X
تبلیغات
رایتل

سفری در پیش داشتم و دلی پُر از غصۀ دوری و کوله باری که خالی از توشه بود!

دو بال میخواستم برای پرواز... سفرم هوایی بود؛ آخر من هوایی شده بودم...باید سبک میشدم و در میقاتی شبانه دل میدادم به ماه و پرواز میکردم به سویش...

به سوی لایزال الهی... به سوی الهی و ربی من لا غیرک... که نه به خدا، به خودم ثابت میکردم که جز خدا کسی نیست که مرا یار باشد، پشت و پناه باشد... 

گشتم و پیدا نکردم بالهایم را... آب از سرچشمه گِل آلود بود و من دلم برای کبوترهای پایین آبادی که تشنه می ماندند بیشتر میسوخت... ماه رقصان در میان آب چشمه نیشخندم میزد؛ که دیدی نشد!...

به غیرت بندگی ام بر خورد که چرا نباید بشود... صدای قهقهۀ خندۀ کلاغهای حسد گوشهای دلم را می خراشید و من مبهوت این آوارگی منتظر پاکیِ چشمه بودم... 

فرشتۀ روی شانۀ راستم گفته بود اگر میخواهی من بالهایم را به تو قرض می دهم تو فقط از اینجا برو... انگار او هم دلش برایم سوخته بود... فرشتۀ روی شانۀ چپم که تند تند مشغول نوشتن بود لحظه ای درنگ کرد و گفت:چشمه... آب چشمه را پاک کن، بالهایت خودشان می آیند... و دوباره شروع کرد به نوشتن...

چقدر دلم میخواست پاک کنم زنگار از دلِ چشمه... باز کردم کتابش را~~> الا بذکر الله تطمئن القلوب...

کبوترهای دلم پر کشیدند و دخترانِ سرِ چشمۀ دلم کِل کشیدند... و پروانه ها نُقل های رنگی پاشیدند...

و زنگار از دل پاک شد... لحظه ای چشمم افتاد به فرشتۀ کتف چپم... دست از نوشتن کشیده بودو به من لبخند میزد

و با اشارۀ چشم حواسم را پرت کرد سمت نوشتن فرشتۀ کتف راستمـ...

حالا چشمۀ دل روشن شده بود و ماه می رقصید... سماع سوختن دل در میانۀ آتش عشق به معبود...

دل که سبک شد و اشک جاری گشت... بالهایم پیدایشان شد... و پرواز کردم به سوی مهربانی اش

من بودم و خدا و دو فنجان دمنوش بابونه و شب بو...

شبی که هرگز فراموش نمیکنم خاطره اش را...

گفتم:خدای مهربانم! دقایقی بود در زندگانی ام که هوس میکردم سرِ سنگینم را که پُر بود از دغدغۀ روزمرگی هایم و هراس روزهای نیامده ام را بر روی شانه های صبورت بگذارم و آرام بگریم؛ در آن لحظه ها شانه های تو کجا بود؟؟؟

خدا گفت:ای عزیزتر از هر چه هست!تو نه تنها در آن لحظه های دلتنگی که در تمام لحظه های بودنت بر من تکیه کرده بودی؛ من آنی تو را از خود دریغ نکردم که تو اینگونه هستی؛ من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد با شوق تمام لحظات نگاهت به کتابم را به نظاره نشسته بودم 

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟؟؟

گفت:ای عزیزتر از هر چه هست! اشک تنها قطره ای است که قبل از فرود عروج میکند؛ اشک هایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا بازهم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه میشود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشتی؟؟؟

خدا گفت:بارها صدایت کردم؛ آرام گفتم از این راه نرو...به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که با ناکجا آباد هم نخواهی رسید 

گفتم: پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟؟؟

گفت:روزی ات دادم تا صدایم کنی؛چیزی نگفتی!... پناهت دادم تا صدایم کنی؛چیزی نگفتی!... بارها گُل برایت فرستادم؛ کلامی بر زبان جاری نکردی!... می خواستم برایم بگویی  وحرف بزنی؛ آخر تو بندۀ من بودی و چاره ای نبود جز نزول درد!که تنها اینگونه شد که تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا از همان اول که صدایت کردم درد از دلم نراندی؟!

گفت: اول بار که گفتی خدا!!! چنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردیگر خدای تو نشوم...تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر! من میدانستم تو بعد از علاج درد بر "خدا" گفتن اصرار نمی کنی؛ وگرنه همان بار اول شفایت میدادم

گفتم: مهربانترین مهربانان، دوستت دارم خدای خوبم

گفت: عزیزتر از هر چه هست! من دوست تر دارمت!!!


پی نوشت : سکوتم را پیچیده ام لای ترمۀ آبیِ خیالم و زبان اشارتِ دل شده مفهوم زندگیِ اینروزهایم...

و نمیدانم چگونه سخن بگویم از این مدت نبودنم که به قانون هیچ دلی برنخورد؛ که ثابت بشود اگر نبوده ام یادتان همیشه با من بود و اگر سکوت کرده ام و اگر بروی درب اتاقک خانۀ کاهگلی ام کلید گذاشته ام از ترس موریانه های حسد بوده و بس...

چقدر این دل بیقرار بود... چقدر این دل تنگ میشد برای دوریتان... چقدر این دل بهانه میگرفت نبودنتان را و هیچ جوره هم پای راه آمدن با من و عقلم را نداشت... که این دوری لازم است... این سکوت بایدش.. که این اشکهای دلتنگی مثل قرص آرامبخش می ماند... خلاصه دل بیقرارتان بود...

حالا آرام و سبک چون پَر میگویم آنقدر بی وزن شده ام که حس می کنم روی ابرها راه میروم...

خوشحالم از اینکه دوباره می بینمتان...


پی نوشت مریم:متن مناجاتی آرام با خدا از من نیست عجیب که در این بحبوحۀ سفر با ناکجا آباد به چشمانم خورد!


پی نوشت نگاهت: "تو" که میدانی چشم هایم محتاجت هستند؛چرا در خیال این همه ستاره گُم می شوی؟!!!



تاریخ : یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1392 | 12:50 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (12) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند