X
تبلیغات
رایتل

خب چیکار می تونستم بکنم؟... آخه هی بهونه می گرفت... هی پا می کوبید... هی خودش رو می زد به درُ دیوار

هی گریه می کرد... بغض میکرد... گریه میکرد... بغض میکرد...

هی من سکوت کردم... هی اون غُر زد...

هی من خودم رو زدم به اون راه... هی اون گوشۀ لباسم رو می کشید...

هی من لب گزیدم... هی اون جیغ کشید...

هی من...

اما نشد... بخدا راست میگم نشد...

خب دست خودم نبود... نه یعنی بود اما ...خُب آخه منم آدمم... طاقتم تموم شد...

هر کسی تا یه حدی ظرفیت داره...

خب جیغ آخرش باعث شد دستشو بگیرم و بذارم جلوی خودمو تا میخوره کتکش بزنم...

هر کتکی که میخورد دلِ من آتیش میگرفت...

هر کتکی که میخورد انگار اون آروم میشد و من بیقرار...

هر کتکی که میزدمش انگار اون لبخند میومد رو لبش آروم آروم و من بغض میکردم آروم آروم...

هر دستی که میومد روی تن نحیفش انگار اون پرواز میکرد و من گریه...

حالا نوبت من بود بیقرار بشم و بغضم بشه هق هقِ گریه های پشیمونی...

لپای سفیدش قرمز شده بود... و با مظلومیت نگام میکرد و من اونقدر پشیمون شده بودم که به خودکشی فکر میکردم...

دست بُردم و خواستم بغلش کنم... هر چی بیشتر فکر میکردم می دیدم طفلک حق داشت که ناراحت بشه

که بغض کنه... که پا بکوبه... که بیقراری کنه... که... آخ دلمـ... آخ...

آخه بهش توهین شده بود... ولی چون کسی رو پیدا نمی کرد اعتراض کنه... سرِ من غُر میزد...

آره هر چی بیشتر فک میکنم می بینم حق با اون بود و من باید خودداری میکردم اما حیف...

حیف که پشیمونی سودی نداره و جای جای بدنش کبود شده و به قول خودش روحش بیشتر آسیب دیده تا جسمش...

من رو ببخش "کودک درونم" که تو رو زدم... چاره ای نداشتم اما الان پشیمونم... :((


+ این غمناک ترین پُستی بود که از سه سال پیش تا کنون نوشته ام!!!!!!!!!!



تاریخ : دوشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1393 | 05:30 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر

اگه عاشق یه نفری واسه خوشگلیش؛این عشق نیس... هوسه

اگه عاشق یه نفری واسه پُر انرژی بودنش؛اینم عشق نیس... حس تحسینه

اگه عاشق یه نفری که همیشه کمکت می کنه بازم این عشق نیس... بلکه حس تشکره

ولی... ولی... ولی

وقتی عاشق یه نفری و نمی دونی واسه چی؟؟؟ هر چی هم دنبال دلیل و مدرک می گردی... اما هیچی گیرت نمیاد

اینه... خودشه... به همین میگن حس زیبا و بکر عشـــــــــــق!!!

مبارکت باشه نگین عزیزم این عشق... این دو نفره شدن...

خوشبختیت آرزوی قلبیِ منه :)




تاریخ : شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1393 | 03:09 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر


ستارۀ نگاهت که چیدن ندارد!

وقتی هیچ داسی در دستانِ من نیست

حتی اگر ماه داس شود در دستانم

تو را...

نگاهت را...

نخواهم چید!

تو تُردی...

جوانه ای...

تو را فقط باید در مزرعۀ دل نگاه داشت!



تاریخ : چهارشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1392 | 11:27 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (35)

تو "عین" عشقی

و حتی آن "شین" دومش وقتی لشگر مژگانت شورش به پا میکنند

و شاید هم...

آن "قاف" آخرش وقتی قامتت در دلم قیامتی به پا می کند.


پینوشت دل: به پیشنهاد برادر کهشانی ام (مهرداد عزیز) قرار بر این شده تا من روی کوتاه نوشته هایم کمی کار کنم، علی الحساب نتیجۀ این تفکر شد این مشق شبی که همین دیشب خط خطی اش کردمـ... امیدوارم خوشتون بیاد

از این به بعد این کوتاه نوشتا با همین اسمـِ عنوان بروز میشهـ...

+ این پُست با تموم سادگیش،کم و کاستش،صداقت و تنهاییش تقدیم میشه به ایشون



برچسب‌ها: عـ ـشـ ـق
تاریخ : شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1392 | 12:04 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (17)


گاهی وقتا به شدت دلتنگ و بدحوصله میشمـ... گاهی از آدمای اطرافمـ (با دلیل یا بی دلیل) ناراحت و گله مند میشمـ... گاهی دلمـ میخواد برم یه گوشۀ دنج و آروم بشینم و توی خودم باشمـ... هی با خودم حرف بزنمـ... هی با خودم دردُدل کنمـ... گاهی گریه کنم... از همون آدمایی که گفتمـ ازشون ناراحتم با خودم حرف بزنمـ... از رفتاراشون... از حرفاشون... از اینکه مثلاً چرا به یکی به شدت توجه می کنن و اما نسبت به یکی دیگه بی توجه ان... چرا برای حضور یکی اینقدر ارزش و اهمیت قائلن و برای حضور یکی دیگه هیچ اهمیتی قائل نیستن... چرا باید مثلا من اگه هزار سال اینجا نباشمـ کسی نیست بپرسه چرا نیست؟؟؟... (البته بی انصاف نیستم لطف بعضی از دوستام بارها شامل حالم شده)... ولی اگه یکی به هر دلیلی یه روز دیر بیاد یا نباشه همه هزاربار از نبودنش می پرسن... دارم فکر میکنم فرق من با اون چیه؟... میگن گاهی با یه قطرۀ ناقابل لیوانی لبریز میشه... گاهی یا یه کلمه یه قلبی اروم میشه... گاهی با یه کلمه یه دل نابود میشه... گاهی با یه لحظه بی مهری یه دل میشکنه... گاهی با یه نگاه آدم زیر و رو میشه... همیشه "یک" هایی هستن که یا آدمو نابود میکنن یا از نو میسازن

کاش مراقب این "یک" هامون باشیم...هرچند ناچیز و نامعلوم باشن

که وقتی یکی از این دنیا رفت... حسرت حرفا و "دوستت دارم" هایی که باید بهش میگفتیم اما نگفتیم رو نخوریم


پی نوشت مری بامرامـ:خدایا مرهمی میخوام از جنس خودت؛نزدیک، بی خطر، بی منت، بخشندهـ..

+ دنبال مخاطب خاص این پُست نباشین حرفای دلمـ بود و ... بس



برچسب‌ها: مراقبت ، دل ، یک
تاریخ : سه‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1392 | 11:37 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (17)
   1    2    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند