X
تبلیغات
رایتل

این مردها عجیب ترین مخلوقات زمین هستند... طوری که گاهی حس میکنم خدا هم توی خلقتشان می ماند :دی... البته نعوذبالله واقعا که اینطور نیست اما خودشان طوری رفتار میکنند که همچین حسی به آدم دست می دهد :دی

می فرمایید چطور؟؟؟... بله عرض میکنم خدمتتان...

اول اینکه بگم کودک درونشان هیچ وقت بزرگ نمی شود... یعنی بهتر است بگویم فوق فوقش تا هشت یا نهایت نه ساله برسد وقتی نود سالشان هم باشد کودک درونشان هنوز هفت-هشت ساله است؛ و این یعنی وقتی نود سالشان باشد هم هنوز کودک هستند... :))

گاهی کودک درونشان بیش فعال می شود و خودشان هم همدست کودک درونشان دست به شلوغ بازی می زنند... درست مثل یک کودک بیش فعال هفت سالۀ بسیار تخس و لجباز و بازیگوش با کارها و حرفهایشان لج تو را در می آورند...

و یا گاهی هم مثل یک نوجوان که به سن بلوغ رسیده و روی ناموس و خواهر و مادرش غیرت الکی دارد؛ حرصت را تا سر حد مرگ در می آورد، البته نه مستقیم، بلکه غیرمستقیم، مثلا وقتی تو داری با پسرخاله ات که زن دارد و دوسال هم از تو کوچکتر است، دربارۀ رشتۀ تحصیلیِ ارشدتان بحث میکنید، که آن وسط مسط های بحثتان چشمت می افتد به جمال بی مثال جناب همسری (که الان کودک درونش هیجده سالشه :دی) که ای واااااااااااایِ من، گرۀ ابروهایش را با هیچ ناخن و انگشت و قلابی نمی توانی باز کنی و تنها راهش اینست که بحثت را با پسرخالۀ گرام به پایان برسانی، آنهم بی نتیجه...

و گاهی هم کودک درونشان بزرگتر از خودشان می شود و می رسد به همسن و سال باباهایمان حتا... دستور میدهد، نصیحت الکی میکند، هی توی شلوغی ها مراقب توست که گم نشوی:دی، گاهی که تو از درد اعتیادِ لواشک و آلوچه به خود می پیچی توجهی نمیکند و میگوید برایت خوب نیست (البته راست هم میگوید:)))، و گاهی که دلت غنج می رود برای بستنی با اخم پدرانه بگوید سینوزیت هایت را چیکار میکنی؟سردردت را چه؟، و گاهی فقط گاهی مث یک بابای واقعی مهربان میشود و هر چه دلت بخواهد را برایت میخرد...

گاهی هم میشود یک بابابزرگ مهربان که هی قربان صدقۀ نوه اش می رود، برایش لباس های جورواجور با عکس های بامزه می خرد، دردِ دلهایش را به جان میخرد و شانه های مردانه و سترگش میشود مامن امن اشکهایت...

و گاهی هم خودش میشود، یک جنتلمن با کلاس و مغرور و در عین حال مهربان... وقتی توی جمع دوستانت و دوستانش میگوییم و می خندیم، فقط بروی تو می خندد، به دخترها نیم نگاه هم نمی اندازد، بوس یواشکی برایت می فرستد، آرام توی گوشت زمزمه می کند:دوستت دارم گل مریمم، حرفهای قشنگ می زند، از آینده می گوید و از فرزندمان که به خانۀ خودش رفته است اما ما آنقدر با هم خوشبختیم که هنوز هم همینطور جوان و سرحال مانده ایم، نه مویی سپید کرده ایم نه تغییری کرده ایم :دی

خلاصه اش کنم که مردها عجیب ترین و در عین حال شگفت انگیزترین مخلوقات خدا روی زمینند. که یکی از همین مخلوقات الان توی قلب من دارد فرمانروایی میکند و من با تمام وجود دوستش دارم اما هنوز هم که هنوز است کادوی روز مرد را برایش نخریده ام و او کودک هفت سالۀ درونش فعال شده و هدیه میخواهد :))


پی نوشت دل: بابا گاهی که من خوابم؛ میاد و آروم آروم موهام رو ناز میکنه؛ اینو یه بار که نیمه بیدار بودم دیدم، البته با چشمهای بسته:) و یه بار هم چکیدن اشکهای مهربانش رو روی دستم حس کردم؛ نمیخواستم بیدار بشم و گریه اش رو ببینم اما میدونم هنوز نرفته از دوری من دلتنگه، گاهی خیلی بیشتر و عمیق تر از قبلترها بغلم میکنه و نفسهای عمیقش رو کاملا حس میکنم؛ باباها همیشه یه جور عجیب دختراشون رو دوست دارن. و دخترها هم یه جور عجیبتر به باباهاشون وابسته هستن... خدا سایۀ هیچ بابایی رو از سر بچه هاش کم نکنه، بلند بگو:آمیــــــن؛ روز باباهای آسمونی مبارک


پی نوشت تبریک: سالروز ولادت مولای موحدان حضرت امیر المومنین علی علیه السلام رو به همۀ شیعیان جهان و همچنین روز پدر رو به باباهای عزیز بلاگستان (باباک اسحاقی، داداش مهرداد، داداش دانیال، جناب مشتاق، داداش مهدی خودم، داداش سپهر، دایی فردادم، و بابای بلاگستانم آقای مهین خاکی ) تبریک میگم، 

و یه تبریک خیلی خیلی ویژه به علیرضای عزیز برای بابا شدنش :دی؛ ایشالله که قدمش برای شما و مامانش پُر از خیر و برکت باشه


پی نوشت عذرخواهی: از همۀ آقایان بلاگستان مراتب عذرخواهی رو بابت متن فوق بجا می ارم و امیدوارم واقعاً جنبۀ مزاح گونه رو در نظر بگیرن چون قصد و غرضی غیر از نشاندن نشانۀ نایاب لبخند رو روی لبهاتون نداشتم؛بازهم ببخشین



تاریخ : دوشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1393 | 10:22 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (6) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند