X
تبلیغات
رایتل

شیش ماه اول سال به سرعت برق و باد گذشت و پاییز اومد...

به همین راحتی!!!

اما چه گذشتنی و چه اومدنی...

با اینکه آدم برونگرایی هستم و تودار بودن تو ذات من جایی نداره اما خب دلم نمیخواد دوستانم رو توی غمهام شریک کنم

شهریور امسال مزخرف ترین و وحشتناک ترین شهریوری بود که تا به الان توی عمرم دیدم

براتون نوشتم که حال داداشم نامساعد بود و بعد از کلی آزمایش و دارو خطر رفع شده بود که...

آخرین روزهای مرداد حالش اونقدر بد میشه که سریعا به بیمارستان قلب تهران منتقل میشه و اونجا تحت مداوا قرار میگیره

اما دارو کاری از پیش نمی بره و مجبوراً قلبش رو عمل باز می کنن... الهی بمیرم :(

روزهای سختی بهمون گذشت...

و از این طرف مامان بخاطر استرس و نگرانی برای داداشم حالش بد میشه و به حالت نیمه بیهوش رسوندیمش بیمارستان،

برای مراسم عروسی من برنامه چیده بودیم که همه چی بهم خورد...

از اون طرف کار آقای همسری به تهران منتقل شد و باید اونجا خونه می گرفتیم...

برا همین وسایل و جهاز منو بردیم تهران...

اما در لحظه هایی که پُر بود از بغض و اشک و آه و استرس

مامان بستری بود و خونه نبود تا برام شادی کنه و اسپند دود کنه و به مامان و بابای همسری تعارف کنه که "مثلا قابل شما رو نداره" یا "ببخشین اگه کمی کسری وجود داره"

دونه دونه وسایلا رو با اشک و غربت گذاشتیم توی ماشین و بعدش آقای همسری و باباش رفتن که همراه چنتا کارگر وسایلها رو بذارن توی خونه تا بعد که کمی اوضاع آروم شد با صبر و حوصله بچینیمش!

اون یکی دو ساعتی که اومدن و وسایلا رو بار زدن و رفتن من کلی خودداری کردم که گریه ام نگیره...

و همین باعث شده بود خیلی خیلی فشار بهم بیاد و تقریبا اونقدر خسته شده بودم که نای نشستن هم نداشتم

از طرف دیگه حرف و حدیث اطراف که دختره چقدر برای رفتن عجله داشت صبر نکرد مادر و داداشش بیان

اما کاش زود قضاوت نمی کردن و می فهمیدن که خونه رو اجاره کرده بودیم و صاحبخونه پولی رو که بعنوان رهن داده بودیم رو پس نمی داد و از این طرف آواره می شدیم و از طرف دیگه آقای همسری کارش لنگ می موند

خلاصه بگم بهتون اوضاعی داشتم ناجوووووووووووور...

خیلی خیلی خیلی خیلی سخت گذشت بهمـ...

تنها اول امید به خدا و بعدش نگاه های مهربان و عاشق آقای همسری بود که باعث شد دووم بیارم

الان هم برنامه مراسم عروسی عوض شده و مجبوریم یه جور دیگه پیش بریم

یه مراسم خیلی خصوصیِ حنابندان و بعدش رفتن به پابوس امام رضا و بعدش آغاز رسمی زندگی...

البته بگم الان حال مامان به خاطر موفقیت آمیز بودن عمل داداشم خوبه الحمدلله ولی خب استرس هایی هم وجود داره

گاهی با خودم میگم بیام و به همه چی پشت پا بزنم و قید همه چی رو بزنم و به آقای همسری بگم ... هیچی ولش کن!!!

بخدا دیوونه شدم... کم آوردم و حس میکنم دارم یه امتحان سختی رو پس میدم...

داغون تر از اونی ام که فکرش رو بکنین...

فقط برام دعا کنین بتونم طاقت بیارم تا خدا بگه:بسه دیگه همه ورقه هاشونو بگیرن بالا!!!



تاریخ : جمعه 4 مهر‌ماه سال 1393 | 11:03 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (10) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند