X
تبلیغات
رایتل


بابا یه کتابی داره که بین کتاباش بعد از قرآن و نهج البلاغه به جونش بسته اس... به شدت این کتاب رو دوست داره به طوری که همۀ کتابهاش رو به راحتی بهت امانت میده الا این کتابش رو... این کتاب رو داداشم و زنداداشم روز پدر بهش هدیه دادن... انصافا کتاب خیلی زیبا و پرمحتواییه... که شامل دل نوشته های عرفانی و اخلاقی در نظم و نثر فارسیه... دیشب سرش توی کتاب بود و داشت برای نمیدونم چندمین بار کتاب رو مطالعه میکرد (فکر کنم اغلب مطالبِ کتاب رو حفظ باشه) سرش پایین بود و منم نزدیکش نشسته بودم که صدای چک چک برخورد قطره های اشکش روی کتاب رو شنیدم... خیلی خیلی خیلی به شدت دلم میخواست بدونم کدوم قسمت از مطلبش رو داره میخوونه اما میدونستم باید این لحظه ها رو سکوت کنم تا آروم بشه... با تموم وجودم منتظر نشسته بودم و هُشیار که بابا کتاب رو بذاره زمین... انگار سنگینی نگامو حس کرد... همینطور که سرش پایین بود اشکاشو پاک کرد و سرشو گرفت بالا و با لبخند مهربونش گفت: میخوای بخوونیش بابایی؟؟؟... شرمزده گفتم: خب آخه بذارین بعد از شما... بلند شد و اومد جلوم و کتاب رو داد دستمو رفت...

نقل است عبدالله مبارک غلامی مکاتب داشت. کسی به وی نوشت غلامت شب ها قبرها می شکافد و کفن مردگان بیرون می آورد و می فروشد و پول آن را به تو می دهد تا آزاد شود.

عبدالله غمگین شد. پس در عقب وی مخفیانه بیرون رفت تا آن که غلام به قبرستان رسید. سر قبری را باز کرد و در میان آن به عبادت مشغول گردید؛ پلاسی پوشید، غُلی به گردن نهاد، روی به خاک گذاشت و تضرع و زاری می نمود.

عبدالله چون این بدید آهسته به کنار آمده گریان شد و گوشه ای نشست. غلام تا صبح به عبادت اشتغال داشت. صبح سر قبر پوشانید و نماز صبح در مسجد به جای آورد و گفت:

« پروردگارا! صبح شد، مولایِ مجازیِ من از من درهم همی خواهد، سرمایه دهندۀ مفلسان تویی، از هر کجا که میدانی

چیزی نگذشت که نوری پیدا شد و درهمی در دست غلام پدید آورد. عبدالله بی تاب شد، سر غلام در کنار می گرفت و می بوسید و می گفت:«هزار جانِ مولایی چون من، فدای چنین غلامی، ای کاش تو مولای من بودی و من غلامِ تو!»

غلام چون این بدید گفت:«خدایا پرده از کار من برداشته شد و راز من آشکارا، دیگر زندگی دنیا نخواهم.»

هنوز سرش در کنار عبدالله بود که جان سپرد


پی نوشت مناجات: الهی! چه فضل است که با دوستان خود کرده ای؛ هر که ایشان را شناخت تو را یافت و هر که تو را یافت ایشان را شناخت. گل های بهشت در پای عارفان خار است، آن کس که تو را جُست با بهشتش چه کار آید


این پست تقدیم به استاد خوبی هایِ دل جناب هادی مشتاق عزیز



تاریخ : سه‌شنبه 3 دی‌ماه سال 1392 | 12:27 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (15) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند