X
تبلیغات
رایتل

نگاهم کرد به مهربانی و گفت:تو دیگه بزرگ شدی مریمی! باید قوی باشی و محکمـ... باشه؟؟؟

بغض مانده در گلو را قورت دادم و گفتم:ب ا ش ه...

...

ماشین که همسفر جاده شد من به یاد قولی که به مامان داده بودم بغضم را قورت دادم و کیسۀ حاوی آجیل و تخمه را بیرون کشیدم و مغز میکردم و به همسر عزیزم تعارف میکردم...

گاهی بر میگشت و خندان و مهربان نگاه میکرد و گاهی در میانۀ عاشقانه نگاه کردنهایش دستم را که به سویش دراز میکردم تا خوراکی یا لیوان چایی را بگیرد سرش را خم میکرد و می بوسید و میدانستم که آینده زندگی با یک دختر یکدانه و کمی تا قسمتی لوس را توی ذهن بزرگوارش ترسیم میکند...

میدانستم اذیت خواهم شد اما نه تا این حد!!!!!!!!!!!!

میدانستم نمیتوانم با غم داغ غربت کنار بیایم اما نه تا این حد!!!!!!!!!!!!

میدانستم زندگی دور از عزیزانِ جانت سخت خواهد بود اما نه تا این حد!!!!!!!!!

باید صبوری میکردم اما مگــــــر میشد؟!

باید به قولم وفا میکردم اما مگر میشد؟!

سخت بود... باور کنید سخت بود و جانفرسا!

من نمی توانستم؛ نه من آدمش نبودم... من آدم غربت و دوری و غریبی نبودم!

دلمـ را دو نیمه کرده بودم و نیمش را اینجا خانۀ پدری ام جا گذاشته بودم، و نیمی دیگر در میانۀ دستان شهرام عزیزم!

اما باید بزرگ میشدم باید روی پای خودم می ایستادمـ... باید مریم دیگری میشدم!!!

باید تمام قلبم را در دستان مهربانش می گذاشتمـــ....

میدانستم از گریه های شبانۀ من... از الکی بهانه گرفتن هایم... از اخم های بی دلیلیم... از... از... از... خسته خواهد شد اما دم بر نمی آورد...

هر شب درست مث کودکی که از مادرش دور مانده و بی هیچ منطقی بهانه اش را میگیرد شروع می کردم به گریه و گاهی آرام و گاهی به هق هق...

و مهربانی های بی حد همسر عزیزم... صبوری هایش... قلب مهربانش همراه لحظه به لحظه دلتنگی ها و بیقراری های من بوده و هست...

درست مث کودکی بازیگوش و لوس سر بر شانۀ سترگ و مردانه اش میگذارم و او با صدای زیبایش برایم لالایی میخواندو من از اینهمه مهربانی و صبرش خجل و شرمگینم...

در برابر همه کج خلقی ها... بیقراری ها... حتی بی غذا ماندنش... صبوری میکند و من بازهم شرمگینم!

میدانستم سخت است و طاقتفرسا اما نه تا این حد!!!

حالا کمی آرامتر و صبورتر و به قول آقای همسری بزرگ تر شده ام!!!

حالا کم کم تمام قلبم را به نام خودش زده ام!

حالا کمتــــــر بهــــــــــانۀ خانۀ پدری را میگیرم...

دارم آرام آرام توی خانۀ خودم قد میکشم!!!!! بزرگ میشوم و به قول بابا "خانم خانۀ خودم" میشوم...

و چقدر سخت بود این بزرگ شدن و قد کشیدن!


پی نوشت دلتنگی: راستش نمیدونم چجوری به اینجا رسیدم... اگه لطف خدا نبود؛ اگه مهربانی های شهرام عزیزم نبود؛ اگه صبوری نمی کرد من به معنای واقع تنها بودم؛ اوایل خیلی زودرنج و حساس شده بودم و هر یه ساعت یه بار به مامان زنگ میزدم و به قولی اونم کلافه شده بود و نگران... اما حالا کم کم پوست انداختم و رسیدم به اینجا که همین دیشب به آقای همسری گفتم دلم برای خانۀ کوچک خودمان تنگ شده" که با نگاه عاقل اندر سفیه ای گفت: واللا پدرم در اومد تا تو اینو بگی... و بعدش خندید... خدا رو شکر که فعلا تونستم به یه درجه از صبر و تحملِ دوری برسم...

از شما دوستای گل و عزیزم میخوام برای دلامون دعا کنین،برای خوشبختی همۀ جوونا!

سپاسگزار مهربانی و بودنتون هستم:)



تاریخ : سه‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1393 | 10:32 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (9) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند