X
تبلیغات
رایتل


آقای خوبی های جهان!

تو صاحب همۀ بودن مایی و من حتی برای دست به سینه شدن برای تو توانی ندارمـ...!

هر روز میچرخم در هزار حلقۀ اجتماعی که سر فصل همه شان +تو میشود!

و تو... جایی در حلقۀ روزانۀ من نداری!!!

تو هستی اما چشمان ناتوانم من نیست که ببینمت!

کجای زندگی ام با توست؟ کجایش ار ترس چشمان داغدارت دق کرده ام؟!

کجا از دوری ات به نزدیکترین صحرای خالی از سکنه گریخته ام؟

کجا به خاطر دلت، بخاطر آن قلبی که گفته اند درد میگیرد بخاطر دردِ منـ...

کجا بخاطر تپش های قلبت از گناه استاده ام؟

دلم خوش است به اینکه غروب جمعه ها دلتنگتان میشوم آقا!

همینکه دلتنگیتان به دلم میزند گاهی...

دو شاخه نرگس میشوم برایتان مستِ مست

می پیچم در هوای دلتنگی خیالتان و همچون ذره ای کنعانی در حجم یوسفانۀ حضورتان گم میشوم!

قبول مهربانترینم... قبول که جمکران قبلۀ دلهای عاشق است!

اما... زبان لال میشود وقتی میخواهم که خیلی وقت است که دیگر دلی برایتان تنگ نمیشود! 

لکنت میگیرم وقتی میگویم که غریبیِتان سر به فلک زده است...

الکن است زبانم از وصف خوبی هایتان... ای آنکه خوبیهای خوبان را یکجا داری!

غریب مث مولایمان علی... هستید اما چشمانِ کم سویِ ما لایق دیدارتان نیست!!!

خواستم که بگویمتان اما حواسمان به سیاهی شال عزایتان هست هنوز

دردِ دلت هرچقدر داغ و هُرم نفسهایتان هر چقدر تبدار

هوای نفس های ما زمینی ها سرد است و سنگین...

و من همیشه میگویم چه تحملی داری آقا!

بس است آقا... اصلاً بیا و روزها بیرون نیا آقا! روزهایمان را نبینی بهتر است

این زندگی سراسر نکبتمان را نبینی بهتر است!

بس است جان مادرت.. کمتر بایست روبه روی کعبه!

کمتر پردۀ خانه اش را بگیر و گریه کن

به فکر این دلِ بی فکر من هم باش آقا.. بخدا من بدترین هم دل دارم

بس ایت آقا زاده بس است دمی به کرشمه بخند

بخند ای همۀ زندگانی ام بفدای گوشه ای از لبخندت

تو هر روز مصیبت دیدۀ کوچه و بازار مایی... همین من و ما برایت مصیبتیم... بخند مولا

زمین شکوفه کم دارد... بخند ای جوانی ام بفدای آن خال هاشمی ات!!!

بخند که حالا حالاها مانده که من بشوم ما... ما بشویم یار... یار بشود طوفان... کعبه شود آغاز طوفان!!!

هنوز مانده تا آنروز... زبانم لال که اینگونه میگویم

حیف که مادرت میخواهد بخندیم... حیف که امشب شب نزول اجلال شماست... حیف

وگرنه آنقدر از غم و قساوت قلب خودم گریه میکردم که جان از تن ...

+ اصلاً قلم برای غریبی ات جوهر کم می آورد... میمیرد


پ.ن دل: دلم به مستحبی خوش است که جوابش واجب است~~> السلام علیک یا اباصالح المهدی

تاریخ : جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392 | 12:00 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (14) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند