X
تبلیغات
رایتل

تردید درست مثل پیچکی نیلوفری تمام لحظه های ذهن دخترانه ام را گرفته... گاه پای دل می رود بسوی حرم و گاه پای جان می نشیند کنار چشمانش...

نمی دانم بروم یا بمانم...

در هزار توی ذهنم می گردم پیِ یک جواب... جوابی که قرارم باشد و دلم را بنشاند در کنار ضریح پاک نگاهی که جانم به جانش بسته است

جوابم می دهد:سه روز؟ نه بذار سال دیگه!

و نگاهم که رنگ التماس میگیرد...

دوباره پاسخم می دهد: آخه میگی من چیکار کنم با این دل که بیقرارت میشه... مث همین الان که پیشتم وای به حال وقتی که نیستی

همچنان که خیره شده ام به چشمانش می گوید:باشه حالا... اینجوری نگاه نکن می ترسم...

و من کودکانه و معصوم ذوق میکنم و گونه اش را می بوسم...

...

حالا مسافرم...

مسافر دلدادۀ حرم امن خدا...

که اگر پای دل بگذارم و بمانم معتکفم می نامند و عشق معنا میشود در تار و پود جانم...

کوله ام را که بر میدارم بغض چنگ می اندازد ته گلویم... 

مفاتیح توی دستانم می لرزد... این منم؟ به راستی این منم که توفیق یافته ام این شیدایی و جنون را؟

قرآن را می بوسم و روی چشمانم میگذارم... خدایا سپاس که نفس میکشم در حریم امن کبریایی ات!

جانماز و تسبیح... چند کتابچه و کارتهایی از زندگینامۀ شهدا... چادرنمازم... و چند دست لباس...

حالا همه چیز برای بال گشودن مهیاست...

اما هنوز کوتاه است پرهای استجابتم... بالهای خسته ام گنجایش اینهمه سنگینی گناهانم را ندارند...

باید مقیم شوم و سکنی گزینم در مسجدی که تازه یک هفته از افتتاحش گذشته... و ما مهمان تازه رسیده اییم که دلمان عشقبازی با معبود میخواهد...

از ماشین که پیاده شدم نگاهم در نگاه دلتنگش گره خورد لبخند آرامی زدم و به خدایش سپردم...

مسجد بزرگتر از تصور من بود و زیبایی اش خیره کننده... دوستانم را که سالهای قبل هم می آمدند را دیدم و دوباره کنار هم...

و گذشت... به سرعت برق وباد... این سه روز گذشت و سومین روز از این سه روز سریعتر گذشت...

شبهایش همه شیدایی بود و دستان نوازشگر خدا بر سرمان و روزهایش همه عطر معطر تلاوت قرآن و بحث های مذهبی...

و مناجات حضرت امیر که چه کرد با دلهایمان... و زیارت عاشورا که دلمان را برد به بین الحرمین...

و نماز مغرب و عشای سومین روز... غرق در اندوه و دلتنگی... اشک ها که تند تند زدوده می شدند...

و آغوش ها که بروی هم باز میشد و گونه ها که غرق بوسه آشنایی و دوستی می شدند

خداحافظ حرم امن خدا... خداحافظ یا علی و یاعلی و یا علی... خداحافظ شبهای شیدایی... خداحافظ روزهای دلدادگی... خداحافظ ختم قرآن... خداحافظ دوستان آسمانی... خداحافظ اعتکاف...



تاریخ : جمعه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1393 | 12:59 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (10) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند