X
تبلیغات
رایتل

مدتی بود که خدا گوشه گیر شده بود. رفته بود توی فکر... 

فرشته ها می دانستند وقتی خدا میخواهد یک حوای ناز با یک قلب فوق مهربان بیافریند اینگونه به فکر فرو می رود... 

اما اینبار خدا کمی بیشتر در فکر فرو رفته بود و این نمی توانست نشانۀ خوبی باشد... 

شاید میخواست بیشتر دل بدهد به آفریدن... 

بالاخره صبح یک روز بهاری دست به کار شد... 

صدای تیشه و تق تق کوبیدن و خش خش اره بود که از اتاق آفرینش بلند بود... 

صداها ناگهان خوابید... 

باز خدا در فکر فرو رفت... 

چه میشود این یک پریِ ناز برای بهشت خودم بشود... فرشتۀ آیه های روشن مهربانی... 

یا نه یک کبوتر با بالهای زیبا و قلبی کوچک اما به وسعت آسمان... 

یا اصلن پیام رسان خوبی باشد برای جهانم... و یا... 

دست برد و خواست تکه ای از ماه را بردارد و تا مخلوقش زیبایی مهتاب داشته باشد ... اما نه باید از ماه بهتر شود... اراده کرد و صورتش به ماهتاب طعنه میزد... 

خدا به آهو نگاه کرد و بعد خیره به ماهتاب چهرۀ مخلوقش لبخندزنان گفت:آهو حسرت چشمان تو را خواهد خورد... 

و اکنون قلب مهربانش که وقتی در سینه اش نهاد تمام فرشته ها به سجده افتادند... مهربانی قلبش را هیچ فرشته ای نداشت... 

بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه ثانیه حالا فریناز آمادۀ هبوط به زمین بود... خدا خودش مخلوقش را لای حریر پاکِ عشق نهاد... و کودک زبان گشود به گریه در آغوش مادرش

تولدت مبارک فرشتۀ ماهتاب خدا



تاریخ : دوشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1392 | 10:45 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (15) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند