X
تبلیغات
رایتل

دیشب با دلم قرار گذاشته بودم که ضریح چشمانت را زیارت کنمـ...

دقایقی از نیمه گذشته بود که دلم بیقرار به طرف پنجره ام کشاند...

من به دنبال طرحی از نگاهت آسمان را می کاویدم و سرخی ابرهایش برای دلم پیغام داشت...

که قرار است فردا به جای باران... برف بیاید... انگار باران اینروزها از دل زرد و شکستۀ پاییز قهر کرده است...

دقایقی چند پشت پنجرۀ نیمه باز اتاقم منتظر حضورت بودم... اما

اشک که روی گونه هایم سُر خورد و سرمای پاییزی را به رُخم کشاند فهمیدم که نمی آیی...

و من بیهوده منتظر بودنت هستم... آرام و سر به زیر به آغوش بستر خزیدم و چشمانم مهمان خواب شد

صبح که برای نماز برخاستمـ... آسمان دعوت دلم را اجابت گفته بود... شهر کوچک و زیبای من سراسر سفید پوش شده بود

آنقدر از دیدن برفها ذوق زده شدم که بعد از نماز خوابم نبرد... اما باز بودنِ پنجرۀ اتاقم دیشب کار دستم داد و وجودم مهمان سرماخوردگی وحشتناکی شده اس... برای همین هذیان میگویم...

دلم نیامد باز شما را از دیدن این برف نابهنگام محروم کنم... هر چند همچین نا بهنگام نبود... چرا که هواشناسی قول برف را در مناطق غربی کشور داده بود

این شما و این یک روز برفیِ پُر از تب و هذیان  

این عکس رو از پنجرۀ پذیرایی گرفتم که رو به خیابون اصلیه!
 


این یکی اما از پنجرۀ اتاقمه... که رو به کوچه باز میشه!


و اما قسمت اصلی ماجرا:
استکانی چای داغ! مهمان منی، کنار پنجرۀ غبار گرفتۀ دلت...
وقت تنهایی نوش جانت! چای دوستی من همیشه تازه دم است




تاریخ : چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 | 12:31 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (28) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند