X
تبلیغات
رایتل

این دلتنگی غریب که درست از دیشب همان ساعت معروف صفرعاشقی بر دلم افتاده است از چیست؟؟؟

و این بغض نهفته در گلو...

                                     و این اشکهایی که جاری نمی شوند...

گناه من چه بود مگر؟!... جز دلی که پلنگانه تمام بیشه زار دلت را دوید و به هیچ رسید...

زخمی شده بود... آخرین تلاشش بی ثمر مانده و به زمین افتاده بود!

ماه دلش امشب انگار بیشتر دلبری میکرد... دوید... دوید... دوید...

رسیده بود به انتهای چشمان مهربانت...

                                             و ناگهان... پرید... پرید... پرید...

پنجه کشید در هوا... هیچ ندید... هیچ نجست... هیچ ...

امشب انگار پاهایش قدرت دیگری داشت... بلند تر پرید.

و ... به زمین که افتاد تازه فهمید که چقدر تا نزدیک ماه رفته است...

زخمهایش سر باز کردند و خون تمام بیشه زار دلش را گرفت...

دلش خون شد... و چشمانش اشک...

خواست برخیزد... نتوانست... مغرورانه فریاد زد:قدری نمک بیاورید؛ و آهسته تر گفت:میخواهم بر زخم بزنم

ماه نمکین برویش لبخند زد...

جای به جای زخمش سوخت


پی نوشت مریمی: آرامم... خیلی هم آرامتر از آرام... فقط دیروز آخرین مهلت نگاه من بود... و تا آخرین ساعت و دقیقه یاد نگاهی مهربان و تبسمی نمکین و چشمانی شیرین به رنگ عسل لحظه ای رهایم نکرد... آنگاه تنها زیارت زیبای آل یاسین از استاد فرهمند بود که آرامش را سنجاق کرد بر دلم و راهی شدم به سوی بودنش... که خدا هست و می بیند بیقراری ام را... می بیند اشکهای رسوب شده را... می بیند آن جفت قلب ته فالمان را... هزار باره بگویم؟؟؟ کاش خونی در رگهایمان نبود...


پی نوشت درد: توی اون بحبوهه و بیقراری، فقط دیدن فیلم فوق محشر "هیس...دخترها فریاد نمی زنند" کم بود که تا خود طلوع سپیدۀ صبح کابوس رهایم نکند... انگار تجدید خاطره بود!!!!!!!!!!



تاریخ : سه‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1392 | 01:25 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (19) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند