X
تبلیغات
رایتل

سلام نازگل قشنگ مامان

نمیدونی چقدر دوستت دارم... وقتی بیای(البته باید به مامانی قول بدی تا دو-سه سال دیگه هوس اومدن به سرت نزنه :دی) کلی باهات حرف دارم... از خودم... از گذشته هام... و مهم تر از همه از بابایی...

گفتم بابایی یادم اومد که توی حرفاش فهمیدم خیلی خیلی دوستت داره... هنوز نیومدی کلی عاشقت شده...

هی میگه دخملیِ بابایی باید شبیه مامانیش باشه...

اما نه دختر نازم... تو نباید مث مامانی ات باشی... راستش من تقریبا آدم ترسویی ام... همیشه از آینده و اتفاقایی که هنوز نیفتاده واهمه دارم... همیشه از فردا می ترسم... فردا میاد و میگذره و میشه دیروز و اما من باز از فردا می ترسم...

اینم یه ترسه دیگه... نیست؟!... خیلی هم بده... باباییت خیلی بدش میاد من از فردا می ترسم و کلی بهم می خنده و سر به سرم میذاره و با حرفاش هم دلداریم میده... اما من هنوزم که هنوزه می ترسم و نمیدونم چیکار کنم که آرامشم رو به دست بیارم؟... همیشه با خودم میگم که چقدر آدم باید دیوونه باشه برای اتفاق نیفتاده اونقدر ترس وجودش رو بگیره که لحظاتش رو به خودش و اطرافیانش تلخ کنه... اما باز همون آش و همون کاسه...

آره عزیزدل مامان... تو باید قوی و محکم و مقتدر بزرگ بشی... باید خودساخته بشی... هیچوقت نباید به هیچ احدی وابسته بشی... خودت باش دختر عزیزم...

مغرور باش...

همیشه لبخند بزن...

هیچ وقت غر نزن... نه به کسی نه به روزگارت

خون بزرگمهر ها توی رگ هات جاریه پس باید همیشه بزرگوار باشی (البته اینجاش مث مامان باش :دی)

و مهم تر از همه همیشه خدا رو یاد کن و ازش سپاس گذار باش


پ.ن:دخترِ جانم!البته از لحاظ ظاهری و قیافه به خودم بری بهتره



تاریخ : شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1393 | 10:18 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (7) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند