X
تبلیغات
رایتل

دلم میخواست شاعرانگی ام را تثبیت دل کنمـ ... اما انگار قرار بر بیقراری دل بود

انگار نمیشد که ماه را دید و مجنون نشد

انگار نمیشد که مجنون شد و کراوات زد

انگار باید چون بید در روی آن تپۀ نزدیک به آسمان دل داد به آواز نسیم

و... به ساز نسیم رقصید

انگار نمیشد که راز دل با ماه نگویم

که ماه و ستاره هایش نداند که من... نه مجنونم... نه ماهم... نه پلنگم... نه شاعرم...

من فقط لیلای یک دل مجنونم که ماه را دیده و لیلایش را به دست فراموشی سپرده

صخره ها به سُخره ام گرفته اند که چرا این شبها اینقدر بیقرار و مضطر تا روی تپۀ نزدیک ماه میآیم اما...

انگار دستانم کوتاه تر از آنست که به ماه برسد... انگار دل هنوز لایق مجنون شدن نیست

اما این زخمهای روی دل چیست؟... من که نه پریده ام از صخره ها و نه...

ماه را که این شبها نزدیک است شق القمر شود را بنگرید.. او خود حدیث مستی ام را برایتان میگوید

ماه می پرسد عاشق شدن چگونه است؟ من فریاد میزنم عشق همه فریاد پُر سکوت است... همه جنون ماه است... همهـ...

راز عشق دل است و تکه های به جا مانده از دل بروی آن صخره...

راز جنون هم ... سکوت میشود مهمان لحظه هایم من لال میشوم...

عشق مجنون اگر ماندگار شده است همه بخاطر چشمان لیلاست و بس...

و اکنون ای ماه شبهای تنهایی ام!!!

من تو را به یک فنجان سکوت شب... یک لحظه مهتاب... یک جرعه جنون... و یک عطش دلدادگی میخوانم

بعد که لبخندش را می بینم برایش بوسه ای می فرستم؛او از شرم اندکی سرخ و سپید میشود که یعنی خجالت بکش و برو... میروم... یعنی برمیگردم سمت آدمیزاد... تا پایین تپه الهه ناز میخوانم


پی نوشت دلِ بیقرار مریم: گاهی یه خاطره، گاهی یه نقاشی، گاهی یه خط نوشته، گاهی یه لحظه پرواز، گاهی حتی حرکت آروم یه ستاره و گاهی یه نوشته، دلت رو اونقدر سبک میکنه و یه نوشته دیگه هم میشه یه بال قشنگ برای اون دل سبکت... و تو هر لحظه اس که دلت پرواز بخواد... دلت پروانگی بخواد... دلت یه شمع بخواد که پروانه اش بشی... و یه ماه با قرص کاملش که تو چشم در چشم ماه، پلنگ وار بشتابی به سویش... چقدر این نوشته گُل نرگسم و این دلخانۀ مهربان برادر فرهیخته ام باعث پرواز و پروانگی و شمع و ماهِ دلم شد... ممنون و سپاسگزارم از مهربانی دلهایتان؛ بر من ببخشایید اگر نوشته های زیبایتان را مکدر کردم

پی نوشت مشق هایم:کاری به کار من بخت برگشته نداشته باشید...دارم مشق ننوشته یک عمرم را می نویسم؛ اما چه سود دیگر استادی نیست که نصیحتش کند؛افسوسـ... هزاران هزار افسوس... از مشقهای ننوشته ام



تاریخ : جمعه 4 مرداد‌ماه سال 1392 | 12:26 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (15) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند