X
تبلیغات
رایتل

روی چهارپایه داشتم شیشه های پنجرۀ پذیرایی رو دستمال می کشیدم که تلفن خونه زنگ خورد... گوشی توی جیب لباس کارم (!) بود، نگاه کردم دیدم مامانیمه؛با ذوق و کمی هم متانت جواب دادم: جونم مامانی گلم!... با کمی حیرت جواب داد: تویی مریمی؟؟؟ باز اشتباه گرفتم؟؟؟... [لازم به ذکره که بگم شماره های توی گوشی خونه اش رو طوری سیو کردیم که مثلا شماره یک مبایل داییه، شماره چهار هم خونۀ ماس، اما بعضی وقتا به خاطر ضعف بیناییش شماره ها رو جابه جا می بینه] با مهربانی گفتم: چ اشتباه دوست داشتنی ای!... آروم گفت: خوبی؟ مامان برنگشته؟... گفتم: من خوبم و مامان هم هنوز در سفر مجردی با دوستاشه... خندید و گفت:چون مامان نیست گناه داره به مامانی سر بزنی؟؟؟ ... خجالت زده گفتم: خُ ببخشین،به محض اینکه کارم راه بیفته میام دست بوسیتون... مهربون گفت:خوش اومدی ننه!منتظرم.... کارا رو انجام دادم،خونه رو مرتب کردم.غذای باباینا رو گذاشتم گرم شه،به بابا هم خبر دادم میرم خونه مامانی...

خواستم ماشین بردارم که دیدم هوا بارونیه و لذت یه پیاده روی بارونی رو هم به خودم هدیه کردم...

وقتی رسیدم مامانی توی آشپزخونه داشت دمنوش گل گاوزبان و چنتا گیاه داروییه دیگه رو آماده میکرد...

لباسام خیس خیس شده بودن... رفتم توی آشپزخونه و از پشت بغلش کردم و ریه هامو پر از عطر گلهای بهشتی کردم...

بعد از بوسه و سلام و احوالپرسی مامانیم با اخم گفت: تو باز بی چتر رفتی زیر بارون... سرما میخوری دختر

گونۀ مهربون و چروکیده اش رو بوسیدم و گفتم:خودتون خوب میدونین من عاشق بارونم... هیشکی هم جلودارم نیس

با مهربونی گفت:برو بشین رو صندلی تا بیام مواتو سشوار بکشم...

برای اینکه رو پا نایسته و خسته نشه من رو زمین نشستم و مامانی رو صندلی...

بعدش آروم و مهربون موامو با دستای پیر و لرزونش سشوار کشید...

میدونم خسته شده بود اما هی لبخند میزد و از قدیما میگفت...کارش که تموم شد با همدیگه رفتیم و دمنوش نوش جان کردیم

بعدش هم رفتیم و گلای توی حیاطش رو نگاه کردیم... گلایی پُر از مهمونی ِ نگاه و شبنم...

شما هم دعوتید به این نگاهـ....




تاریخ : شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392 | 10:43 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (16) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند