X
تبلیغات
رایتل

این عکس مرا کُشت... نفس گرفت از ریه هایم... نابودم کرد... این عکس...

قرارم بود پروژۀ پایان نامه ام کودکان خیابانی باشد اما بنا به دلایلی (مشاوره) منتفی شد و همینطوری موضوعی را سر هم کردم و پایان نامه ام ارائه و دفاع شد و نمرۀ A گرفت و رفت پی کارش...

آنقدر دلم میخواست برای کودکان خیابانی پروژه بنویسم که قرار گذاشته بودم بر تحقیق میدانی... با خودم گفتم میروم و چند ماهی را با انها زندگی میکنم... با انها غذا میخورم... با آنها گل میفروشم... مهم تر از همه با آنها نفس میکشم... اما نشد که بشود... نه بابا راضی بود نه مشاوره... میگفت کارشناسی ارزشش را ندارد اینگونه خودت را به آبو آتیش بزنی... اما او نمیدانست نه برای پروژه ام... نه برای نمره... نه برای رقابت... بلکه برای دل کوچک کودکانی که این حقشان نبود... الان آنها باید توی کلاس درس به جای شاخه های گل مداد در دستشان بود... اما چه سود... چه فایده... به قول مقداد خدا به داد مسئولان در روز محشر برسد... پُرم از بغض و اشک و فریاد...

گیرم که هزاران هزار جفت دستکش و کفش هم برایشان بافتیم و خریدیم... لباس نمی خواهند؟؟؟... غذا نمی خورند؟؟؟... مدرسه نباید بروند؟؟؟... تو چه میدانی شاید استعدادهایشان اگر شکوفا شود... اگر قد بکشند... آیندۀ کشورمان را بسازند

کاش کسی جوابگو باشد...


پی نوشت بدرقه: زهرای عزیزم عازم سرزمین دل است... سرزمین عشق و وفا... خوشا به حالش... کاش در میان قنوت سبز دستانش در بهشتی ترین خیابان دنیا ما را هم به یاد بیاورد... سفرت بی خطر عزیزدل


پی نوشت حساب:این پیامک دیشب دلم را زیر و رو کرد:

ای کاش... وقتی خدا در کافه محشر بگوید چه داشتی؟

حسین <ع> سر بلند کندو بگوید: حساب شد... مهمان من است...



تاریخ : شنبه 23 آذر‌ماه سال 1392 | 12:41 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (23) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند