X
تبلیغات
رایتل

اینکه یک روز جمعۀ دلگیر باشد... و تو دلتنگ روزهای بارانی باشی...

اینکه سردردهای وحشی باز هم بعد از هفته ها به سراغت بیاید و تو ... کاسۀ چشمانت مهمان اشک و رگهای خونی باشد...

اینکه بغض های لعنتیِ رسوب شدۀ ته گلویت دمار از روزگارت در بیاورد و تو فقط در بحبوهه بحران سخت نگاه ها لبخند بزنی...

و میدانی آنکه الان بیقرار حضورش هستی... او هم آنطرف فاصله ها با بغض و دلتنگی توی گوشی ات میخواند:مریمم، عجیب دلتنگ چشمانت شده ام... و اینجاست که اشکهایت جاری میشود...

سکوتت اذیتش میکند و او هم منتظر پاسخی از تو نفس عمیق میکشد و وقتی نفس های ممتدت را می شنود می فهمد داری گریه میکنی... 

تماسش را قطع میکند و ... دقایقی بعد دیدن چهره اش توی مآنیتور ایفون چنان مبهوتت میکند که تو بجای زدن شاسی فقط خیره بشوی توی نگاهش... 

و زنگ بعدی که تو را از جا بپراند و تو با خودت میگویی اینهمه فاصله را چگونه فقط در عرض یک ربع طی کرده؟؟؟!!!...

این بیقراریهای الکی و دلتنگی های از سر دوری را با تمام دنیا عوض نمیکنم...


پی نوشت خنده: این روزها که فکر میکنی هوا نسبتا گرم شده و با لباس بهاری میری بیرون نتیجه اش میشه یه سرماخوردگی وحشتناک که روزهای قشنگت رو کسالت بار میکنه. و همراه همسر عزیز که به پزشک مراجعه میکنی و پزشک گرام نیز برایت آمپول تجویز میکند و تو منتظر میشوی که با همسر بروی آمپولهاااااااا را تزریق کنی؛ در کمال بهت و ناباوری می بینی که ایشان فرمان ماشینشان را به سوی خانۀ خودشان کج میکند و تو هر چقدر میپرسی پس آمپولها... فقط با شیطنت نگاهت میکند و تو کمی میترسی... به خانۀ آنها که میرسی و مادرش را که صدا میزند و او با لبخند دعوتت میکند توی آتاق خوابشان و بعد از شستن دستهایش، آمپول به دست می بینی اش تازه می فهمی که مادر همسر عزیزت پرستار بوده و تو الان خبردار میشوی... بماند که چقدر از خجالت "لوس شدن" و "آخ و اوخ" و "وای و ووی" و "آروم مامان جان درد داره" سرخ میشوی



تاریخ : شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1392 | 07:55 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (5) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند