X
تبلیغات
رایتل

اونروز مامان شُله زرد درست کرده بود (دلتون نخواد یه وقتی) همینطور که داشتم به قل قل آروم برنجای زرد و خلال بادوما نیگا میکردم یهو برگشتم که به مامان یه چیزی بگم که خندید و گفت: توام به اون چیزی فکر میکنی که من؟؟؟... با خنده گفتم: مگه شما به چی فکر می کنین؟...

گفت:مامانیت شله زرد دوست داره دیگه!... همینطور که از آشپزخونه میومدم بیرون به مامان گفتم: تا شما آماده اش کنین منم حاضر میشم؛خودم براش میبرم... مامان ظرف شله زرد رو که داد دستم گفت: زودی برگرد مریمی... گفتم: حالا نمیشه شبو اونجا بمونم؟... اگه دوست داشتی باشه!... گونه اش رو بوسیدم و از خونه زدم بیرون... تموم توانم رو به کار بردم که شله زردا سرریز نشن... وقتی رسیدم و دیدم که اطراف ظرف تمیزه کلی ذوق کردم... مث همیشه یه تک زنگ و کلید انداختمو رفتم تو... مامانی داشت حاضر میشد بره جایی... بعد از روبوسی و سلام و احوالپرسی و تشکر برای شله زرد گفتم: کجا به سلامتی حاج خانوم؟؟؟ (بعضی وقتا که بخوام با یه لحن شوخی صداش کنم بهش میگم حاج خانووم :)) ... مهربون نگام کرد و گفت: میرم خونۀ این همسایه مون،خانوم قربانی. جلسه دارن روضه و قرآن خوانی... گفتم: آه میشناسم مامان سمیرا درسته؟ (سمیرا دوست دوران کودکیِ منه وقتی میومدم خونه مامانی با همدیگه کلی بازی میکردیم)... همینطور که چادرشو مرتب میکرد گفت: آره ننه خودشه، خوبه که میشناسیشون پس توام بیا بریم... راستش دروغ چرا؟ خودمم دوست داشتم برم هم سمیرا رو میدیدم و هم این طور مجلسایی رو از نزدیک میدیدم... سرمو مظلومانه کج کردم و گفتم: آخه زشت نیست؟ من که دعوت نیستم... خندید و گفت: نه عزیزِ مامانی زشت چرا؟دعوتی نیست که مجلسه روضه خوانیه صاحب مجلس یکی دیگه اس... بالاخره راه افتادیم و رفتیم خونه خانوم قربانی... مجلس زیبا و معنویی بود... روضه و قران خوانی... آدم یه طورایی دلش آروم میگرفت... مجلس که تموم شد مهمونا کم کم پراکنده شدن و یه عده از آشناها که مامانیُ میشناختن اومدن و دوره اش کردن و دیگه من از مامانی فاصله گرفته بودم... سمیرا بنده خدا هم سرش به مهمونا گرم میشد و هی عذرخواهی میکرد که تنهام گذاشته و منم بش گفتم که راحت باشه... همینطور که داشتم به مهموناو رفت و آمدا نیگا میکردم که یه خانمه که کنار دستم نشسته بود و از اول مجلس منو گذاشته بود زیر تلسکوپش اومد نشست کنارمو خیلی آروم و مهربون گفت:دخترم شما نوۀ حاج خانمی؟؟؟... متین و خانمانه لبخند زدم و گفتم:بله ایشون مادربزرگ من هستن... بد جور زل زده بود بهم داشتم زیر نگاش ذوب میشدم که بالاخره گفت: شما کلاس چندمی عزیزم؟... (تو دلم گفتم:جــــــــــــــانم؟؟؟؟ نه بابا انگار منو بچه فرض کرده)اما نمیدونم چرا یهو گفتم: من سیکل دارم.سوم راهنمایی... مهربون خندید و گفت:یعنی امسال میری اول دبیرستان؟ (باز توی دلم گفتم: اه باور کرد یعنی اینقدر بچه به نظر میام؟؟؟) باز یهویی گفتم: خیر من ترک تحصیل کردم. یعنی اگه درسمو به موقع میخووندم الان باید دیپلم میگرفتم و آماده میشدم برا دانشگاه... یه نیگا به مامانی انداخت و گفت: من همسایۀ کوچه پشتی مادربزرگت اینا هستم. یکی دوباری شما رو جلو در خونۀ مادربزرگت دیدم و شما رو برای نوه ام خواستگاری کردم اما مادربزرگت جواب سربالا داده بهم. حالا که خودتو دیدم میخواستم بدونم نامزدی چیزی نداری؟ نظرت چیه اصلن؟؟؟... منو میگین؟؟؟ از تعجب داشت شاخام درمیومد.وا این دیگه چی میگه این وسط... خواستم لبخند بزنم اما فکر کردم الان من باید قرمز بشم و خجالت بکشم مثلاً نه اینکه نیشم تا بناگوش باز باشه بخاطر همین سرمو نداختم پایین و گفتم:میدونین حاج خانوم من چرا ترک تحصیل کردم؟... سرمو گرفتم بالا نگاش منتظر بود... دوباره گفتم: برا اینکه بابام نذاشت درس بخوونم.نیست خودش بیسواده با درس خووندن مام مخالفت کرد.... نگاش دلسوزانه شد و گفت:خُب ببین خانومم نوۀ من نمیدونم فوق دیپلم چی چی داره (چی چی دیگه چه رشته ایه) پسر خیلی خوبیه.آقاس.توی نیروی انتظامی کار میکنه (ای وای طرف پلیسه که) خیلی خوب درس میده. همه بچه های فامیل میان از نوۀ من سئوال درسی میپرسن.مهربونه.بهش بگی میخوای درس بخوونی کمکت میکنه دیپلمت رو بگیری و اگه دوست داشتی بری دانشگاه.هان نظرت چیه؟... (توی دلم گفتم:این چه راحت و چقدر زود برا خودش و نوه اش برید و دوخت و داد من تنم کنم) شرمگینانه (مثلاً) لبخند زدم و گفتم:بابام توی ازدواج هم خیلی سختگیره خانم.به این راحتیا نمیذاره ازدواج کنم (حالا همه این حرفا رو میزدم و دروغا رو میبافتم به هم که از سر بازش کنم البته محترمانه)... گفت:تو حالا با مامانت حرف بزن بابات رو مامانت راضی میکنه... خواستم جوابشو بدم که مامانی اشاره زد بریم... خلاصه از اون خانم و دیگر حاضرین در مجلس و میزبان خداحافظی میکردیم که سمیرا دوستم اومد کنارم و گفت:ببخشین مریم جانم می بینی که چقدر سرم شلوغه ایشالله سر فرصت بیای اینجا از خجالتت دربیام... گونه اش رو بوسیدم و گفتم:این حرفا چیه دختر؟من درکت میکنم... خلاصه همینجور مشغول حرف زدن با سمیرا بودم که دیدم اون خانومه داره با مامانی حرف میزنه... مامانی داشت حرفاش رو گوش میداد اما هی چادرشو مرتب میکرد.هی عصاشو دست به دست میکرد.هی این پا و اون پا میکرد. وقتی کلافه بشه اینجوری میشه... با خودم گفتم:یا پنج تن نکنه این داره حرفای منو به مامانی منتقل میکنه... خانومه هم انگار فکر کرد مامانی بخاطر پادردش نمیتونه رو پا وایسته یه خُرده دیگه حرف زدو خداحافظی کرد و رفت... مامانی رسید پیش من... یا امام غریب... نگاش به طرز وحشتناکی عصبی بود... خواستم یه چی بگم که از کنارم رد شد و رفت.جلو در داشت دنبال کفشاش میگشت که تند پریدم و کفشاشو پیدا کردم و جلو پاش جفت کردم که پوشید و خواست از پله ها بره پایین رفتم و خواستم زیربغلشو بگیرم و کمکش کنم که چنان چشم غره ای بهم رفت که تا یه متر ازش دور شدم... بخاطر همین با یه فاصله کم ازش مرافبش بودم ... نرده ها کوتاه بود و به آخرین پله نرسیده بود برا همین به عصاش تکیه داد و خواست بره پایین یهو عصاش رو سرامیکای کف حیاط سُر خورد و اگه به موقع نگرفته بودمش با سر میخورد زمین... کمی که آروم شد دستشو میون دستام بیرون کشید و بدون حتی یه نیم نگاه درو باز کرد و رفت تو کوچه... حالا من موندم این چرا اینجوری میکنه؟؟؟؟؟.... خواستم حرف بزنم که تند گفت:هیچی نگو مریم. هیچی نگو... یعنی بدون اغراق میگم تا حالا مامانی رو اینطوری ندیده بودم... اینقدر عصبانی... اون جلوتر میرفت و من پشت سرش... آروم آروم... یهو واستاد و چشماشو ریز کرد و زل زد بهم و گفت: برو اون لیسناست رو بذار در کوزه مریم.تو سیکل داری دیگه.مگه نه؟ ترک تحصیل کردی چون بابات نمیذاره درس بخوونی مگه نه؟ چون خودش هم بیسواده مگه نه؟ خیلی هم بداخلاق و سختگیره درسته؟؟؟؟... از شدت عصبانیت تموم بدنش میلرزید... دستپاچه شده بودم... آب دهنمو قورت دادم و گفتم:مامانی جونم آروم باش عصبانیت براتون سمه باشه بخدا من قلط کردم. شما آروم باشین.اصلاً بیاین بریم توی خونه حرف میزنیم... همینجور عصبانی ولرزون گفت: من موندم مامانت از خوبی سوگلی بچه های منو بابابزرگت بوده و هست.بابات از آقایی زبانزده.تو چرا بعضی وقتا اینجوری میشی؟ تو که خودت بهتر میدونی بین نوه هام چقدر دوستت دا... سکوت... یعنی حاضر بودم نصف عمرمُ بدم مامانی این لحظه ساکت نشه... راه افتاد.رسید در خونه نمیتونست کلید بندازه هنوز دستاش لرزش داشت (ای خدا منو بکشه) باز تندی پریدم و درو براش باز کردم و آروم رفتم کنار که بر توو... دورادور مراقبش هم بودم... نمیذاشت حتی بهش نزدیک بشم... میدونستم مامانیم به شدت از دروغ بدش میاد.حتی دروغ مصلحتی. همیشه میگفت تا راستی و صداقت هست دروغ چرا؟. یعنی به جدّ میگم حاضره بشینی جلوش و دور از جونش بش فُش بدی اما دروغ تحویلش ندی... یعنی تا این حد... رفتیم توی خونه... مامانی رفت تا لباساشو عوض کنه و منم مث این آدمایی که خطای بزرگی کردن (مگه کم خطایی بود؟) یه گوشه سرپا وایستاده بودم... که اومد توی هال و یه نیم نگا انداخت طرف منو همینطور آروم آروم میرفت توی آشپزخونه گفت: اونجا وانستا دختر... این یعنی بیا توی آشپزخونه... منم تندی مانتو و چادرمو در آوردم و رفتم یه آب به دست و صورتم زدم و رفتم توی آشپزخونه... سجاده قشنگ و خوشبوش روی میز پهن شده بود.داشت چادرشو سر میکرد و باز بدون نگاه بهم گفت: چایی رو دم کردم.آبجوش بریز الان اذون میدن... بعدش نشست پشت میز و خواست قامت ببنده که تند دوییدم طرفش و روی زمین کنار صندلیش نشستم و گوشه چادرشو گرفتم توی دستم و گفتم:منو ببخش مامانی.قلط کردم نفهمیدم که چرا دارم دروغ میگم شیطون گولم زد ببخشین... سرم پایین بود... یه آن حس کردم... فقط حس کردم که دستای مهربونشو کشید روی سرم... شاید توهم بود... اما هر چی بود قشنگ بود... سرمو گرفتم بالا... داشت بهم لبخند میزد... همینطور که ذکر میگفت اشاره داد بلند شم... رو پا وایستادم و از پشت بغلش کردم... نفس عمیـــــــــــــق و مهمون کردن ریه هایم به عطر بهشتیش... الهی من فدای اون همه مهربونیت مامانیِ گُلمـ... سرشو گرفت بالا و گفت:از من چرا عذر میخوای مامان جان.از اونی عذرخواهی کن که خودش گفته دروغ گناه کبیره اس... دست بُردم و تسبیحش رو گرفتم و دانه انداختم: استغفرالله ربی و اتوبُ الیه...



تاریخ : شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1392 | 11:29 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (17) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند