X
تبلیغات
رایتل


توی این دوره زمونۀ تکنولوژی و ارتباطات و ماهواره و اینترنت ووو (بازم بگم؟) شاید کمتر کسی به رادیو گوش بده من اما جز اون دسته آدمای عهد قجر (شایدم حجر) هستم که عاشق رادیوام... پیچ رادیو گوشی همراهم رو کمی که بچرخوونم میرسم به رادیو جوان ساعت صفر عاشقی... برنامه اینجا شب نیست و صدای پرانرژی سجاد شهرابی و حسن اسماعیل پور... یه برنامۀ فوق العاده زیبا که باعث میشه حتی یه لحظه حاضر نشی برای خوردن آب هندزفری رو از گوشت درآری و بری آب بخوری (آره میدونم میتونم با همون گوشی و هندزفری به گوش برم توی آشپزخونه اما مامان شدیداً با هنزفری مخالفه و وقتی مچمو بگیره کسی نمی تونه عصبانیتش رو فروکش کنه) داشتم میگفتم دیشب هم ازون شبایی بود که منو نشوند پای برنامه... وای که چقدر محشر بود... آخرش به آرزوم رسیدم و صدای زیبای "حامدعسگری" عزیز رو هم شنیدم. چقدر آروم و باطمانینه حرف میزد... البته تماس تلفنی بود... حرفاشو با این رباعی که اسم شاعرشو فراموش کرده بود شروع کرد:


ما وارث یک پیرهن سوخته ایم

خاکستری از یک چمن سوخته ا یم

این تهمت زندگیست بر ما زده اند

ما آش نخورده دهن سوخته ایم


و بعد مجری های گرام ازش پرسیدن که آیا کتاب تازه ای در دست چاپ داره یا خیر که گفت: بله و تازه به انتشاراتی سپرده و قراره بعد از ماه رمضان به دنیا بیاد (کتابشو گفتا) برا همین ازش خواستن یه شعر از کتابشو برامون بخوونه

که ایشونم با صدای قشنگ و مهربونش با پیش زمینۀ آهنگی زیبا این غزلش رو که شاید هنوز هیچکسی از وجودش خبر نداره رو خووند:

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست

هفت قرنی است در این مصر فراوانی نیست

به زلیخا بنویسید نیاید بازار

این سفر یوسف این قافله کنعانی نیست

حال این ماهی افتاده به این برکۀ خشک

حال حبسیه نویسی است که زندانی نیست

چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش

بشنوید از من بی چشم که کرمانی نیست

با لبی تشنه و... بی بسمل و ... چاقویی کُند

ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست

عشق رازیست به اندازه آغـــوش خـــــدا

عشق آنگونه که میدانم و میدانی نیست


چقدر زیبا بود و دلنشین... اینطور نیست؟؟؟



برچسب‌ها: حامد عسگری
تاریخ : پنج‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1392 | 11:38 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (22)
[تصویر:  sig2CR_535.jpg]

دلـــم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز

برای دلـــم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلـــم را تماشا نکرد

دلـــم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلــم ماند بی مشتری

ومن تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید، دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم...

پی نوشت خدا: پروردگارا! تو تکراری ترین حضور روزگار منی!... و من عجیب به آغوش تو از آن سوی فاصله ها خو گرفته ام



تاریخ : دوشنبه 24 تیر‌ماه سال 1392 | 11:26 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (21)


خدایا بار دیگر ماه رحمت خود را نازل کردی بر بنده ات

بر بندۀ حقیرت باز تشنگی...

              باز گرسنگی...

                    باز عطش...

باز حرص و ولع...

          باز انتظار...

باز اذان...

      باز سحر...

باز...

خدای محبوبم بسیار تشنه ام اما...

  نه تشنۀ آبی که بنوشم بلکه تشنۀ آب زلال شناخت وجود لایتنهای توام که در سراسر وجودم جاری گردد و روحم را جلا بخشد

بسیار گرسنه ام اما...

  نه آنکه غذای دنیوی را انباشته کنم در وجودم؛بلکه میخوام سیر گردم  با عبادت به درگاه تو و عنایت ابدی تو. 

بسیار منتظرم اما...

  نه منتظر آمدن غروب و صدای خوش طنین اذان مغرب و افطار؛بلکه منتظر کرامت حضرت دوست و ظهور منجی

اذان و سحر را میخوام برای قربت به تو، 

پس نظر کن به من ای یکتای جهان

و ببخش مرا که فقط یک بندۀ حقیر و نیازمند رحمت توام


پی نوشت تشکر: از همه تون متشکرم که روزای سفر رو به کامم شیرین کردین با کامنتای قشنگتون

پی نوشت تبریک:ماه میهمانی خدا رو به همه تون تبریک میگم و التماس دعای فراوون دارم

پی نوشت دلتنگی: دلم برای یکی که بعداً یه پُست قشنگ رو بهش اختصاص خواهم داد تنگ شدهـ... فعلا بذار تو چرکنویس بمونه تا کامل بشه

صیام القلب



تاریخ : چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1392 | 11:58 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (19)

عاشق میخواست به سفر برود ،

روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست ،

هی هفته ها را تا میکرد و توی چمدان می گذاشت ؛

هی ماه ها را مرتب میکرد و روی هم میچید و  

هی سال ها را جمع میکرد و به چمدانش اضافه میکرد.

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته چمدانش جا داده بود و سال ها بود که  خدا تماشایش میکرد و لبخند میزد و چیزی نمی گفت

اما سرانجام روزی خدا به او گفت : عزیز... عاشق ، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود ؟ چمدانت زیادی سنگین است ، با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی ؟

عاشق گفت : خدایا ! عشق ، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها ، زیرا هر قدر که عاشقی کنم باز هم کم است.

خدا گفت : اما عاشقی سبکی است. عاشقی سفر ثانیه است نه درنگ قرن ها و سال ها ؛ بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر ، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم ، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است ، به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است. 

خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. “هیچ چیز” توشه توست و “هیچ کس” معشوق تو ، در سفری که نامش عشق است 

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد ، 

عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت جز چند ثانیه که خدا به او داده بود و عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت جز خدا که همیشه با او بود


پی نوشت دل: تمام خستگی هایت را یکجا میخرم تو فقط قول بده صدای خنده هایت را به کسی نفروشی

پی نوشت سفر: با این متن گرفتین من الان سفرم؟ یعنی این پُست رو همین دیشبی همین ساعت نوشتم اما گذاشتم رو تایمر که امشب وقتی من خونۀ هلینا نانازمُ داریم با هم سر هیچ و پوچ توی سروکلۀ هم میزنیم آپ بشهـ



برچسب‌ها: عاشقی
تاریخ : شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 | 11:31 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (12)


آقای خوبی های جهان!

تو صاحب همۀ بودن مایی و من حتی برای دست به سینه شدن برای تو توانی ندارمـ...!

هر روز میچرخم در هزار حلقۀ اجتماعی که سر فصل همه شان +تو میشود!

و تو... جایی در حلقۀ روزانۀ من نداری!!!

تو هستی اما چشمان ناتوانم من نیست که ببینمت!

کجای زندگی ام با توست؟ کجایش ار ترس چشمان داغدارت دق کرده ام؟!

کجا از دوری ات به نزدیکترین صحرای خالی از سکنه گریخته ام؟

کجا به خاطر دلت، بخاطر آن قلبی که گفته اند درد میگیرد بخاطر دردِ منـ...

کجا بخاطر تپش های قلبت از گناه استاده ام؟

دلم خوش است به اینکه غروب جمعه ها دلتنگتان میشوم آقا!

همینکه دلتنگیتان به دلم میزند گاهی...

دو شاخه نرگس میشوم برایتان مستِ مست

می پیچم در هوای دلتنگی خیالتان و همچون ذره ای کنعانی در حجم یوسفانۀ حضورتان گم میشوم!

قبول مهربانترینم... قبول که جمکران قبلۀ دلهای عاشق است!

اما... زبان لال میشود وقتی میخواهم که خیلی وقت است که دیگر دلی برایتان تنگ نمیشود! 

لکنت میگیرم وقتی میگویم که غریبیِتان سر به فلک زده است...

الکن است زبانم از وصف خوبی هایتان... ای آنکه خوبیهای خوبان را یکجا داری!

غریب مث مولایمان علی... هستید اما چشمانِ کم سویِ ما لایق دیدارتان نیست!!!

خواستم که بگویمتان اما حواسمان به سیاهی شال عزایتان هست هنوز

دردِ دلت هرچقدر داغ و هُرم نفسهایتان هر چقدر تبدار

هوای نفس های ما زمینی ها سرد است و سنگین...

و من همیشه میگویم چه تحملی داری آقا!

بس است آقا... اصلاً بیا و روزها بیرون نیا آقا! روزهایمان را نبینی بهتر است

این زندگی سراسر نکبتمان را نبینی بهتر است!

بس است جان مادرت.. کمتر بایست روبه روی کعبه!

کمتر پردۀ خانه اش را بگیر و گریه کن

به فکر این دلِ بی فکر من هم باش آقا.. بخدا من بدترین هم دل دارم

بس ایت آقا زاده بس است دمی به کرشمه بخند

بخند ای همۀ زندگانی ام بفدای گوشه ای از لبخندت

تو هر روز مصیبت دیدۀ کوچه و بازار مایی... همین من و ما برایت مصیبتیم... بخند مولا

زمین شکوفه کم دارد... بخند ای جوانی ام بفدای آن خال هاشمی ات!!!

بخند که حالا حالاها مانده که من بشوم ما... ما بشویم یار... یار بشود طوفان... کعبه شود آغاز طوفان!!!

هنوز مانده تا آنروز... زبانم لال که اینگونه میگویم

حیف که مادرت میخواهد بخندیم... حیف که امشب شب نزول اجلال شماست... حیف

وگرنه آنقدر از غم و قساوت قلب خودم گریه میکردم که جان از تن ...

+ اصلاً قلم برای غریبی ات جوهر کم می آورد... میمیرد


پ.ن دل: دلم به مستحبی خوش است که جوابش واجب است~~> السلام علیک یا اباصالح المهدی

تاریخ : جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392 | 12:00 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (14)
   1    2    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند