X
تبلیغات
رایتل

دلم میخواد وقتی من و آقای همسری بزرگ شدیم:)) و خدا بهمون یه نی نی داد؛ هر دومون باهاش دوست باشیم...

هم اون با ما و هم ما با اون...

دلم میخواد بچمون اونقدر بزرگ باشه که مثلاً وقتی ما پیشش نیستیم خیالمون ازش راحت باشه که بیقرار ما نیست فقط دلش برامون تنگ میشه...حتی اگه دو سالشه مثلن!!!!

دلم میخواد خیلی خیلی مودب باشه و همه از رفتارش و اخلاقش خوششون بیاد...

همیشه تمیز باشه... لباساش مرتب باشه...

به مامان خودم بگه مامان بزرگ و به بابا بگه بابابزرگ...

به مامان آقای همسری بگه مامان جون و به بابا هم بگه باباجون...

دلم میخواد با باباش بره پارک و بعدش برگشتنی هی به باباش گیر بده برای مامان آلوچه بخر دوست داره...

دلم میخواد با بابابزرگش(فرقی نداره کدوم) بره گردش و برسه خونه اونقدر حرف بزنه که من سرسام بگیرم:))

دلم میخواد از این لباس چارخونه ایا با شلوار ساق کوتاه های پسملونه بپوشم تنش و بعد که مواش رو شونه کردم و چهرۀ باباش رو توی صورتش دیدم کلی ملچ و ملوچ ماچش کنم... :دی

دلم میخواد وقتی غذا رو حاضر کردم و باباش اومد بغلش کنه و بذارتش روی میز با اخم مادرانه بگم: روی میز جای نشستن نیست بابای عزیز...

دلم میخواد ...

از این "دلم میخواد" ها زیاد توی دلم لونه کرده... میخوام ازین به بعد درباره اش بنویسم و بعدها ببینم کدومشون رو لمس کردم... باز هم خواهم نوشت... با نام "برسد به دست زندگی"



تاریخ : دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 | 07:17 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (7) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند