X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی


من نیمۀ گمشده ام رو پیدا کردم: این شما و اینم نیمۀ گمشدۀ من~~> زولبیا بامیه


یکی از دغدغه های بچگیم این بود که وقتی میرفتم دستشویی نمیدونستم کدوم طرفی باید بشینم


مزدور چیست (کیست)؟! نوعی موز که در مناطق دور یافت میشود


سطح معلومات فنیِ من تا یه حدیه که وقتی یه چیزی خراب میشه فکر میکنم از وال نداشتمش


خوب شد انقلاب شد خواننده ها رفتن، شما یه درصد احتمال بده تیتراژ ماه عسل رو بدن شهرام شب پره بخوونه

اویول ایوله... ماه رمضون خوش هیکله... مهمون واسه افطار پشت دره


بعضیا تو پروفایلشون نوشتن:

من متولد آبانم

متولد تیرم

متولد دی ام

برادرِمن، خواهرِ من افتخاره مگه؟ متولد هر ماهی هستی مهربون باش

مث متولد اسفند


اون بچه مردمی که پدر،مادراتون هی ازشون تعریف میکنن و سرکوفتش رو بهتون میزنن؛منمآ

حلال کنین


میگن مستحبه اذان که تموم شد افطار کنین... ما وقتی اذون تموم میشه سفره رو جمع می کنیم


پشه نشسته رو میز کامپیوترم... اومدم بزنمش فرار کرد.حالا قیافۀ منو یادش مونده شب بیچارم می کنه


بچه که بودیم اگه روزه نمی گرفتیم مامانمون از زولبیا بامیه افطار محروممون میکرد

یه همچین آدمایی بودیم ما که از همون بچگی تحریم رو تجربه کردیم


امیدوارم اونقدر فرهنگ سازی بشه که تا آدامس رو از جیبت درمیاری همه زود نگن یکی هم به ما بده


مشروبات چیست؟... به اولین روباتی که رفت مشهد مشروبات گویند


یکی از فانتزیام اینه که وقتی بهم خوراکی تعارف میکنن خیلی با کلاس بگم:"مرسی الان میل ندارم" لامصب سوای باکلاسی جمله اما نمیدونم چرا همیشه و همه جا میل دارم


راستش امروز یه فیلمی دیدم خیلی ناراحت شدم که مهران رجبی توش بازی نمیکرد واللا خیلی نگرانشم


خانه چیست؟خانه و بقیۀ لوازم در آن زایده هایی هستن که اطراف کامپیوتر را فراگرفته اند


آخه رو چه اصولی بعضیا می خندن رو لپاشون دو تا حفره ایجاد میشه؟!... چرا ما می خندیم پرانتز میشه؟!!!


ملت میرن آتلیه عکس میگیرن نیم کیلو فتوشاپ رو صورتشون خالی میکنن بعد وقتی میری از نزدیک می بینیشون قصر رویاهات تبدیل میشه به همکف 60 متری


عکس یه سوسک گذاشتم بک گراند لپ تابم... الآن سه روزه مامانم از جلوی در اتاقمم رد نمیشه

بابام رفته آجیل خریده نیم کیلو هم پسته جدا واسه خودش و مامانم گرفته برای منم کشمش گرفته که میدونم سرراهی ام


داشتم رپ گوش میدادم! بابام میگه این کیه؟ میگم هیچکی

یه دونه میزنه پس کله ام میگه به پدرت جواب سربالا نده بی تربیت احمق


دقت کردین یه گردو میخوری اندازه سه تا مغز گردو لا دندونت گیر میکنه؟


پی نوشت اول: ولادت دومین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت بر همۀ دوستداران حضرتش مبارک

پی نوشت دوم:لحظه لحظۀ زندگیتون سرشار از عشق و شادی

پی نوشت سوم:بدجور دلم برای فریناز خانومِ بلاگستان تنگیده... نمیدونم دقیقاً الان کجاس؟؟؟! اما هر جا هست امیدوارم گل لبخند رو لباش شکوفا باشه و نماز و روزه و زیارت دلش هم قبول باشه

+ بلاگفایی های عزیز (بخصوص شما برادرم جناب هاتف گرامی از بس کامنت گذاشتم و خطا داد من دیگه رووم نمیشه حتی بیام وبلاگتونـ... میشه از کوچه بلاگفا کوچ کنین و بیاین بلاگ اسکای؟؟؟)

++ نکته عکس رو گرفتین؟



برچسب‌ها: طنز
تاریخ : دوشنبه 31 تیر‌ماه سال 1392 | 12:21 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (20)


توی این دوره زمونۀ تکنولوژی و ارتباطات و ماهواره و اینترنت ووو (بازم بگم؟) شاید کمتر کسی به رادیو گوش بده من اما جز اون دسته آدمای عهد قجر (شایدم حجر) هستم که عاشق رادیوام... پیچ رادیو گوشی همراهم رو کمی که بچرخوونم میرسم به رادیو جوان ساعت صفر عاشقی... برنامه اینجا شب نیست و صدای پرانرژی سجاد شهرابی و حسن اسماعیل پور... یه برنامۀ فوق العاده زیبا که باعث میشه حتی یه لحظه حاضر نشی برای خوردن آب هندزفری رو از گوشت درآری و بری آب بخوری (آره میدونم میتونم با همون گوشی و هندزفری به گوش برم توی آشپزخونه اما مامان شدیداً با هنزفری مخالفه و وقتی مچمو بگیره کسی نمی تونه عصبانیتش رو فروکش کنه) داشتم میگفتم دیشب هم ازون شبایی بود که منو نشوند پای برنامه... وای که چقدر محشر بود... آخرش به آرزوم رسیدم و صدای زیبای "حامدعسگری" عزیز رو هم شنیدم. چقدر آروم و باطمانینه حرف میزد... البته تماس تلفنی بود... حرفاشو با این رباعی که اسم شاعرشو فراموش کرده بود شروع کرد:


ما وارث یک پیرهن سوخته ایم

خاکستری از یک چمن سوخته ا یم

این تهمت زندگیست بر ما زده اند

ما آش نخورده دهن سوخته ایم


و بعد مجری های گرام ازش پرسیدن که آیا کتاب تازه ای در دست چاپ داره یا خیر که گفت: بله و تازه به انتشاراتی سپرده و قراره بعد از ماه رمضان به دنیا بیاد (کتابشو گفتا) برا همین ازش خواستن یه شعر از کتابشو برامون بخوونه

که ایشونم با صدای قشنگ و مهربونش با پیش زمینۀ آهنگی زیبا این غزلش رو که شاید هنوز هیچکسی از وجودش خبر نداره رو خووند:

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست

هفت قرنی است در این مصر فراوانی نیست

به زلیخا بنویسید نیاید بازار

این سفر یوسف این قافله کنعانی نیست

حال این ماهی افتاده به این برکۀ خشک

حال حبسیه نویسی است که زندانی نیست

چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش

بشنوید از من بی چشم که کرمانی نیست

با لبی تشنه و... بی بسمل و ... چاقویی کُند

ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست

عشق رازیست به اندازه آغـــوش خـــــدا

عشق آنگونه که میدانم و میدانی نیست


چقدر زیبا بود و دلنشین... اینطور نیست؟؟؟



برچسب‌ها: حامد عسگری
تاریخ : پنج‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1392 | 11:38 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (22)
[تصویر:  sig2CR_535.jpg]

دلـــم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز

برای دلـــم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلـــم را تماشا نکرد

دلـــم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلــم ماند بی مشتری

ومن تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید، دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم...

پی نوشت خدا: پروردگارا! تو تکراری ترین حضور روزگار منی!... و من عجیب به آغوش تو از آن سوی فاصله ها خو گرفته ام



تاریخ : دوشنبه 24 تیر‌ماه سال 1392 | 11:26 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (21)


خدایا بار دیگر ماه رحمت خود را نازل کردی بر بنده ات

بر بندۀ حقیرت باز تشنگی...

              باز گرسنگی...

                    باز عطش...

باز حرص و ولع...

          باز انتظار...

باز اذان...

      باز سحر...

باز...

خدای محبوبم بسیار تشنه ام اما...

  نه تشنۀ آبی که بنوشم بلکه تشنۀ آب زلال شناخت وجود لایتنهای توام که در سراسر وجودم جاری گردد و روحم را جلا بخشد

بسیار گرسنه ام اما...

  نه آنکه غذای دنیوی را انباشته کنم در وجودم؛بلکه میخوام سیر گردم  با عبادت به درگاه تو و عنایت ابدی تو. 

بسیار منتظرم اما...

  نه منتظر آمدن غروب و صدای خوش طنین اذان مغرب و افطار؛بلکه منتظر کرامت حضرت دوست و ظهور منجی

اذان و سحر را میخوام برای قربت به تو، 

پس نظر کن به من ای یکتای جهان

و ببخش مرا که فقط یک بندۀ حقیر و نیازمند رحمت توام


پی نوشت تشکر: از همه تون متشکرم که روزای سفر رو به کامم شیرین کردین با کامنتای قشنگتون

پی نوشت تبریک:ماه میهمانی خدا رو به همه تون تبریک میگم و التماس دعای فراوون دارم

پی نوشت دلتنگی: دلم برای یکی که بعداً یه پُست قشنگ رو بهش اختصاص خواهم داد تنگ شدهـ... فعلا بذار تو چرکنویس بمونه تا کامل بشه

صیام القلب



تاریخ : چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1392 | 11:58 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (19)

عاشق میخواست به سفر برود ،

روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست ،

هی هفته ها را تا میکرد و توی چمدان می گذاشت ؛

هی ماه ها را مرتب میکرد و روی هم میچید و  

هی سال ها را جمع میکرد و به چمدانش اضافه میکرد.

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته چمدانش جا داده بود و سال ها بود که  خدا تماشایش میکرد و لبخند میزد و چیزی نمی گفت

اما سرانجام روزی خدا به او گفت : عزیز... عاشق ، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود ؟ چمدانت زیادی سنگین است ، با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی ؟

عاشق گفت : خدایا ! عشق ، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها ، زیرا هر قدر که عاشقی کنم باز هم کم است.

خدا گفت : اما عاشقی سبکی است. عاشقی سفر ثانیه است نه درنگ قرن ها و سال ها ؛ بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر ، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم ، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است ، به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است. 

خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. “هیچ چیز” توشه توست و “هیچ کس” معشوق تو ، در سفری که نامش عشق است 

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد ، 

عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت جز چند ثانیه که خدا به او داده بود و عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت جز خدا که همیشه با او بود


پی نوشت دل: تمام خستگی هایت را یکجا میخرم تو فقط قول بده صدای خنده هایت را به کسی نفروشی

پی نوشت سفر: با این متن گرفتین من الان سفرم؟ یعنی این پُست رو همین دیشبی همین ساعت نوشتم اما گذاشتم رو تایمر که امشب وقتی من خونۀ هلینا نانازمُ داریم با هم سر هیچ و پوچ توی سروکلۀ هم میزنیم آپ بشهـ



برچسب‌ها: عاشقی
تاریخ : شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 | 11:31 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (12)
   1    2    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند