زندگی یعنی تو... چشمان بسته به روی غم های تو... زندگی یعنی عشق و عشق یعنی تو...

چقدر زیباست که اگر خواهر نداری... در عوض مهربان رفیقی داری که میشود جای خواهرت حسش کنی

میشود جای خواهرت دوستش داشته باشی... نگاهش کنی... بروی مهربانیِ چشم هایش لبخند بزنی

و وقتی صبح یک روز برفیِ پاییزی برایت پیام می فرستد: بعد از هشت ساعت درد بالاخره فرشته ام پای بر زمین گذاشت

تو اصلا یادت برود هشت صبح است... نباید فریاد بزنی و برعکس، بیقرار جیغ کشان از اتاقت بزنی بیرون فریاد بزنی نازنینش آمد.

و مادر با تعجب از رفتارت با کلافگی و اخم تشر بزند که رفتارت مناسب یک دخترخانم باوقار نیست و تو فارغ از خانم بودنت باز جیغ کشان بگویی مامان من خاله شدم...

عصر هم به دیدن خودش و فرشته اش بروی... که ارام و بی دغدغه از آنچه در دنیا میگذرد پاک و معصوم خوابیده باشد

...

خودمونی تر اینکه: میدونم یه روزی اونقدر بزرگ میشی که میای و اینا رو میخوونی خاله!... چشمای ندیده ات رو قربون میدونی چقدر دوستت دارم؟؟؟ بخدا خودمم نمیدونم... اما فقط اینو میدونم که یه حس خوب بهت دارم... چون توام یه حس خوب بهم دادی... چون تو باعث شدی برای اولین بار واقعاً حس خاله بودن بهم دست بده... مشتاق اونروز هستم که زبون بگیری و بهم بگی خاله مریم... آ قربون اون لپای قرمزیت برم من!... عشق منی بخدا...

خدا از بلاها دورت کنه و برای مامانی و بابایی حفظت کنه

منتظر میمونم که بری دانشگاه و عروس بشی و من از بودنت ذوق کنم

اومدنت بروی زمین مبارک نازنین رقیۀ نرگسم



تاریخ : جمعه 15 آذر‌ماه سال 1392 | 11:26 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (20) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند