X
تبلیغات
رایتل

همیشه از اینکه ازدواج کنم و از شیطنت ها و بازیگوشی های خونۀ بابا دور بشم ترس داشتم؛ از سر به سر گذاشتن ها... از خنده های از ته دل... از حرص داداش ها رو در آوردن...

همیشه می ترسیدم از اینکه وقتی برم خونه پدریِ آقای همسر باید مث این عصا قورت داده ها مودب و متین بشینم و آروم بخندم، در حد یه لبخند حتی، کم حرف بزنم، و... از این حرفا... خیلی سر این موضوع ها استرس داشتم... مامان و ایضاً بابا همیشه تاکید می کردن مریم متین باش. خانوم باش. مودب باش. اونجا از این شیطنت ها و شلوغ بازیا خبری نیس. و من ترس تمام وجودم رو میگرفت که مگه میشه مثلا سر سفره قاشق کسی رو کش نرفت... مگه میشه مثلا در نمکدون رو شل نکرد... (عجب شیطون بلایی بودم خبر نداشتم:))) خلاصه با خودم فکر میکردم نهایت یکی دوساعت مودب و آروم میشینم و بعدش که ژن شیطنتم خواست شروع کنه به فعالیت از آقای همسر بخوام که مثلا من باید برم خونه کار مهم دارم...

تا اینکه...

همین مدت که من وارد یه خانوادۀ جدید شدم و برای اولین بار همراه آقای همسر رفتم خونشون، دیدم واااااااااای اینا که از من شیطون ترن... اما من باز جوانب امر رو می سنجیدم و سعی میکردم مودب باشم... و در واقع معذب هم بودم... اما کم کم که بیشتر رفتم و اومدم فهمیدم که خانواده ها عیناً شبیه هم هستیم... اخلاقاً و فکراً... ولی هنوز اون ترس وجود داشت...

و باز تا اینکه...

اول باید بگم که بنده یه برادر شوهر ناناز و خوشگل و کوچولو دارم که نُه سالشه... بله درست متوجه شدین...9سال... خیلی شیرین و نازه... و من کلی باهاش دوست شدم... و یه فوتبالیست و در عین حال استقلالیِ دو آتیشه هم هست...

دیشب من برای شام همراه همسری رفتم خونۀ اونا... بابا و مامانش داشتن خونه تکونی میکردن... خیلی هم خسته بودن... شام رو که میل نمودیم، آقا محمد(همان برادر شوهر مذکور) گفت الا و بلا باید با من گل کوچیک بازی کنین...

مامان و بابا خسته و بی حوصله از محمد خواستن که بذاره برای بعد...

که یهو محمد گفت:زنداداش تو بیا بازی...

گفتن این حرف همان و اصرار و خنده های همسری و بابا و مامانش همان...

که وقتی به خودم اومدم دیدم یازده تا گل خوردم و فقط اونم از روی شانس و با کمک پدری تونستم یه دونه گل بزنم

تصور کنین،یه تازه عروس مثلا مودب و متین و عصا قورت داده داره وسط هال خونۀ پدریِ آقای همسر دنبال توپ میدوئه...

وقتی برای مامان اینای خودم تعریف میکردم؛ نمی دونستن بخندن یا گریه کنن که بنده بعد از ازدواج هنوز هم که هنوزه همون شیطون بلا و بازیگوشی هستم که بودم...

انگار این عادت ترک نمیشه... چه بسا ترک عادت موجب مرض است...



تاریخ : سه‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1392 | 10:34 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (12) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند