X
تبلیغات
رایتل

این غزل... و آرامش میان واژه هاش... و دلی که از من بُرده... یه پست به طعم یه فنجون غزلِ ناب و چنتا پینوشت

بسم الله

اصلاً قرار نیست که سر خم بیاورم

حالا که سهم من نشدی کم بیاورم


دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم

تا روی زخمهایم مرهم بیـــــــــــاورم


میخواستم که چشم تو را شاعری کنم

اما نشد که شعر مجســــــــــــم بیاورم


دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل

میشد تو را دوباره به شعــــــرم بیاورم


یادت که هست پای قراری که هیچوقت

میخواستم برای تو مریـــــــــــم بیاورم


حتی قرار بود که من ابــر باشــــــــم و 

باران عاشقانــۀ نــم نــم بیـــــــــــاورم


کلــی قــرار با تـــو ولــی بیقــــرارِ مـن

اصلاً بعید نیست که کم هم بیــــاورم

.....

اما همیشه ترسم از اینست مُردنــم

باعث شود به زندگیت غــم بیــــاورم


حّوای من تو باشی اگر، قول میدهم

عمراً دوباره رو به جهنــــم بیــــــاورم


خود را عوض کنم برایت به هر طریق

از زیر سنگ هم شده آدمـ بیـــــاورم


بگذار تا خلاصه کنــــم دوست دارمت

یا باز هم دلیل محکــــــم بیــــــــاورم

شعر از فریبا عباسی


پی نوشت کودکی: اینروزهای خرید مدرسه، کودکان پُشت ویترین و پایکوبیدنشان برای خرید یک کالا دلم را می برد به کودکانگی ها... اما... دلم بچگی میخواهد! جلوی کدام مغازه پا بکوبم تا برایم آرامش بخرند!!!


پی نوشت دلِ لرزان مریم:اینجا دلی هست به گرمای خورشید برای روز مبادای آفتابگردانهایی که بیم ابرهای زمستانی را دارند ~~> برگرفته از کتاب یک مشت بادامِ مریم حاتمی



تاریخ : یکشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1392 | 06:08 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (15) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند