X
تبلیغات
رایتل

پاییز بود... سلطان فصل ها...

آری آنروز که من از خانۀ پدری ام برای همیشه خداحافظی کردم پاییز بود...

عصر یک روز نیمه سرد پاییزی... نزدیک به غروب روز جمعه...

آنروز که من می رفتم باران داشت برایم عشقبازی میکرد...

دوست داشتنش را به من نشان داد و گفت:عشق که یکطرفه نمی شود...

آنروز.... پاییز... عصر دلگیر... نزدیک به غروب جمعه... و باران

بابا بغض کرده بود و هی پوست لبهایش را می جوید... مامان آرام گریه میکرد و کمی هم حال ندار شده بود

و حسین برادر کوچکم هق هق در آغوشم گریه را سر داد طوری که همه را به گریه انداخت...

و مریمِ قصه اما... خوددار بود... باید خودداری میکرد... به قول مادرش الان دیگر وقت گریه نبود... الان باید نشان میداد بزرگ شده است... اما...

اما مگر میشد توی آغوش مهربان بابا... سر بر شانه های مردانه و تکیده اش گذاشت و گریه نکرد...

مگر میشود سر در آغوش مادر نهاد و خودداری کرد؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

چشم که گرداندم دیدم همسرمهربانم نیست... بابایش با خنده میان گریه گفت:عاشقه باباجون،طاقت گریه ات رو نداشت رفت پایین!

بابا دلش قرص بود و قرص تر شد... مامان خیالش آسوده بود؛آسوده تر شد!

خیالشان کمی آرام گرفت به قول خودشان دسته گلشان را میگذارند توی یک گلدانی که امن است و مهربان...

اما شاید نمی دانند که گلشان از غریبی می ترسد و به روی خودش نمی آورد...

از آب و هوایی که با ریه های حساسش سازگار نیست...

از آدم هایی که شاید بیشترشان گرگ باشند در قالب انسان و نه اخلاقشان و نه خودشان را ... نمی شناسد

فردای آنروز... مریمِ قصه توی خانۀ خودش بود...

و زندگی اش شروع شده بود...

قصۀ ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید


پی نوشت مریمی:همه چی عالی بود الحمدلله... مشهد ، حرم آقا ، مهربانیِ بی حدش... خوش گذشت؛ سفری متفاوت تر از همۀ سفرهای عمرم... هوای مشهد آنقدر سرد بود که هر لحظه انتظار بارش برف می رفت... از مشهد که برگشتیم برای دید و بازدید دوباره به شهر خودمان آمدیم و همین فردا صبح دوباره بازمی گردیم... و اینبار واقعا زندگی شورع میشود

الهی به امید مهربانی و رحمتت

یا علی



تاریخ : چهارشنبه 23 مهر‌ماه سال 1393 | 03:11 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (5) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند