X
تبلیغات
رایتل


باران خسته شده بود از اینهمه کوبیدن بر شیشۀ دل

چقدر آرزو داشت کاش میشد پا به درون اتاق پُر از مهربانی دخترک میگذاشت

اما از سرزنش ستاره های سوسو زن تاریکی میترسید

دخترک از آرزوی دل باران خبر داشت

اما منتظر بود باران آنقدر شجاعت داشته باشد

که بی هیچ هراسی از هر رد نگاهی بیاید و بنشیند در دل اتاقش...

باران شبی آنقدر دلتنگ و خسته بود که به دخترک گفت باز کن پنجره را...

دخترک اما دید که ابرها روی ستاره ها را پوشانده اند و او هنوز شجاع نشده است

او هنوز ترس در دل دارد

او هنوز وحشت دارد از رد نگاه ها

پنجره را نگشود...

باران متعجب پرسید:چرا پلک پنجره ات هنوز بسته است؟؟؟ نمی بینی آشفتگی ام را؟؟؟

دخترک اما گفت:تو هنوز میترسی باران

برو... هر آن که شجاعت بر دلت مهمان شد بازگرد

من با آغوش باز تو را میپذیرم

باران غمزده رفت

ماه شاهد بود... هم از دل باران خبر داشت... هم از دل دخترک قصه

بر این شد کاری برای دل عاشقشان به سرانجام رساند

و هیچ راهی بر ذهنش خطور نکرد الا آتشـ...

باید آتشی در دل دخترک می انداخت که جز با باران آرام نمی گرفت...

باران با آنهمه سردی اش تب کرد... چشمانش از درد تیر میکشید و سرش هم...

باورش نمیشد این بی مهری دخترک را...

دخترک اما حتی ذره ایی از عشقش کم نشده بود... او عشق میخواست و رسوایی...

داشت به چشمان به غم نشستۀ باران می اندیشید که لحظاتی درد تمام وجودش را لرزاند...

صدای باران را می شنید که از درد ناله میکرد... دل در سینه اش فرو ریخت

لحظه به لحظه درد بیشتر میشد و تب و هذیان چون دو کودکی سمج و بازیگوش تمام وجودش را گرفتند...

آنقدر تب کرد که بیقرارتر از همیشه فریاد باران بر آورد...

طاقت از کفش رفت... پلک پنجرۀ اتاقش باز شد... باران هنوز میبارید

دستانش را بیرون برد... به طرف باران... پنجه هایش پر شد از باران... باز کم بود... راضی نشد...

لحظاتی بعد باران تمام صورتش را بوسید...


پی نوشت دل:برای دلم بخوانم یا برای دلت؟! ... چه فرقی میکند وقتی قرار دلم به قرار دلت بسته است



تاریخ : یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392 | 01:28 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (11) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند