X
تبلیغات
رایتل

اینکه روزهای بد می روند و روزهای خوب ته نشین می شوند ته ته دلت...

اینکه دلت قرص است که خدا هست... که امید هنوز زنده است که ...

اینها همه خوب است اما با بغض چه میتوان کرد؟؟؟...

اینجا ... کاش میشد بغض را نوشت... از همان بغض هایی که با تمام وجودش نشسته است بیخ گلویت و دلش میخواهد خفه ات کند و تو هم سعی میکنی هی قورتش بدهی... اما مگر کارساز است...

اینجا... کاش میشد با بغض و اشک های دانه دانه دل را نوشت... از همان دلهایی که گاهی تنگ میشود...

دل است دیگر...  گاهی میگیرد... گاهی تنگ می شود... گاهی دلش میخواهد اصلا نباشد...

اما این بغض از سر دلتنگی را دوست دارم... که یادم می آورد خدا هست... عشق هست... امید هست...

که تسبیح به دست بگیرم و زمزمه کنم نام زیبایش را... یا غیاث المستغیثین...

که وضو برگیرم و قنوت بگیرم دستانم را... امن الیجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء...

که اگر بیقرار است این دل از روی دوری از رخ مهتاب... باز برگردانم روسیاهی ام را به سوی مهربانی اش...

که اگر من روسیاهم اما هست آنکه باید واسطه شود بین من و دل و خدا...

که دستم را بگذارم میان دستانش و فریاد بزنم بانو... جان عباست... دستان ناتوانم را بگیر و مرا بکشان سمت نور... سمت خدا...

که بغض هایم را قورت ندهم و بگذارم تا اشک بشوید روی سیاهم را... شاید نوری بتابد سوی چشمانم... شاید ببینم لبخند خدا را...

که بگویم:بانو تو آبرو داری....عباس داری... حسین داری... واسطه میشوی؟؟؟

بگذار بابونه ها و شب بوها روضه بخوانند... این دل بیقرار کربلای حسین توست...


پ.ن:تو باشی دلت آتش نمی گیرد؟؟؟ وقتی برادرت...جانت... نفست... پست بزند که... آهـــــــــ 

پ.ن2: تا به امروز واژه ها را می چیدی کنار هم و ردیف و قافیه می ساختی و میشد یک شعر برای چشمهایی که منتظرند... اما وای به روزی که با بغض رو به چشمانم بگویی:"بنشین برایت حرف دارم، در دلم غوغاست؛ وقتی شاعر حرف دارد آخر دنیاست." و تو چه میدانی که با ین یکی دو جمله چه بر سر دنیای شفافِ دلم آوردی...


و امید نوشت برای بیقراری ام: امیــــــــد بهترین سرمایه برای ادامه زندگیست... باد با چراغ خاموش کاری ندارد، اگر در سختی هستی بدان که روشنی


+ بعداً نوشت: اینکه بعد از سه ماه ترس و دلهره؛ اینکه دیدن اشکهای پنهان مادر، اینکه دیدن شانه های افتادۀ بابا، اینکه خراب شدن حالش سر امتحان، اینکه بستری شدنش توی روزهای پُر از تشویش عید، غم پنهان همسر نازنینش، ترس چشمهای قشنگ هلینایش، هق هق گریه های من بروی شانه های مهربان همسر... همه و همه از همان روزهای سخت بود که گفتم میگذرد و درست روزی که من باید این پست را بگذارم دکترش جواب نهایی را بدهد و بگوید مشکلی ندارد و همه از سر ذوق، یا جیغ کشیدیم و یا گریه کردیم و یا سر به سجده گذاشتیم... و اینها همه یعنی معجزه



تاریخ : جمعه 22 فروردین‌ماه سال 1393 | 01:21 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (14) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند