X
تبلیغات
رایتل


لیلی دلش میخواست ماه شود و برود در آسمان آنقدر بدرخشد تا شاید مجنونش او را ببیند

اما چ سود که نمی توانست...

ماه شدن کار هر کسی نبود...

و لیلی این را خوب میدانست

و حتی وقتی به مجنونش می اندیشید که ممکن است باز او را نبیند بیشتر پشیمان میشد

یک شب دل لیلی آنقدر گرفت که بغضش ترکید و مجنونش را صدا زد

مجنون اما نبود... آن دور دستها فارغ از لیلی سرش به بازی روزگار گرم بود

لیلی اینبار با دلش مجنون را صدا زد و مجنون شنید صدای لیلی اش را

مجنون گفت: از چ روی اینقدر دل گرفته ای

لیلی دلش میخواست بگوید دلم گرفته از این روزگار... اما فقط گفت نمیدانم!

مجنون گفت: مگر میشود که ندانی از چ روی دلت گرفته؟؟؟!!!

لیلی اما گفت:شاید چون از دل خود بی خبرم...

مجنون بی مقدمه گفت:تو کیستی؟!

لیلی گفت:نام من چیز دیگریست اما تو مرا لیلی بخوان!

مجنون گفت:من هم نام خود را مجنون می نهم

لیلی چشمانش از تعجب گرد شد و بعد از لحظه ای مکث گفت: واقعا تو خودت را مجنون می نامی؟؟؟

مجنون گفت: نامم را دوست دارم

و غریبانه و زمزمه وار نام خودش را تکرار کرد: مجنون

لیلی حالا آنقدر دلش از ذوق بودن مجنون پُر از شادی شد که دلش میخواست سر بر شانه مهربان مجنونش بگذارد و از روزگار همچو رنگ موهایش برای مجنون بگوید اما خجل تر از همیشه فقط سکوت کرد

مجنون دست برد و شاخه ای از بیدهای خیالی دل لیلی را از شاخه جدا کرد و گفت: تو چرا اینهمه آشفته ای لیلی

و لیلی باز همچو هر لحظۀ بودن در کنارش گفت: نمیدانمـ چرا گاهی اینگونه دلتنگ و نزار و غریب گوشه ای کز میکنم

مجنون اما قانع نشد و باز پرسید یعنی وقتی در کنار من هستی اینگونه آشقته ای؟!

لیلی متعجب و وحشت زده از اینکه مجنونش را آزرده لبخندی زد و گفت:همۀ لحظه های با تو بودن را دوست دارم

من دل عاشق خدا روی زمینم و باید از دلهای عاشق مراقبت کنم...

من باید غمهایشان را با اشک چشمانم شست و شو دهم و سنگ صبورشان باشم

مجنون لبخند زد و دل لیلی هزار بار از اینکه مجنونش را شاد می دید خندید!


بی هیچ پی نوشتی فقط میگویم تقدیم به مجنونِ قصه های دل لیلی

تاریخ : یکشنبه 7 مهر‌ماه سال 1392 | 01:43 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (24) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند