دوستیم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستی که تا نداره گفت تا مرگ
خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ
باز هم با هم دوستیم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم
خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار
اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تـــــــــــــــــــــا اون دنیا
اما من اصلا براش تا نمیزارم
نگام کرد... نگاش کردم باور نمیکرد
می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه
دوستی بدون تا رو نمیفهمید !! 


گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بذاریم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار یک شکلات میذاشت تو دستم منم یک شکلات میذاشتم تو دستش
باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست
من تندی شکلاتامو باز میکردم میذاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم
میگفت شکمو
تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میگذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ
میگفتم بخورش
میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه

صندوقچش پر از شکلات شده بود

هیچکدومشو نمی خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟
میگفت مواظبشون هستم
میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میذااشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه نه "تا" نه دوستی که تا نداره !! 

یک سال... دو سال... چهارسال... هفت سال... ده سال...
بیست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه
می خواد بره... بره اون دور دورا
میگه میرم اما زود برمیگردم
من که میدونم اون بر نمیگرده
یادش رفت به من شکلات بده
من که یادم نرفته شکلاتشو دادم
تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش
یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت
یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خندیدم
میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا ندارهمثل همیشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هیچ کدوم رو نخورده
حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟


پی نوشت:یعنی وقتی این متنو توو یه وب قدیمی خووندم و بعد هم این آهنگشو گوش دادم اونقدر خوشم اومد که گفتم بذارم شما هم گوش بدین...یاد کودکیام افتادم...شکلات...ای داد...وای از اون روزا...یادش بخیر
یعنی برام خاطراتی تداعی شد که هیچوقت از ذهنم بیرون نمیره...هیچوقت_ هیچوقت...

اما دوستیِ ما تا داشتــ...



تاریخ : شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1391 | 01:07 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (19)


دلتنــــــگی


خیـابـان شـــــلوغـی اســــت


کــه تـو در میــانــــه‌اش ایـــــستاده بـاشی


ببیـــــــــنی مــــی‌آیَـــندـ


ببیـــــــــنی مـــــــی‌رَوندـ


و تـــو همچـــنــانــــــــ


ایستــاده باشــــیـ ـ ـ ـ


استاده باشی

ایستاده باشی

ایستاده باشی

استاده باشی



تاریخ : چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1391 | 11:13 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (23)
   1    2    3    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند