X
تبلیغات
رایتل

به قول عمه جانم تا سه نشه بازی نشه، اینم از سومین دردسر این زوج پرحادثه:)))

قرار گذاشتیم نهار ببریم بیرون و جمعه رو کنار هم باشیم... مامانها با هم قرارها رو گذاشتن و برنامه ها ردیف شد و رفتیم یه جایی که خیلی سرسبز بود و یه رودخونۀ بزرگ و قشنگ هم از اونجا رد میشد... خلاصه بساط پهن کردیم و منم که رگ شیطنتم همیشه هست و تا دسته گلی به آب ندم آروم نمیشینم داداش حسینم و محمد(داداش همسری) رو وادار کردم بریم وسطی... همسری که داشت جوجه ها رو برای نهارمون آماده میکرد و معاف شد؛ خلاصه شروع کردیم به بازی و از اونجایی که نمی تونستن با توپ منو بزنن لجشون در اومده بود و کار به جایی رسید که محمد با توپ افتاد دنبالم و من بدو،اون بدو... روی سنگ ریزه های لب روخونه میدوئیدم که یهو  

 حس کردم که چیزی از جلو پام رد شد که دیدن همانا و جیغ کشیدن همانا و دوئیدن همان... و پام لیز خورد و طوری افتادم زمین که سنگینی بدنم افتاد روی مچ پام... محمد بیچاره ترسید و داد زد:زندادااااااااش... که باعث جلب توجه مامانا و باباها و همسری به طرف ما شد... همسری که داشت جوجه ها رو به سیخ می کشید یهو همه چی رو نداخت زمین و به سرعت اومد طرفِ ما... مامان اینا هم بلند شدن و اومدن پیش ما... من که افتاده بودم توی یه چالۀ آب، سر تا پام خیس خیس شده بود، یه کم مچ پام درد میکرد اما به روی خودم نیاوردم و همسری که کنارم نشست تند دستم رو گرفتم زمین و روی پام ایستادم و گفتم:هیچی نشد عزیزدلم.ببین من خوبم... اما درد توی تمام تنم پیچید و سعی کردم به روی خودم نیارم؛ مامان همسری تند نشست و آروم شلوارم رو یذره تا کرد و که کبودی و زخم و خون خودشون رو نشون دادن... دستم رو گرفت ونشوندم و بعد رو به همسری که رنگ به صورتش نمونده بود گفت:برو وسایل کمکهای اولیه رو از توی ماشین بیار... اونم تند رفت و وسایل رو آورد و نشست کنار مامانش... مامان خودم نگران واستاده بود که بابا دستش رو گرفت و بردش بشینه... بابای همسری هم داشت وسایلی که ریخته بود روی زمین رو جمع میکرد... مامانش پام رو پانسمان کرد و گفت باید ببریم نشون بدیم شاید در رفته باشه... حالا درد بیشتر شده بود و منم نمی تونستم خودداری کنم،خواستم بلند شم که مامانش گفت:نه نباید پات رو بذاری زمین خطرناکه، بابا ماشین رو آورد نزدیک ما و خواستم بلند شم که همسری با یه حرکت از روی زمین بلندم کرد که همینکه کمر راست کرد یه صدایی شبیه شکستن قولنج از کمرش بلند شد، تند نگاش کردم که لبخند آرومی زد و آهسته گفت:فکر کردی خیلی سنگینی؟؟؟... من که قطره های عرق رو روی پیشونیش دیدم تند گفتم:شهرام من سنگینم دیوونه،کمرت درد گرفت... منو گذاشت روی صندلی جلو و رفت نشست پشت فرمون و در حین اینکه داشت ماشین رو روشن میکرد گفت:نه بابا واقعا فکر کردی من خیلی ضعیفم. دستتون درد نکنه بانو،من که از درد داشتم بیهوش میشدم هیچی نگفتم و اونم از مامان اینا خداحافظی کرد و رفتیم و پام رو نشون دادیم و بعد از معاینه گفت که ضرب دیدگیه و باید استراحت کنم و پام رو کمتر زمین بذارم... خلاصه همه چی بهم خورد و بقیه تفریحمون رو آوردیم خونه...

یه چند روزی از ماجرا گذشت؛ من فقط از طریق تلفن و اس ام اس با شهرام حرف میزدم، خیلی کلافه و بیحوصله و بهونه گیر شده بودم و تموم اینا یه دلیل داشت اونم این بود که چرا نمیاد بهم سر بزنه، تا اینکه نوبت به معاینه دوباره شد و مامانش اومد دنبالم؛ وقتی دیدم خودش نیست خیلی عصبی شده بودم... بهش اس دادم کجایی؟... جواب داد:خب معلومه سرکار... نوشتم:چرا خودت نیومدی دنبالم؟... نوشت:آخه سرم خیلی شلوغه مریمی... نوشتم:یعنی اینقدر برات کم اهمیت هستم؟... که هیچ جوابی نداد... مامانش ماشین رو پارک کرد و کمکم کرد و رفتم توی مطب و پام رو نشون دادم و خوشبختانه گفت:مشکلی نیست و نیاز به گچ نداره... وقتی نشستیم توی ماشین من که خیلی مشکوک شده بودم برای اولین بار با زبون خودم گفتم:مامان جان میشه من برای نهار بیام خونتون؟؟؟... که با من من گفت:خب راستش،چیزه، میخوایم بریم خونۀ عزیزجون... خیلی دلم گرفت... اما شَکم به یقین تبدیل شد که اتفاقی افتاده؛ حالا چی شده؟؟؟ من چه بدانم؟؟؟... حس میکردم شهرام ازم دلگیر یا زبونم لال خسته شده... هی با خودم میگفتم:یعنی یه دررفتگی پا اینقدر مهمه که ازم ببُره؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!... دیدم اینجوری نمیشه منم پررو پررو نه گذاشتم نه برداشتم رو به مامانش گفتم:مامان جانم،خب منم میخوام بیام خونۀ عزیزجون... مامان با تعجب بهم نگاه کرد(لابد توی دلش فکر میکرد نه به اونوختا که به زور دعوتمون رو قبول میکرد که بیاد خونۀ خودمون نه به الانش)... بعد گفت:میریم خونۀ خودمون اما باید قول بدی آروم باشی،... منم خیلی آروم و مطیع فقط گفتم:چشم... رسیدیم دم خونه و من ناخودآگاه قلبم تند تند میزد... یعنی توی خونه چه خبره که مامان نمیذاشت بیام... من رفتم توی خونه و مامان هم ماشین رو آورد توی پارکینگ... مستقیم و آروم و لنگان رفتم طرف اتاق همسری... خیلی بی سر و صدا در رو باز کردم؛رو تختش دراز کشیده بود و داشت تلفنی حرف میزد: نه بابا دیوانه،باشگاه چی؟کشک چی؟وزنۀ چی؟همون یه بار که اون وزنه های سنگین رو برداشتم برای هفت پشتم بسه... نمیدونم چی گفت که دوباره جواب داد:آره به جان خودم،پاش لیز خورد و افتاد زمین،وقتی زخم و خون رو روی مچ پاش دیدم داشتم دیوونه میشدم،بعد که خواست بلند شه و مامان گفت که خطرناکه تند خم شدم و از رو زمین بلندش کردم که مثل اونبار توی باشگاه کمرم تیر کشید... دوباره مکث کرد و بعدش گفت:نه بابا نفهمید،یعنی نذاشتم بفهمه،الانم هی شاکیه که چرا نمیرم خونشون،منم هی بهونه میارم،میدونم بفهمه خیلی غصه میخوره...

حالا دیگه فهمیدم جریان از چی قراره و منِ بیشعورِ عوضی دوباره و هزارباره زود قضاوت کردم، گرگ نیستم اما میدونم تنها راه توبۀ من مرگه...

ناخودآگاه اشکام جاری شد و تکیه ام رو دادم به در که در با صدای وحشتناکی خورد به دیوار و یهو برگشت طرف من... بیخیال پاو دررفتگی و درد و کوفت زهرمار، نشستم روی زمین و هق زدم؛ بیچاره اون که نه می تونست بشینه نه می تونست بیاد طرفِ من... از همون فاصله بهم خیره شده بودیم و نگاه هامون بود که زبون گرفته بودن...



تاریخ : سه‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1393 | 12:57 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (14) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند