X
تبلیغات
رایتل

حیرانمـ... دلتنگ و غریب افتاده در گوشۀ دل این دنیای نامرد...

مانده ام چگونه قلم بچرخانمـ تا کمی آرام گیرد این دل...

انگار هنوز حسینیۀ دل من باورش نشده محرم را...

باورش نشده بیقراری دل خواهر را...

باورش نشده قد و قامت عباس را...

باورش نشده " و فدینا بذبح عظیم..." را

آواره و دلتنگ گوشه به گوشه هیئت را میچرخم...

و باز هم هنوز باورم نمیشود من مقام دارترین آدم روی زمینمـ...

واژۀ زیبای "خادم الحسین" بروی چادرم شوق را در دلم زنده میکند...

و هر شب دل میدهم به روضۀ دل عمۀ سادات...

چقدر شوق تاسوعا دارم... شوق شب عاشورا...

و دلتنگ نماز ظهر عاشورا...

بعد از نماز شهر من علاوه بر سیاهی که پوشیده اس...

در سوگ عزیزدل فاطمه بر سرش گِل هم میمالد...

یاد سال قبل در دلم زنده میشود...

آن وسط شور و عزای سالار شهیدان گاهی کسی که چهره اش بر اثر گِل ناشناس بود از هوش میرفت...

و او را کشان کشان می آوردند کنار پیاده رو . مسئول امداد رسیدگی میکرد...

ظهر عاشورا... 

برادرانی که از هوش میرفتند... 

دوربینی که در دستان من شیدایی میکرد... 

و لرزشی که در دل زینبیِ من می نشست... 

هر دو برادرم میانۀ میدان بودند... 

هرگاه کسی را بیهوش و بی حال به کناری میکشیدند من هروله کنان میدویدم... 

وقتی میدیدم نه حسینم است نه مهدی ام... آرام میشدم... 

دوباره دوربین و شیدایی... 

لحظات آخر پسرکی هم قد و قامت حسینم را از زیر دست و پا بیرون کشیدند... 

دل در سینه ام فرو ریخت... 

تمام توانم در پاهای بی رمقم جمع شد و دویدم سمت آن پسرک... 

نمیدانم چرا سرش نیز خونین بود... 

نشستم کنارش... 

چشمانش بسته بود و صورتش نقاب گِل گرفته بود و درست نمیتوانستم بشناسمش... 

کمی که حالش جا آمد به سختی نشست... 

دور گردنش شال سبز رنگی بود که بوی سیب را با فاصله هم میتوانستی حس کنی... 

من که خیالم راحت شده بود برخاستم... 

صدایم زد: خواهرم!... 

آهسته برگشتم... 

لبخند آذین لبهایش شد... 

سنش به بیست هم نمی رسید... 

شال را از گردنش باز کرد... 

بو کرد و بوسید... . 

گرفت به طرف بالا... 

من ایستاده بودم و او هنوز نشسته بود... 

با همان لبخندش گفت: متبرک کربلاست برای شما!!!.... 

مبهوت بودم از اینهمه دل... از اینهمه شیدایی... از اینهمه جنون... از اینمه لیلا شدن... 

من دلم آن شال را میخواست و اکنون در دستان من داشت اشک میریخت برای دل شکستۀ حسین... 

هنوز هم مبهوتم و دستانم میلرزد بعد از یک سال... 

شال گل آلود بود... هنوز هم هست... 

من هدیه ام را از سالار دل زینب گرفتمـ...


پی نوشت مخاطب دل: من زینب دل کربلایی توام!... و تو عباس دل شیداییِ من... اما! من دل زینب ندارم برادرم!... زینب یک سال و نیمـ بعد از برادرش رفت!من اما بی تو، بگو ثانیه ای نفس...



تاریخ : یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 | 12:44 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (12) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند