X
تبلیغات
رایتل

باورم نمیشود... باورم نمیشود... باورم نمیشود!!!

من و فراموشی روز ولادتتان آقا؟؟؟

من و سر به هواییِ این روزهای پرمشغله آقا

شما و دست با کرامتتان

دستان پر ز تمنای دلم و دامن پر ز مهر شما آقا

در باورم نمیگنجد این کنیزکتان فراموش کرده باشد که امشب شب ولادتتان باشد

همین دوساعت مانده به اذان مغرب کسی یادم بندازد و منـــ...

من باشم و غروب روز ولادتِ پارسال که روزها را پیچیدم لای لحاف سفید دلم تا باز به این روز برسم

باورم نمیشود که تو مهربان ارباب دل... دستان دلم را بگیری و برسانی بر در خانه ات

دستان دل حقیری چون من که راه را بیراه رفته بود... که دل داشت از دیار مِهر شما بیرون میرفت

اما باز شما بودید و آقاییتان...

میخواستم کجا بروم؟؟؟... مرا چه به سیاست؟؟؟ مرا چه به تبلیغات؟؟؟ 

این روزهای کشدار لعنتی... این روزهای آخر... آقا ببخش مرا در میان روزمرگی ها گم کرده بودم شما را؟؟؟

آقا باورم نمیشود که نفهمیدم کی رجب به پایان رسیده کی هنگامه عید شعبان رسیده؟؟؟

آهـ از این سهل انگاری... آهــ...

کجا میخواستم بروم؟؟؟ سر از میخانۀ حسین درآوردم...

رو به سوی ناکجاآباد بود به گمانم... گم کرده بودم راه را و می اندیشیدم بهترین راه را دارم میروم...

داشتم میرفتم به آنجایی که نباید... دلم را در مقابل خانۀ ارباب جا گذاشته بودم... با خودم گفتم میروم دلم را برمیدارم و ...

رسیدم به کوی یار... مداح میخواند:

دلم هواتو کرده. منو ببر به کربلا . حسین 

یاد چشاتو کرده منو بخر تروخدا . حسین 

اگه تورو نبینم دق میکنم . من میمیرم. 

وقتی دارم میمیرم سراغتو هی میگیرم...

پاهایم لرزید... دلم شکست... بغض گلوگیرم شد... چادر به چهره کشیدم... هق هق گریه ام میان صدای هلهله و دست حاضرین گم شد...

آقا اسیر روضه هاتم... آقا همیشه غلام سیاتم

چشمانم به نم نشست... و شکستند... هر دو باهم

دلم و بغض گلویم


پی نوشت سقا: دستانِ تو ستون جهانند آقا... نگذار بر سرمان آوار شود جهانی که به گوشۀ چشمان اربابمان می چرخد... میلادِ تو برکت هستی است یا حضرت سقا... بیا و حاجات دل کویری ام را از مشک آب پرُکرمت سیراب گردان یا باب الحوائج



تاریخ : سه‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1392 | 10:34 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مریم بزرگمهر | نظرات (13) (0 لایک)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • بیا بخند