X
تبلیغات
رایتل


لیلی میخواست به مجنون بگوید غرور در عشق معنا ندارد! اما خجالت می کشید؛ با خودش اندیشید باید اول از خودش شروع کند، باید اول خودش غرورش را زمین بگذارد، او باید به مجنونش نشان دهد که عشق و غرور با هم در یک اقیلم نگنجند؛ برای همین چشمان مهربانش را به چشمان مجنونش دوخت و آهسته و شرمزده گفت: دلم برایت تنگ شده بود!

مجنون خندان از چشمان با شرم و حیای لیلی جوابش را داد: خُوب سلام میکنی و بعدش غیب میشی! منم دلم تنگ شده بود

لیلی سر به زیر برد و گفت: این خصلت لیلیه، دلش کف دستشه اما چون خجالت می کشه زود غیب میشه

مجنون مهربان شد و گفت:این لیلی تو هر لحظه و هر جایی که باشه کارش خون کردن دل مجنونه،چطوری نازخانوم؟!

لیلی از این گلۀ غیر مستقیم مجنون دلش گرفت و با اخم گفت: لیلی دلش ناز کردن میخواد؛ دلش میخواد این قلبشو بده دست مجنون تا مجنون هر قدر دلش میخواد نازش کنه!

مجنون دستانش را روی سینه سترگش قلاب کرد همانطور با غم نگاهش به دور دستها خیره شد و گفت: مجنون که نه منت گذاشتن بلده نه غروری داره پس خریدار ناز لیلی اش می باشد!

لیلی شیطان شد و خواست سر به سر مجنونش بگذارد؛ برای همین گفت: قیمتش بالاس، بازم خریداری؟!

مجنون اینبار غم چشمانش بیشتر هویدا شد و به چشمان لیلی اش خیره شد و گفت: برای دل مجنون قیمت تعیین نکن!

لیلی اینبار آهسته تر از همیشۀ عمرش با شرم از دلش گفت:فدای دل مجنونم بشم!

اما انگار مجنونش صدایش را نه از زبان و لبهایش بلکه از دلش شنیده باشد گفت:خدا نکنه!

لیلی که هنوز شرمگین بود برای اینکه زود از آن مخمصه شرم و خجالت نجات یابد گفت: من همیشه برات دعا میکنم بعد از نماز!

مجنون که حرف دل لیلی را از چشمانش خوانده بود لبخندی زد و گفت:قبول باشه لطف میکنی!

لیلی برای اینکه حواس مجنون را بیشتر پرت کند گفت: تو چی ؟ تو نماز میخوونی؟!

مجنون که از شرم و حیای لیلی شیطنت میکرد جلوی خنده اش را گرفت و گفت: بیست و یک ساله!

لیلی ناباورانه چشم دوخت به چشمان مجنون و گفت: واقعاً؟! یعنی از هفت سالگی؟!

مجنون همانطور مهربان پاسخ داد: آره تقریباً، کلی پیغمبرم برای خودم!

حالا نوبت لیلی بود شیطنت کند : آقا من بهت ایمان آوردم دینتون چجوریه؟

مجنون عاشقانه زل زد به چشمان لیلی و گفت: مکتب مون عشق، هدفمون خدا، منشمون مهربونی و گذشت، و شعار و عمل کردنمون «حی علی خیر العمل»

لیلی باز با شیطنت گفت:چجوری باید ایمان بیاریم؟ اشهدی چیزی نداره؟ چه وردی بخوونیم؟ ببین با چه سرعتی بهت ایمان آوردم؟ اصلاً من مریدت شدم

مجنون اما اینبار با بغض در صدایش گفت: اشهد ما قلبیه!!! وقتی عشق رو جایگزین غرور کردی و وقتی کار خیر رو جایگزین ورد و جادو کردی و در هر حال و هر لحظه خدا رو یاد کردی استارت رو زدی!

لیلی که از حرفهای مجنون متاثر شده بود دست راستش را موازی با صورتش طوری که میتوانستی کف دستش را ببینی تا کنار شقیقه اش بالا آورد و گفت: اشهدُ ان لا اله الا العشق... سنگمـ نزنید کفر نمیگویم عشق همان خدای ماست، خدای لیلی و مجنون!

مجنون هم به تقلید از لیلی دستش را بالا آورد و کف دستش را مقابل کف دست لیلی گرفت و گفت:یا علی گفتیم و عشق آغاز شد!

لیلی زمزمه کرد: یا علی مدد!


پی نوشت دل مجنونِ مریم: بر من خُرده مگیرید دوستان، من هنوز مبهوت قصۀ دل عاشق لیلی و مجنونم... من هنوز مانده ام در آن روزگاران!

تاریخ : جمعه 12 مهر‌ماه سال 1392 | 01:02 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (13) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند