X
تبلیغات
رایتل

چند روزیست دست فروش شده ام

دست فروش خاطره هایم...

گم شده ام در تو در توی کوچه های کودکی ام...

مرور میکنم خاطره ها را... بعد دستمالی میآورم و دانه دانه آنها را می چینم روی دستمال...

آن لی لی بازیِ ظهر یک تابستان داغ چقدر می ارزد؟؟؟... لال میشوم...

این موهای بافته شده و دو روبان بنفش رنگ بسته شدۀ رویش چه؟... لالم و گنگ

همان... آری همان چشمهای قهوه ایِ شیطان و بازیگوش... انها چند؟...

یا آن خنده های از ته دل... خنده های دندان نشان... جیغ های از سر شوق... آنها چقدر؟؟؟

نه... نه آن یکی دیگر... ان قاب عکس رنگی... همانکه دخترکی با جثۀ کوچکش برادر کوچکترش را بغل گرفته...

تمام آن همبازیهای کودکی هایت روی هم چند؟؟؟... خنده هایشان... سادگی هایشان... بازی هایشان... چند؟؟؟

حراج کرده ای؟؟؟... یا داری به قیمت قطره قطره اشکهایت می فروشی اشان؟؟؟... یا شاید به قیمت جانت...

نمیدانم چرا تلخ هایش پر فروش  تر است

شیرین هایش روی دستم باد کرده

حراج کرده ام...

کسی نبود؟...


پی نوشت دل:به دنبال کتابی به انباری رفته بودم... با دیدن بعضی از دفترا و عروسک و اسباب بازیا و حتی لباسا و کفشای کودکیم پرت شدم به اون روزا... داشتم با خودم فکر میکردم اگه کسی پیدا بشه همۀ این خاطره ها رو یه جا ازم بخره.چقدر میتونم قیمت بذارم روش؟؟؟... در جواب خودم تنها بغض میکنم و قطره های اشکه که همراه لحظه هام میشن...



تاریخ : یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1392 | 12:49 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (19) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند